شمارهی دوم| روایت شما
نویسنده: زینب حیدری
فرار یک سرش دور شدن و رفتن از کسی، چیزی یا جایی است و سر دیگرش دویدن به سمت کسی دیگر، چیزی دیگر یا جایی دیگر. معمولاً نقطهی فرار و قرار یکی نیست. آدمها از جایی فرار میکنند که به جایی دیگر برسند تا شاید آنجا قرار بگیرند. من اما از دست خودم به سمت خودم فرار کردم. برای جواب دادن به این سؤال که چرا فرار کردم باید داستان یک حمله را تعریف کنم!
داستان از جایی شروع یا تمام شد که متوجه شدن به بیماری خودایمنی مبتلا شدم. یکی از عزیزانم عمل سختی در پیش داشت و من در آن روزهای پراسترس دستهایم کمی زخم شد. این حملهی اول بود؛ گرچه آن روزها فکر میکردم اتفاق سادهای بود که گذشته و از آن راحت عبور کردهام.
من عاشق سفرم و چند سالی است روز تولدم خودم را به سفر میبرم. برای تولد سی و هفت سالگی هم همین کار را کردم. دوست داشتم روز تولدم وسط دریا باشم. همین هم شد. آن روز، در قایقی که ناخدا علی فرمانش را، از یک جایی به بعد، به خودم سپرد، وسط دریا خندیدم و رقصیدم.
بیخبر از اینکه حملهی دومْ سخت و مهلک و غافلگیرانه شروع شده و من هنوز از آن بیخبرم!
از سفر که برگشتم جواب چکاپی که سه ماه یکبار انجام میدادم آماده بود.
کریسمس بود. هدیهی همکاران ارمنیام را روی میزهایشان گذاشتم و سرخوش جواب آزمایشم را برداشتم و رفتم پیش دکتر. دکتر نگاهی به جواب آزمایش انداخت و بلافاصله نوشت: «بستری اورژانسی!»
بدنم با تمام قدرتش داشت به من ـــ به خودش ـــ حمله میکرد.
میگویند در بیماری خودایمنی سیستم عصبی بدن بهاشتباه (که من دربارهی اشتباه بودنش شک دارم) به خودش حمله میکند و گاهی آنقدر ادامه میدهد که اندامها، عروق خونی، عضلات، مفاصل و پوست را درگیر میکند. مثل آدمی که خودزنی میکند و خودش به خودش سیلی میزند، با این تفاوت که این اتفاق بیرونی است و به همین دلیل شاید راحتتر بشود کنترلش کرد. حداقل اگر کسی ببیند میتواند بیاید دستهای طرف را بگیرد و بگوید: «نزن! به خودت آسیب نزن!» اما درون آدم را و آن گلبولهای قرمز و سفید را که کسی نمیتواند ببیند و تعدادشان را محاسبه کند؛ کموزیادش را از جایی جبران کند و یا حداقل بهزور نگهشان دارد و بگوید: «اونی که داری اینجوری بهش حمله میکنی خودیه! نزن!»
لابد به خاطر همین دکترها دستبهدامن تخت بیمارستان و کورتون و داروهایی با اسمهای عجیبوغریب و آزمایشهای هرروزه و نوار عصب عضله و... شدند.
اختلال نادر رگهای خونی، MCTD، شوگرن، رینود همهي اینها اسمهایی بود که در آن روزها روی این جنگ میگذاشتند.
«شانس آوردی که اینبار به عصبهای ریز و مویرگها زده بود! میتونست به قلب یا یکی از ارگانهای اصلی حمله کنه.»
این را دکترم در بیمارستان گفت. بدنم با من به جنگ برخاسته بود و منی که در تمام زندگیام با هیچکس نجنگیده بودم، ماتومبهوت با صورتی که هر روز با دُز کورتون و داروهای مختلف بیشتر پف میکرد، وسط میدان جنگ ایستاده بودم. نه! اصلاً تنم میدان جنگ بود. پای هیچ دشمن خارجیای هم در میان نبود. نبرد من بود با من. انگار من از من یک کینهی قدیمی داشت.
موقع حمله آدم معمولاً باید فرار کند یا بایستد و بجنگد. ولی ماجرا برای من به این سادگی نبود. به کدام سمت و به کجا فرار میکردم وقتی دشمن منْ خودِ من بود؟ تن را که نمیشود از تن درآورد و گوشهای انداخت و فرار کرد. یکبار به دکترم گفتم: «این روزها حالم خوب بود، استرس نداشتم، هوای خودم رو بیشتر داشتم. چه اتفاقی برایم افتاد که زمینگیرم کرد؟» دکترم نگاهی به من انداخت و گفت: «بدن حافظه داره. ببین کجا ندیدیش!»
دوستی همیشه میگفت: «ایراد ما اینه که شعر زیاد میخونیم!» شاید به همین دلیل بود که با حرف دکترم یاد این مصرع حسین منزوی افتادم: «مایی که با هر کس بهجز خود مهربانیم.»
مدتی قبل این را فهمیده بودم که من از من شاکی است و به همین دلیل، شروع کرده بودم به چیدن نقشهی رفاقت! اما انگار این زخم عمیقتر از آن بود که با چند سفر و چند روز و چند ماه تمرینِ حالِ خوب بشود رویش مرهم گذاشت؛ کار از کار گذشته بود انگار و یک منِ خسته و زخمی و دلشکسته، که سلولبهسلولش داشتند فریاد میزدند، مانده بود روی دست من! پوست دلم رفته بود و از آنجایی که دل زبان ندارد، زخمهای روحم به تنم، به رگهایم و به عصبهایم رسیده بود.
اعتراف میکنم که سالهای زیادی از خودم گمشده بودم. مثل بچهای که سرگرم زرقوبرق مغازهها میشود و بیهوا دست مادرش را رها میکند. من خودم را ترک کرده بودم و نمیدانستم. و بعد درست وسط همان سرنگهایی که هر روز رأس ساعت ۶ صبح پر از خونهایم میشد، درست وسط سوزن نوار عصب ــ عضله که وارد عصبم میشد و بعد میچرخید و رد درد بر تنم میگذاشت، درست وسط بلاتکلیفی دکترها از تشخیص بیماری، من با اشتیاق همان بچهی گمشدهای که به طرف مادر میدود، شروع کردم به دویدن به سمت خودم. نه اینکه فقط دویده باشم؛ به سمت خودم فرار میکردم. فراری از سر اشتیاق و دلتنگی. و این سختترین و لذتبخشترین فرار سی و چند سال زندگیام بود. میدانستم این فرار به سمت سراب نیست. میدیدم خودم را که تمام این سالها منتظر من ایستاده بود. اندازهي همهي این سالهای زندگی با من حرف داشت و حالا لحظهی دیدار نزدیک بود!
فرار یک سرش دور شدن و رفتن از کسی، چیزی یا جایی است و سر دیگرش اما دویدن به سمت کسی دیگر، چیزی دیگر یا جایی دیگر. معمولاً نقطهی فرار و قرار یک نقطه نیست. آدمها از جایی فرار میکنند که به جایی دیگر برسند بلکه آنجا قرار بگیرند. من از خودم به خودم فرار کردم و قرار گرفتم.

