مکان و امکان


شماره‌ی سوم| روایت مستند


روایتی از کوچینی
نویسنده: مریم سعیدی

 


لید: ساختمان «کوچینی» هنوز در تقاطع بولوار کشاورز و خیابان فلسطین پابرجاست، اما سال‌هاست دیگر اثری از دانسینگی نیست که فرهاد و بلک‌کتز زمانی در آن برنامه اجرا می‌کردند و قرار بود جایی برای موسیقی، رقص و کشف استعدادهای جوان باشد. مریم سعیدی در این روایت مستند در جست‌وجوی همین مکانِ غایب است؛ مکانی که خود هرگز آن را ندیده. خاطره‌ی کوچینی از خلال روایت کسانی که آن‌جا بوده‌اند و نیز فیلم‌ها، عکس‌ها و چند دقیقه تصویر و صدای به‌جامانده به ذهن نسلی راه یافته است که هیچ تجربه‌ی شخصی‌ای از آن ندارد: خاطره‌ی یک امکان؛ امکانِ جور دیگری زیستن، آن‌قدر واقعی که نبودنش حتی در کسی که هرگز آن را تجربه نکرده است احساس فقدان برمی‌انگیزد. خاطره‌ها همیشه با صاحبان‌شان از میان نمی‌روند؛ گاهی از نسلی که آن‌ها را زیسته است جدا می‌شوند و در ذهن کسانی ادامه می‌یابند که دیرتر رسیده‌اند. شاید بعضی مکان‌ها درست از همین راه دوام می‌آورند: با به ‌جا گذاشتن حسرتِ چیزی که روزگاری در آن‌ها ممکن بوده است. 

