شهری‌ که از آن می‌گریختم


 

شماره‌ی دوم| روایت شما


نویسنده: نسترن مؤمنی

 

 ما در آن شهر همیشه منتظر بودیم؛ منتظر مرگ. آن‌جا بیش‌تر از آن‌که آدم به دنیا بیاید، از دنیا می‌رفت. می‌خواستم از مرگ بگریزم. از شهری که رخت عزا بر تن داشت. از دریایی که مدام جنازه پس می‌داد به خاک. می‌ترسیدم دریا آن‌قدر جنازه پس بیاورد که دیگر از شهر چیزی نماند جز قبرستانی پر از کوچه‌وخیابان.

دریا خدای آن شهر بود و ما بندگان سربه‌راهش. هر که را دوست می‌داشت با خود می‌برد و ما فقط نگاه می‌کردیم. هر گاه از مرگ می‌ترسیدم، مانند بچه‌ای که دنبال مادرش می‌گردد، خودم را به آب می‌رساندم. می‌نشستم کنار موج‌ و جز صدای آب چیزی نمی‌شنیدم. از او درخواست می‌کردم که حافظ‌مان باشد، همراه‌ و نگه‌دارمان باشد. خواهش می‌کردم که سراغ‌مان نیاید و گناه‌ زنده بودن‌مان را بر ما ببخشد. از او می‌ترسیدم. می‌ترسیدم نفر بعدی یکی از ما باشد، که بیاید و ما را با خودش به سرزمین مردگان ببرد.

صبح با صدای شیون که بیدار می‌شدم، خواب‌وبیدار خواهربرادرهایم را می‌شمردم. می‌ترسیدم دریا یک روز از در بگذرد و وارد خانه‌ی ما شود. باید می‌رفتم. آن‌قدر درس می‌خواندم تا بتوانم از آن‌جا بگریزم. خبر قبولی دانشگاهم که آمد، چند صدف را که بوی دریا می‌داد، چپاندم در کیف و زانو زدم میان موج‌ها. از او خواستم نگه‌دار بازمانده‌ها باشد. رو برگرداندم، رفتم و بااین‌حال جز صدای آب چیزی نشنیدم. انگار دریا را در جیب‌هایم ریختم و با خود به دورترین شهر بردم.

من گریختم از آن شهر. نه شبانه، که روزانه، زیر نور آفتاب. وقتی روشنایی تابیده بود روی صورت هجده‌سالگی‌ام، همه را بوسیدم و در آغوش کشیدم. شناسنامه، دفتر و چند تکه لباس را گذاشتم توی چمدان. زیپش را کشیدم و تا توانستم از صدای موج و دریا دور شدم. من از دریا که نه، از مرگی که زاییده‌ی او بود می‌گریختم.

به شهری کوهستانی گریختم؛ پرهیاهو و پرشور. یک روز، خودکاری آبی‌رنگ از هم‌کلاسی تازه‌ام قرض گرفتم. فردا که خواستم خودکارش را پس بدهم، نبود. مرده بود. باز دریا جنازه پس داده بود به خاک. جز صدای دریا چیزی نشنیدم. تمام مسیر را دویدم و پناه بردم به آب. پس از آن هر گاه می‌ترسیدم، دوش حمام را باز می‎کردم و لباس بر تن می‌نشستم زیر آن. دست می‌کشیدم به صدف‌های گوشه‌ی دیوار. مچاله می‌شدم روی کف سفید حمام و آب داغ، شرشر، می‌ریخت روی سرم. صورتم خیس می‌شد. صدای گریه‌ام می‌پیچید در حمام. مرگ دنبالم کرده بود. باز ترسیده‌ بودم؛ ترسی که یادگار شهرم بود. ترسی آمیخته با مرگ و زیستن.

روزهای بعد از آن، مدام پناه می‌بردم به آب که هم دردم بود و هم درمانم. به حمامی که بخار می‌کرد و در آن صدایی جز آب نمی‌شنیدم. از آب می‌خواستم که حافظ و نگه‌دارم باشد، این‌بار نه در مقابل مرگ حاصل از آن، بلکه از مرگی که عجین شده بود با زیستنم. من از دریا گریختم، اما از مرگ نه. انگار مرگ را گذاشته بودم در چمدان و با خود به دورترین شهرها برده بودم. ما لحظه‌ای از هم جدا نشدیم. در تنم ریشه دوانده بود و نفس‌به‌نفس با من می‌آمد. شاید نفرین دریا بود و او مرگم را برای خودش می‌خواست، و من برای فرار از مرگ هم باید به خودش پناه می‌بردم.

در تمام روزها درودیوار حمام شده بود آن شهر و دوش حمامْ دریایش. کف حمام ساحل بود و من هر روز خودم را در آن شش متر می‌دیدم. آن شهر را خانه‌به‌خانه به دوش می‌کشیدم. از او می‌گریختم و به او پناه می‌بردم. به دنبال زندگی بودم، اما سر از مرگ درمی‌آوردم. مرگ نطفه‌ای‌‌ بود که از زیستنم کنار دریا بسته شده بود و نمی‌توانستم بیش از این از او بگریزم.

 

 

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش