زیر پلک‌هایم خانه‌ای‌ دارم


شماره‌ی دوم| روایت شما


 

نویسنده: شقایق تک‌فلاح

 

کافی است جمجمه‌ام را بشکافی، دست بیندازی و مغزم را درآوری، آن را جلو نورِ لامپ یا شاید هم زیر ذره‌بین بگیری تا ببینی که من استاد تله‌پورت هستم. به بلیت دوطرفه، تعویض لباس یا بستن چمدان نیازی ندارم؛ می‌توانم با یک نفس به جهانی دیگر بروم. 

اولین‌باری که خانه‌اش را در خواب دیدم، فهمیدم در ناخودآگاهم لانه کرده است. نقشه‌اش همان‌طور بود که کشیده بودم؛ اتاق‌هایش تودرتو و آشپزخانه‌اش نقلی بود. برخلاف انتظارم، دیوارهای برهنه‌ی نشیمن به‌شدت توی ذوق می‌زد. رفته‌رفته بیش‌تر در بیداری به آن خانه رفتم. گاهی به تنهایی روی مبلش می‌نشستم و مدت‌ها به هیچ‌چیزی فکر نمی‌کردم. گاهی هم او در را برایم باز می‌کرد، ساندویچی، کتابی، فنجانی چای دستم می‌داد و افکار شلخته‌ام را سامان می‌بخشید.

پس از جنگ دوازده‌روزه، بیش‌تر از هر چیزی صدای رفت‌و‌آمد هواپیماها مرا مهمان او می‌کند. هربار می‌دانم که هواپیمای مسافربری است، اما ذهنم آرام نمی‌گیرد. هر ارتعاشی که پرده‌ی گوشم را می‌نوازد من را به سمت آن خانه می‌کشاند.

امشب هم استثنا نیست. صدای زوزه‌ی هواپیمایی سکوت شب را می‌شکافد و من بی‌هیچ مقدمه‌ای درِ خانه‌ی او را می‌زنم. برایم قهوه درست می‌کند و گرچه کافئین دشمن ذهنم است، اما فنجان را از دستش می‌گیرم. بلافاصله نظرم را می‌پرسد، حتی نمی‌گوید درباره‌ی چه چیزی. من هم از دلخوری‌های جدیدم می‌گویم؛ دنیا رو به نابودی می‌رود، تمدن‌ها به مرز انحطاط رسیده‌اند، اما من وقت‌و‌بی‌وقت به آن تی‌شرت سفید و نگاه‌های مخفیانه فکر می‌کنم. او معتقد است که جهان از همان ابتدا رو به انتها بوده و هر کسی از ازل به چیزی جز این فکر کرده، به دنبال راهی بوده برای فرار از آن. یک لحظه صدای هواپیما آن چنان تیز می‌شود که انگار کم مانده وسط خانه‌مان سقوط کند. چشم‌هایم را محکم‌تر می‌فشارم و فنجان قهوه را تا ته سر می‌کشم.

مدتی را در آشپزخانه‌اش‌ سپری می‌کنیم و بعد بحث را در اتاق‌نشیمن ادامه می‌دهیم. حرف‌های بیش‌از‌حد عاری از احساساتش این‌بار هم به دلم می‌نشیند. برای بار هزارم از خودم می‌پرسم کسی در این دنیا هست که مثل او باشد؟ لرزشی در هوا قلبم را از جا می‌کَند. چشم‌هایم را باز می‌کنم. آسمانِ پشت پنجره تاریک است. غرش موتور ماشین در خیابان به گوش می‌رسد و به‌تدریج در سکوت شب محو می‌شود. کمی آن‌ طرف‌تر، غرق در تاریکیِ خانه، مادرم با یک لبخند به صفحه‌ی تلفنش چشم دوخته و در مقابلِ نور سفید آن ردپای گذشته بر چهره‌اش عمیق‌تر شده.

نمی‌دانم اول به خانه‌اش برمی‌گردم و بعد فنجان از دستم می‌افتد یا برعکس. به هر صورت، برخلاف دنیای واقعی، صدایی نمی‌دهد. او را می‌بینم که پاهایش را روی میز گذاشته و همچنان در حال نسخه پیچیدن است. لب‌هایش تکان می‌خورند، اما کلمه‌ای از آن‌ها خارج نمی‌شود. در عوض، صدای خنده‌ی همسایه‌ها، حرکت آسانسور و خرناس برادرم به گوش می‌رسد. با یک چشم به هم زدن به رخت‌خوابم بازمی‌گردم. شاید در این مدت که سرم به او گرم بوده بمبی بر سر کسی افتاده باشد. تلفنم را برمی‌دارم، اما آن‌قدر به نمایشگرش خیره می‌شوم تا خاموش می‌شود. شاید بهتر باشد اخبار را بخوانم و تصاویر شهرها و جنگل‌های ویران‌شده را به خاطر بسپارم، تعداد نفس‌های مادرم را بشمارم و دوایی برای بی‌خوابی‌هایش پیدا کنم. شاید بهتر باشد این‌بار که آن تی‌شرت سفید را دیدم، رویم را برگردانم. شاید بهتر باشد خانه‌ی زیر پلک‌هایم را ویران کنم.

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش