عمق فاجعه


 

شماره‌ی دوم| روایت شما


 

نویسنده: امید وافی

 

سه روز از بارش پهپادها و موشک‌ها رو سرمون می‌گذشت که با دادوبیداد، خونواده‌ها رو راضی کردیم تا از تهران خارج بشیم. گفتیم اصلاً فکر کنین چند روز می‌ریم سفر. مادرم گفت: «این اسمش سفر نیست!» و مادر همسرم هم گفت: «بریم، ولی دل‌مون تو خونه‌مون می‌مونه!»

به‌هر‌حال، الآن تو یه روستای کوچیک، نزدیک شهری قدیمی کیلومترها دور از تهران، تو یه خونه‌ با امکانات نسبتاً کامل ساکن شده‌یم که برای فامیل دور مادر همسرمه. فکر می‌کردم چند روز بعد با آروم شدن اوضاع تهران و اعلام این قضیه تو اخبار، دوباره برمی‌گردیم به شهر خودمون و این سفر اجباری تموم می‌شه. اخبار رو یکی‌در‌میون دنبال می‌کردم، اما شرایط ساعت‌به‌ساعت بدتر می‌شد.

خونواده‌ها از اینکه به اصرار ما از تهران زده بودن بیرون ناراضی بودن و می‌گفتن این چیزی که الآن از جنگ دیدین، یک‌دهم اون جنگی هم نیست که ما تجربه کردیم! بااین‌حال، همین که از تهران دور شده بودیم، یه‌کم از استرس ما کم شده بود. وقتی سه روز دوم هم گذشت، کم‌کم داشتم به زندگی روستایی عادت می‌کردم. بعدها فهمیدم که هنوز عمق فاجعه رو درک نکرده بودم.

توی این چند روز، قدیمی‌ها از جنگ دهه‌ی شصت زیاد گفتن برامون. مادرم تعریف می‌کرد که نونْ خشک می‌کردن و خیلی چیزها سهمیه‌ای شده بود. خودم هم فیلمهای زیادی از اون دوران دیدم؛ اما طبیعتاً درک همه‌ی اون اتفاقات برام ممکن نبود. تا اینکه روز هفتم جنگ رسید. تولد خواهرم بود. با همسرم تصمیم گرفتیم برای بالا بردن روحیه‌ی همه و چند ساعت حواس‌پرتی از چیزی که داشت بهمون می‌گذشت، بریم شهر و یه کیک واسه‌ش بگیریم. کیک رو که گرفتیم هوا تاریک شده بود و بیشتر مغازه‌های شهر بسته بودن. دنبال شمع تولد تقریباً همه‌ی مغازه‌ها رو گشتیم تا بالاخره یکی آدرس یه فروشگاه رو داد که می‌گفت همه‌چیز داره.

وقتی شمع رو توی قفسه‌های فروشگاه دیدم ذوق‌زده شدم. برای اینکه خوشحالی‌مون کامل‌تر بشه، دو‌تا بستنی هم برداشتم؛ یکی برای خودم و یکی برای همسرم که تو ماشین منتظر بود. رفتم تو صف نسبتاً طولانی صندوق و منتظر موندم تا نوبتم بشه. وقتی نوبتم شد، شخصی که جلو من ایستاده بود همینطور که خریدهاش رو یکی‌یکی از داخل سبد برمی‌داشت و روی ریل می‌گذاشت، شروع کرد به صحبت با صندوق‌دار، با صدایی که انگار می‌خواست بقیه‌ی آدم‌های صف هم بشنون:

«شهر پر شده از پلاک‌تهران. بعد تو فروشگاه دارن دنبال مارک آب‌معدنی می‌گردن! امروز چهل دقیقه تو صف نون بودم آخر هم به‌م نرسید! چه وضعیه؟ بنزین هم که به ظهر نمی‌رسه ماشالا. اینطوری پیش بره، مجبور می‌شیم عذر فامیلهای خودمون رو هم بخوایم. والا به‌خدا.»

نقطه که گذاشت، لبخند روی صورتم جمع شد. انگار دقیقاً همون لحظه فهمیدم جنگ می‌تونه چه بلایی سر مردم و زندگی‌شون بیاره. مادرم راست می‌گفت، ما سفر نرفته بودیم. ما از شهرمون فرار کرده بودیم. ولی مگه چاره‌ی دیگه‌ای هم داشتیم!؟

از صف ا‌ومدم بیرون و خریدها رو گذاشتم سر جاشون و برگشتم تو ماشین. گفتم: «اینجا هم نداشت. به‌جای شمع، کبریت می‌ذاریم.» همسرم گفت: «دیگه نگردیم؟» گفتم: «نه!» و تمام مسیر برگشت به اون‌هایی فکر کردم که مجبور شدن از ایران برن به یه کشور دیگه، بین آدم‌هایی که حتی هم‌زبون‌شون هم نیستن و معلوم نیست چه حرف‌هایی درباره‌شون می‌زنن!

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش