شمارهی دوم| روایت شما
نویسنده: آیدا رشدی
دلم میخواست مثل ریگن تامسون[1] در مرد پرنده[2] از در پشتی تماشاخانه بزنم بیرون و هوایی تازه کنم؛ گرچه برعکس او دوباره به سالن تئاتر برنمیگشتم؛ نوک دماغم را میگرفتم و تا خانه میدویدم. حق با نینا[3]ی مرغ دریایی است: «نمیدانی وقتی انسان میبیند بازیاش شرمآور است چه احساسی میکند...»
روزی که مامان ثبتنامم کرد هنرستان فکر نمیکردم در تئاتر ماندگار شوم؛ یک هفته بعد، خواسته بودم فرار کنم. مضطرب و خجالتی بودم و نمیتوانستم میان آنهمه دختر طناز، جایی برای خودم پیدا کنم. وقتی ازم میخواستند جلو همه نقش بازی کنم چهارستون بدنم میلرزید، صدای ضعیف و گرفتهام بهسختی از حلقم بیرون میآمد و دلم میخواست زمین دهان باز کند و ببلعدم. همین شد که به مامان گفتم مدرسهام را عوض کند، اما مدیر و ناظم و معلمها هر یک جداگانه برایم جلسهی توجیهی گذاشتند و دستوپایم را بستند که فرار نکنم.
کمکم فهمیدم صحنهای که از آن فرار میکنم، خود، میتواند گریزگاه باشد. دخترک کمرویی مثل من حالا میتوانست پشت صورتک نقشهای مختلف پنهان شود و هر چه میخواهد بگوید. یاد گرفتم واقعیتم را پشت درهای سالن تمرین و اجرا بگذارم و به محض شروع نمایش تبدیل شوم به کسانی دیگر؛ کسانی که مثل من از همهچیز فراری نبودند و میتوانستند حرف بزنند. عادت کردم صدایم را از دهان آنها بشنوم و خود را در لباس آنها ببینم.
ولی آن شب با همیشه فرق داشت. یکآن همهچیز در سرم واژگون شد؛ پرخوری شب قبل در مهمانی کار دستم داده بود؛ مرز واقعیت و نمایش از بین رفت و من ماندم و ذهن لجبازی که درهای حافظه را قفل کرده و کلیدش را جایی گم کرده بود.
درست وقتی همه بازیگران سکوت کردند تا من تکگویی طولانیام را ادا کنم، کلمات پر کشیدند. فکر کردن فایده نداشت؛ چیزی یادم نمیآمد. صدای تپیدن قلبم را در سرم میشنیدم. هر ثانیه اندازهی صد سال کش میآمد و حس میکردم زیر نگاه سنگین همبازیها و تماشاگران له میشوم. کسی دیالوگهایم را از بر نبود و نمیتوانست به جایم بگویدشان؛ فقط من میتوانستم صحنه را نجات دهم؛ من! منی که مثل همیشه دنبال راه فرار بودم.
چهطور به اینجا رسیده بودم؟ به عقب برگشتم و به تمام درهایی فکر کردم که برای فرار از آنها گذر کرده بودم، درِ هنرستان و دانشگاه و پلاتوهای تمرین... دلم میخواست زمان بایستد تا مثل باد از همان درها برگردم؛ ولی باید با همهی چیزهایی که پشتسر گذاشته بودم مواجه میشدم، همهی آن احساسات بیاننشدنی، فکرها و حرفهایی که جرئت ابرازشان را نداشتم؛ شرم، خشم، عشق، حسرت و بغض همهوهمه گلویم را میفشرد.
نگاهم را به در دوختم. چشمانم را بستم؛ خودم را بیرون سالن دیدم. باران میبارید و نسیم سرد اسفندماه گونههایم را میخراشید. راهم را کشیدم که بروم، اما مسیر پیشِ رویم زیادی تاریک بود؛ پاهایم یاری نمیکرد. نورهای نئونی تماشاخانه پشتسرم چشمک میزد؛ صدای تشویق و همهمهی تماشاگران از دور میآمد. باید تصمیم میگرفتم.
نه، نمیخواستم از تنها گریزگاهم فرار کنم. باید مثل ریگن تامسون از در جلویی به سالن تئاتر برمیگشتم. پس چشم باز کردم و شروع کردم به گفتن کلمات خودم، کلماتی که کمکم تبدیل شدند به متن نمایش و سکوت را پر کردند. برای اولینبار روی صحنه صدای خودم را شنیدم؛ فوقالعاده بود! فکر کردم دوران فرار به سر آمده، اما وقتی پرده را کشیدند از در پشتی بیرون زدم و از کارگردان فرار کردم!

