شمارهی دوم| روایت شما
نویسنده: الهام تربت اصفهانی
حالا که دارم مینویسم مغزم نیمهخواب است. شاید حرفهایی برای گفتن داشته باشم اگر بتوانم صداهای مدرسه را از مغزم پاک کنم. شاید بتوانم جملات بهتری بنویسم اگر ساعات بیشتری از روز برای خودم باشم.
مامان میگفت: «تو مثل خودمی، معلم خوبی میشی چرا ازش فرار میکنی؟»
و من دلم نمیخواست معلم خوبی باشم. نه به این دلیل که این شغل را دوست نداشتم؛ بیشتر چون دلم نمیخواست «مامان معلم» بچهای باشم. معلم بودن مادر یعنی بیدار شدن در پنج صبح، غش کردن از خستگی وسط سفره، غذاهای سردشده، خانهای همیشه آشفته و ساعتهای دیواریِ هدیهی روز معلم که صدای عقربههایشان روزم را میخراشید.
دلم نمیخواست معلم شوم تا اگر روزی بچهای داشتم، مثل من خستگی در تنش نماند. انگار در تمام مدتی که با آرزوی مامان میجنگیدم، نگران فرزندی بودم که آن روزها نداشتم. نگران روزهایی که قرار بود مثل این روزهای من برایش تکرار شود.
وقتی درسم تمام شد مامان برایم کاری در مدرسهی غیرانتفاعی یکی از دوستانش جور کرد. فکر کردم خب بد هم نیست، از این بطالت بیرون میآیم و هر وقت هم که خواستم رهایش میکنم. رها نکردم چون سال بعدش هم مامان با رفتوآمدهایش به اداره یک کار حقالتدریس برایم جور کرد. سخت بود، آنقدری که هر روز وقتی به خانه برمیگشتم، گریه میکردم.
بچهها کنترلناپذیر بودند و من هر روز با لباسهای کثیفشده از گردوخاکی که در کلاس به پا میکردند به خانه برمیگشتم و دلم میخواست از فردا دیگر نروم و قیدش را برای همیشه بزنم. هر روز که مامان من را در این وضعیت میدید، از مزایای شرکت در آزمون استخدامی و معلم رسمی شدن میگفت.
آخرین سالی که در آزمون استخدامی شرکت کردم، دست به کتابهایم نزده بودم. شاید به این دلیل که جنگم را با مامان ادامه بدهم و از تدریس فرار کنم. آن روز زنهای بارداری را هم در صندلیهای کناری دیدم. یادم است با خودم گفتم چقدر دلم نمیخواهد هم بچه داشته باشم و هم تا همیشه دبیر بمانم؛ اما همین اتفاق افتاد. بعداً فهمیدم همان روز برگزاری آزمون استخدامی که با احساس برتری به آن زنها نگاه میکردم، خودم باردار بودم و باورکردنی نیست که در آزمون هم قبول شدم. شاید همیشه در وجودم بخشی بوده که برای رسیدن مامان به آرزوهایش رشد میکرده و من نمیدیدمش. شاید با همهی فرارهایم از مامان دوباره او را در خودم ساخته بودم و پیش رفته بودم. شاید فکر میکردم طی کردن این راه که همهی پستی و بلندیاش را میشناختم، برایم آسانتر خواهد بود. شاید فکر میکردم بالاخره یک راهی برای فرار از معلم بودن پیدا میکنم و نکرده بودم. این سرنوشت محتوم را پذیرفته بودم و روبهجلو حرکت کرده بودم.
گاهی فکر میکنم هیچوقت نتوانستم از تبدیل شدنم به مامان فرار کنم، شاید جنگیدم ولی جایی از خودم شکست خوردم. آن خودِ نویسندهام که هرگز دیگران آن را به رسمیت نشناختند، در مقابل آن خودِ دبیرم که همه قبولش داشتند سپر انداخته بود. شکست را پذیرفته بود، اما نمرده بود. جایی آن وسط دستوپا میزد تا در زندگی شلوغم برای خودش راهی باز کند؛ برگههای تصحیحنشده را کنار بزند و چیزی بنویسد که توی هیچ کتاب مدرسهای نیست. چیزی که هیچوقت جزو هیچکدام از آرزوهای مامان نبوده و در هیچ آزمون استخدامی پذیرفته نشده بود. آن خود درماندهام که همیشه از مامان نوشته ولی در نوشتههایش در پی برآورده کردن آرزوهای او نبوده که بیشتر در حال تقلا کردن و دستوپا زدن برای کنار زدن او و دیدن خودش بوده. آن خودی که دلم میخواسته مجال آزاد بودن داشته باشد و هیچوقت از مکتب مامان فارغ نشده بود.

