الآن نه!


 


شماره‌ی دوم| روایت شما



نویسنده: بانی بیات

بند کفش‌هایم را بستم و بلند شدم. دستم که به دستگیره رسید، انگار به آن چسبید. صدای همسایه‌‌بغلی و پسر کوچک چندماهه‌اش را شنیدم که زودتر از من در را باز کرده بودند. از چشمی به آن‌ها نگاه کردم. منتظر آسانسور بودند. منتظر ماندم تا بروند. وقتی صدای درِ کشویی آسانسور و موسیقی حرکتش را شنیدم، دستگیره را چرخاندم.
چند شخصیت برای رمانم طراحی کرده‌ام؛ گلنار و مادرش گلین و نادر پسر خانواده. هر روز کنارشان بیدار می‌شوم و خودکار را از لای دفترم برمی‌دارم؛ دفتری با برگه‌‌های سفید. اول می‌خواهم فقط یک فنجان قهوه بخورم، بعد فقط پنج دقیقه اینستاگرام، به خودم که می‌آیم، ظهر شده.
گوشی موبایلم هشدار می‌دهد: حافظه پر است. بازی سودوکو را پاک می‌کنم، چند سلفی احمقانه، فیلم‌های تایم‌لپس و اسلوموشن، کلیپ‌های گروه‌های فامیلی را هم. برای دو روز جا باز می‌کنم، تا یک وقتی شش‌هزار عکس را به لپ‌تاپم منتقل کنم.
دستمال گردگیری را برمی‌دارم و خودم را مشغول کار نشان می‌دهم. پسر کوچکم هی به پر‌و‌پایم می‌پیچد. منتظر است بنشینم تا بگوید: »می‌آی بازی کنیم؟» به دست‌شویی می‌روم و معطل می‌کنم. زیر دوش معطل می‌کنم. موقع پهن ‌کردن لباس‌ها روی بند معطل می‌کنم.
صفحه‌ی اینستاگرامم را باز می‌کنم. انگشت شستم روی صفحه‌ی گوشی بشین‌وپاشو می‌رود. استوری می‌گذارم. چند ساعت بعد آن را پاک می‌کنم. آیکونی را فشار می‌دهم که تصویر دوربینی با خط‌های سفید رویش حک شده. دکمه‌ي پاک کردن را می‌زنم. می‌پرسد: »مطمئنی؟» کنسلش می‌کنم.
اسم آدم‌هایی را که پیام داده‌اند می‌بینم؛ خط اول پیام‌شان بالای صفحه چشمک می‌زند، اما بازشان نمی‌کنم. اینترنت را خاموش می‌کنم.
نشسته‌ایم، که تماس تصویری گوشی‌های بغل‌دستی شروع می‌شوند. بلند می‌شوم و خودم را از شعاع گردش گوشی دور می‌کنم و از دور سلام می‌رسانم.
با دوستانم به رستوران می‌رویم. سفارش‌ها از موجودی حسابم بالاتر می‌رود. دلم می‌خواهد یک‌بار آن کسی که کارت می‌کشد من باشم. اما عقب می‌ایستم. این‌بار ناخواسته و غم‌انگیز کنار می‌روم.
کارتش را می‌گذارد روی پیشخان آشپزخانه و می‌گوید: »تا دیر نشده و چربی روی چربی‌هات نیومده، برو باشگاه ثبت‌نام کن.» هر روز کاری برای انجام دادن دارم و چند ماهی ا‌ست مهمان او نمی‌شوم.
شب از کنار میز آرایشم می‌گذرم، به کرم دور چشم گران‌قیمت بی‌محلی می‌کنم؛ به تقویت‌کننده‌ی مژه بی‌محلی می‌کنم؛ به روغن کف پا؛ به شانه‌ی چوبی دندانه‌درشت... 
پیژامه‌ی گشاد می‌پوشم. دیرتر و آرام به تخت‌خواب دونفره‌مان می‌روم. خودم را گوشه‌ی سمت راست تخت جا می‌دهم. بهانه می‌تراشم: هوا گرم است، سرم درد می‌کند، خسته‌ام...
شب، وقتی بین خواب‌و‌بیداری چشم‌هایم همراه چراغ‌های خانه خاموش می‌شوند، تمام این فرارهای کوچکْ گوشه‌ای جمع می‌شوند. با هم حرف می‌زنند. من هر روز با ده‌ها»الآن نه!» زنده‌ام.
 حالا دستم را روی دفتر گذاشته‌ام. قلم بی‌وقفه روی صفحه‌ی سفید چرخیده است، بدون فکر کردن به ساعت، به دلیل، به نتیجه... می‌نویسم‌: فرار از فرار‌های کوچک روزانه. اما من از چه فرار می‌کردم؟!
 

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش