شمارهی دوم| روایت شما
نویسنده: آیسان مرامی
به یاد ندارم که اولینبار کجا و کی حضورش را احساس کردم؛ اما هنوز دختری نُهدهساله و آرام بودم که با دیدنش در وجودم زلزله میافتاد. آن وقتها خیال میکردم چون هنوز سن کمی دارم، میترسم، اما وقتی پا به دورهی نوجوانی گذاشتم این ترس شدیدتر هم شد. انگار با من قد میکشید و وزن اضافه میکرد.
او همواره چند قدم جلوتر از من راه میرفت، مینشست و میایستاد؛ همیشه جلوتر از من بود و همین بود که آزارم میداد. هیچوقت کنار یا پشتسرم نبود. برای همین تلاش میکردم با مطالعه از او جلو بیفتم؛ چون میدانستم آدمی هر قدر آگاهتر باشد راحتتر خودش را از مسائل نجات میدهد. بیشتر میخواندم تا شاید اینگونه از من جا بماند و وقتی سرعتم را زیاد میکردم جا ماندنش را احساس میکردم. اما همین که مینشستم تا از زندگی لذت ببرم، میدیدم که باز هم جلوتر از من نشسته، با نگاهی که شاید تمسخر بود یا سرزنش، و به من لبخند میزند. تصمیم گرفتم ابزار نجاتم را تغییر دهم. یک کلاس جدید ثبتنام کردم؛ کلاسی که سر از زبانش درنیاورد، اما بدبختانه به زبان بیگانه هم آشنایی داشت و در کلاس نیز روی صندلیِ جلوتر از من مینشست.
از روی عادتِ رقابت با او، مقاومتر شدم اما داشتم زندگی طبیعی یک نوجوان معمولی را برای خودم کمرنگ میکردم، هر چند به خیال خودم داشتم کار مفید و درستی انجام میدادم.
بعد از مدرسه، با یونیفرم مدرسه، به کلاس زبان فرانسوی میرفتم و همین که کلاس تمام میشد خودم را به کتابخانه میرساندم تا دستکم یک ساعت خودم را از او جلو بیندازم. وقتی به خانه میآمدم، کتابودفتربهدست غذا میخوردم و حتی به دیوارهای حمام مقالات بهروز پزشکی و مهندسی، که هیچ ربطی به رشتهی تحصیلیام نداشت، میچسباندم تا آنجا نیز از او جا نمانم. تعطیلات را برای خودم بیمعنا کرده بودم، دور دوستانم خط قرمز کشیدم و ساعت بدنم را با خوابِ دو یا نهایتاً سهساعته تنظیم کرده بودم. آخر هفته بهانهای میتراشیدم که قرار است برای کنکور درس بخوانم و تنها در خانه مینشستم و از طلوع آفتاب تا غروبِ آن مستند حیات جانوری و گیاهی تماشا میکردم و دربارهشان در وبلاگ شخصیام مطلب مینوشتم. اینها چرخهی زندگیام شده بودند و تغییری نداشتند، جز اندکی تنوع!
وقتی در رشتهی دلخواهم در دانشگاهی زبانزد قبول شدم، بیش از پیش خودم را مشغول کردم. هر کس که مرا حتی به اندازهی بندانگشتی میشناخت میدانست که اهل تفریح نیستم، دعوت به کنسرت را دوست ندارم و سینما و رستوران رفتن را بیهوده میدانم. اما یک روز شمارهی یکی از همکلاسیهای دبیرستانم، که حسابی هم اهل گشتوگذار و خوشگذرانی بود، روی صفحهی گوشیام افتاد. میدانستم که قرار نیست از آخرین اکتشاف ناسا یا تغییرات اقلیمی اخیر ایران خبری بدهد، پس پیغام فوریای ارسال کردم که «اکنون مشغولم و نمیتوانم پاسخگو باشم.» کمی بعد یک پیام کوتاه ارسال کرد:
«سلام دوست من، دلتنگت بودم، میدانستم باز هم با چیزی مشغولی، فقط میخواستم به یک ناهار سادهی محلی دعوتت کنم. خیلی کوتاه! »
میدانستم که کوتاهِ او بلندِ من است؛ پس پاسخی ندادم. دقایقی بعد پیام دیگری فرستاد. پیامی که مرا بعد از مدتها مرا دقایقی روی صندلیام میخکوب نگه داشت:
«نمیآیی، نه؟! دائم الهروب!»
فراریِ همیشگی؟! چه صفتی برایم ساخته بود. من فراری بودم؟ اما از چه چیزی؟ با آنهمه مطالعه هنوز نمیدانستم!
یادم آمد که بله، فراریام. اما کاش یکبار ــ فقط یکبار ــ به آن موجودی که از آن فرار میکردم زل میزدم؛ شاید ترسناک نبود؛ شاید... شاید خودم بودم و اینهمه سال داشتم از خودم فرار میکردم!

