تمرین ناتمام ِماندن


شماره‌ی دوم| روایت شما


 

نویسنده: سارا هاشمی

وسط تمرین کلاس رقص معاصرمان یک‌دفعه نفسم تند شد. افتادم روی صندلی‌های پلاتو و به مربی گفتم دیگر نمی‌توانم. اصراری نکرد. من هم بقیه‌ی جلسه را در سکوت به بدن‌های دیگران خیره شدم. وقتی پرسید: «کسی مانده که اتودش را اجرا نکرده باشد؟» در صندلی‌ام فرورفتم و خودم را به نشنیدن زدم. این بار چندم بود که از دیده شدن بدنم فرار می‌کردم.
نور پروژکتورهای پلاتو روی بچه‌ها می‌ریخت. دستی به سمتی می‌رفت، بدنی می‌چرخید و انگار ‌هیچ‌کس از دیده شدن هراسی نداشت. فقط من بودم که حتی از روی صندلی تماشاچی‌ها هم جرئت حضور پیدا کردن نداشتم. دلم می‌خواست از پوستم دربیایم و در هوا بخار شوم. آرام و کوتاه نفس می‌کشیدم تا توجه کسی را جلب نکنم.
اولین‌بار در دوران بلوغ بود که خواستم از نگاه‌ دیگران فرار کنم. بدنم تغییر شکل داده بود و اطرافیان با رفتارهای‌شان نشان می‌دادند که این تن زنانه مایه‌ی شرم است. مادرم توی خانه به لباس‌های باز و کوتاهم با عصبانیت گیر می‌داد و یک‌بار زنی توی خیابان با خشم گفت: «شالت رو بنداز روی سینه‌هات!» آن خشم‌ها سال‌ها با من ماند و هربار که لباس انتخاب می‌کنم، در من بالا می‌آید. شاید برای همین دلم نمی‌خواست بدنم دیده شود و انگار گاهی حتی خودم هم از دیدن بدن خودم فرار می‌کنم.
این فرارْ بدن و ذهنم را مثل دو هم‌اتاقی‌ کرده که سال‌هاست با هم حرف نمی‌زنند. ذهنم همیشه پر از ایده است و بدنم برای همراهی‌اش خسته می‌ماند. جلسه‌ی اول کلاس رقص وقتی از انگیزه‌های‌مان می‌گفتیم، من هم، مثل خیلی از بچه‌های تئاتری، گفتم آمده‌ام ببینم بدنم کیست. می‌خواستم یاد بگیرم به بهانه‌ي رقص از حضورش فرار نکنم.
اما از همان جلسه‌ی اول بدنم از من فرار می‌کرد و همیشه چند قدم جلوتر یا عقب‌تر از ذهنم بود. هیچ‌وقت توی کلاس نشد که هم‌زمان برقصیم. برایم غریبه‌ای بود که حتی از توی عکس‌های کلاس‌مان هم نمی‌توانستم او را بشناسم.
هر هفته از نگاه دیگران می‌ترسیدم و همیشه سر کلاس معذب بودم. تمرین نمی‌کردم و انگار بدنم هم نمی‌خواست به آن کلاس برگردد. اما به خودم می‌گفتم اشکالی ندارد اگر فقط تماشاگر باشم. وقتی آدم‌ها را نگاه می‌کردم در ذهنم می‌توانستم به خوبی همان‌ها برقصم؛ اما وقتی بدنم وارد فضا می‌شد، از من فرار می‌کرد و دیگر نمی‌توانستم کاری بکنم.
عاقبت جلسه‌ی آخر رسید و من پیراهنی را پوشیدم که برای این جلسه سفارش داده بودم. شبیه الاهه‌‌ای مشکی‌پوش تصمیم گرفتم این‌‌بار در بازی بمانم و هر‌قدر هم تمرین‌ها پیچیده شدند، از صحنه بیرون نروم. با تکنیک‌های «سرعت و تکرار و ریورس» تمرین کردیم و هربار نوبت اجرای من می‌شد گوش‌هایم داغ می‌کردند و نفسم سخت بالا می‌آمد، اما به خودم گفتم می‌مانم و هر چند اشتباه، بدنم را به حرکت وامی‌دارم.
آن روز حس کردم فرار از بدنم اتفاقی لایه‌لایه است. شاید هنوز نتوانسته باشم به طور کامل با آن رو‌به‌رو شوم، اما از این‌که آن جلسه به صندلی‌ها پناه نبردم و یک لایه کنار رفته بود خوشحال بودم. شاید فرار گاهی یعنی هنوز وقتش نرسیده که بمانی و من هم پذیرفتم که فعلاً نمی‌توانم.
آخر کلاس، مربی‌مان موسیقی پرانرژی‌ای گذاشت و گفت برای خداحافظی هر کس هر طور می‌خواهد برقصد. من هم بین جیغ و خنده‌ی بقیه بلند شدم و شروع کردم به رقصی که احتمالاً نه هماهنگ بود و نه حتی زیبا؛ اما می‌دانم واقعی بود. وقتی از پلاتو بیرون آمدم، باد به گردنم خورد. یادم آمد هنوز همان تن غریبه‌ای را دارم که شاید امروز برای چند لحظه از فرار ایستاده بود.
 

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش