شمارهی دوم| روایت شما
نویسنده: نگار تشکری
بهش میگفتیم سرورخانوم، چون خداییش خیلی خانوم بود. حالوهوای دمِ عید بود که اومد به محلهمون. با همهی اهل محلِ سرشور فرق داشت؛ از بس لباسهای قشنگ میپوشید؛ رنگووارنگ. هر چی میپوشید بهش میاومد.
ننهم میگفت سرورخانوم از هر انگشتش یه هنر میباره. مشتری پروپاقرصش بود. بار اول که من و آبجیم رو برد خونهشون که برامون رخت نو بدوزه یادمه. همهی وجودم پر شده بود از بوی خوشی که از درودیوار خونه شرّه میکرد. یه طاقچه پر از گل و یه میز خیاطی گوشهی طاقچه و یه میز کوچیکتر هم روبهروش که کلی کتاب روش چیده شده بود. با خودم میگفتم یکی مثل من باید از ترس آقاجونش بره توی هفتتا پستو و دزدکی کتاب بخونه، یکی هم مثل سرورخانوم یه طاقچه پر از کتاب جلو چشمش باشه. اصلاً همهچیش رو بود.
بعد از اون، کار هر روزم شده بود دیدن سرورخانوم. بعد از مدرسه ناهارنخورده لباسهام رو میکندم و با نردبون سرِ دیوار میپریدم توی حیاط خونهشون. یه سر بهش میزدم و لباسهایی رو که دوخته بود به همسایهها تحویل میدادم و اون هم برای دستمزد از کتابهاش بهم قرض میداد. کاروبار سرورخانوم رونق گرفته بود. وقتی خیاطی میکرد، من بلندبلند کتاب میخوندم و اون با لبخند قشنگش گوش میداد. همهچی داشت خوب پیش میرفت که حرفوحدیثها شروع شد. تا میاومدم فالگوش وایستم و بشنفم ننه با این خانباجیهای محله چی اختلاط میکنه، یاد حرف سرورخانوم میافتادم:
«ول کن این خالهزنکبازیها رو. این حرفها واسه هیشکی نونوآب نمیشه.»
یه روز که مثل همیشه رفتم پیشش، دلم هری ریخت پایین. پارچههای تلنبارشده یک طرف طاقچه بود و جای خالی کتابها یک طرف و خودش هم جلو پنجره زل زده بود بود به آسمون. هوا گرم بود و آتیشی؛ عینهو دل من. انگار داشتند توی دلم رخت میشستند. وقتی بیمعطلی سراغ کتابها رو گرفتم، به زیر طاقچه اشاره کرد که جلوش رو با یه پارچهی گلگلی پوشونده بود.
سرورخانوم روزبهروز لاغرتر میشد و کمحرفتر. پارچههای روی میز خیاطی هم کم و کمتر. توی مدرسه چو افتاده بود که ننهباباهاشون قدغن کردهن حرف زدن از سرورخانوم رو. یه روز که مثل همیشه رفته بودم بالای نردبون ننهم پرید بهم و من رو با زور و کتک کشید پایین. هر چی پرسیدم چرا، فقط میگفت:
« عقل بچهها به این چیزها قد نمیده!»
دو هفتهای رو به هر جون کندنی بود گذروندم تا اون روز کذایی. روضه بود و بیا و برو؛ نذر هرسالهی ننهم. همهی اهل محل بودند جز سرورخانوم. وقتی اومدم دم در خونه، یه وانتی در خونهش وایستاده بود و اسباب بار میزد. چشمهام پیِ کتابها بود و سرورخانومی که برای همیشه از محله رفت. وقتی به ننه گفتم، لبخندی زد و یواشکی با چادری که زیر دندونش گرفته بود و دیگ رو هم میزد به مرضیخانوم گفت:
«اندازه یه نصفهوانت بار نداشت اما یه تریلی حرف پشتسرش بود. از اول هم وصلهي این محل نبود. بهتر که خودش رفت.»
«این آش خوردن داره. هم نذرت ادا میشه، هم میشه آش پشتپای سرورخانومجونت. ولی باید یه سور گنده به ما بدی. دیگه نمیخواد نگران غر زدن اصغرآقاتون باشی.»
اصغرآقا بعد اون دوتا هوو سر ننهی ما هوار کرد، ولی بوی عطر خوش سرورخانوم هنوز که هنوزه یادمه.