سال پیش، پیش از آن‌که درِ خانه‌ی مادربزرگ را قفل کنند و با آن جمله‌ی کذایی «منزل نو مبارک» خانه‌اش معنای گور بگیرد، فیلم کوتاهی از کاسه‌های آب‌دوغ‌خیار روی سفره در صفحه‌ام به اشتراک گذاشته بودم. روی فرش دست‌بافت لاکی‌رنگ نشسته بودیم و رد آفتاب روی سفره دلم را برده بود تا این تصویر را به دیگران هم نشان بدهم. دوستی پس از دیدن فیلم برایم نوشته بود: «من هیچ درکی از این فضا ندارم. مامان‌بزرگ‌ها و بابابزرگ‌هام همه قبل از به دنیا اومدنم رفتن، ولی الآن بدجوری دلم برای آب‌دوغ خوردن تو خونه‌شون تنگ شد. عجیب نیست؟»
عجیب بود و عجیب‌تر این‌که حسی که از آن حرف می‌زد برایم آشنا بود. بارها دلتنگ چیزهایی شده بودم که هیچ خاطره‌ای از آن‌ها نداشتم؛ دلتنگ قدم ‌زدن کنار کارون، آن ‌هم دم‌دم‌های غروب؛ دلتنگ تماشای سماع در قونیه، بی‌آن‌که حتی بدانم اگر روزی آن‌جا باشم دقیقاً چه خواهم دید. اما آن‌چه دلتنگش می‌شوم خود کارون یا قونیه نیست. چیزی در تصور آن موقعیت‌ها هست که انگار می‌توانسته و حتی باید جایی در زندگی من اتفاق بیفتد، اما نیفتاده است.
زبان آلمانی، برای وقت‌هایی که برای توصیف احساسات مبهم دست‌به‌دامن جمله‌های بلند می‌شوی، در جیبش مشتی اصطلاح مشکل‌گشا دارد: Fernweh (فِرن‌وِه)؛ احساس دلتنگی برای جایی دور که هرگز آن را ندیده‌ای. این فِرن‌وِه برای من، بیش از آن‌که به مکانی خاص مربوط باشد به تصویری از خودم در موقعیتی برمی‌گردد که هرگز تجربه‌اش نکرده‌ام و، در واقع، درک چندانی هم از کیفیتش ندارم. یک فرصت! اصلاً همین است که گاهی بعضی اسم‌ها برای آدم از خودِ مکان بزرگ‌تر می‌شوند؛ اسم‌هایی که هیچ خاطره‌ی شخصی‌ای پشت‌شان نیست و بااین‌حال چیزی را در آدم تکان می‌دهند. کوچینی برای من یکی از آن اسم‌هاست.
شاید نخستین‌باری که نام دانسینگ کوچینی به گوشم خورد یا تصویری از آن دیدم هنگام تماشای مستندی درباره‌ی تهران قدیم بود؛ یا شاید وقتی اجرایی از بلک‌کتز را با شکل‌وشمایل اصیل و اولیه‌اش دیدم. در میان همه‌ی این احتمال‌ها، یک چیز را به‌یقین به خاطر دارم: نخستین‌باری که بحث کوچینی در میان بود و من مخاطبش بودم کِی و کجا بود.
یکی از شب‌نشینی‌های معمول خانوادگی بود؛ از همان شب‌هایی که دو سه نماینده‌ی نسل‌های پیشین از دیدن جوان‌های گوشی‌به‌دست دلگیر می‌شوند، سری به حسرت می‌جنبانند و ردخور ندارد که یکی‌شان بگوید: «جوون هم جوون‌های قدیم.» آن شب تریبون دست عمو نصرت بود و مسئولیت گفتن این جمله هم بر دوش او. نصرت از آن پیرمردهایی است که هیچ‌کس برادرزاده‌شان نیست، اما عموی یک جماعت‌اند. همه می‌دانند حظ جوانی‌اش را برده، ولی همیشه و هنوز حد نگه‌ داشتن مهم‌ترین مایه‌ی افتخار و همیشگی‌ترین توصیه‌اش بوده و هست.
آن شب عمو می‌گفت همان یک خطِ پایین آگهی ــ «کوچینی، دانسینگ بی‌رقیب تهران» ــ گیرشان انداخته بود. یک‌بار خودش را به بولوار الیزابت، نبش خیابان کاخ، رسانده بود، اما چون مدرکی برای اثبات هجده‌ساله ‌بودنش نداشته و قیافه‌اش هم خلاف آن را نشان می‌داده، راهش نداده بودند. بعد کوبیده بود و رفته بود اکباتان و دست‌به‌دامن دخترعمه‌اش شده بود تا همراهش برود؛ بلکه مثل همه‌ی مردهای جوانی که تازه پشت لب‌شان سبز شده بود، اما زنی همراه‌شان داشتند، بتواند وارد دانسینگ شود.
از این‌که برای ورود فقط بیست تومان، یعنی نصف ورودی دانسینگ دیگری در حوالی سینما آزادی فعلی، کفایت می‌کرده کیفور شده بود و همین که جاگیر شده، دستش آمده بود که «این از اون کاباره‌ها نیست که هر کسی برای یه ته‌پیک عرق بیاد و شلوغش کنه.» می‌گفت: «همون شد و یه‌بار دیگه، چند سال بعدش، که با شاپور ــ رفیق اون ایامم ــ رفتیم. هنوز سر شب بود. موزیک فرنگی به مذاق شاپور خوش نبود، بلند شدیم. اون‌جا بِه از جاهای دیگه بود. یکی‌ دو سال بعدش هم که دیگه... ای لعنت بر شاپور.» فکر کرده بودم: عمو نصرت دلتنگ جایی است که می‌داند کجاست، اما من چیزی را از دست داده‌ام که هرگز نداشته‌ام.
پرس‌وجو و گشتی کوتاه در اینترنت کفایت می‌کرد تا بفهمم بنای کوچینی هنوز در گوشه‌ای از این شهر پابرجاست. دوست داشتم با این فکر که «ما با هم غریبه‌یم، اما آدمی گاهی دلتنگ غریبه‌ها می‌شه»، سری به‌اش بزنم. بار اول ساعت چهار عصرِ یک جمعه‌ی تابستانی بود که به نیت دیدن کوچینی در بولوار کشاورز پیاده شدم. می‌خواستم به رستورانی بروم که چون قلیان جزو لاینفک میزهایش است باب میلم نیست؟ بعید بود. غرضم بازدید از بنایی بود که هیچ صدایی از گذشته را در خود حفظ نکرده بود؟ گمان نمی‌کنم.
از چند پله‌ی نبش خیابان فلسطین پایین رفتم و به دری بسته خوردم. ساعت چهار عصر بود؛ همان ساعتی که بلک‌کتز باید روی صحنه می‌رفت. در طرح چوب رستوران بسته بود و هیچ‌کس به شماره‌های تلفن ثابت و همراه روی تابلو پاسخ نمی‌داد. به حروف معوج سفید روی زمینه‌ی سیاه نگاه کردم و به سال تأسیس: ۱۳۴۴. انگار این قدمت گواه اصالتش بود که زور بزند بگوید از اسب افتاده ولی از اصل؟
در وبلاگ فردوسی امروز یادداشتی منتسب به ویدا قهرمانی خواندم با عنوان «یاد و خاطره‌ای از چگونه کوچینی را ساختیم». در این یادداشت قهرمانی شرح می‌دهد که چگونه در سال ۱۳۴۴، همراه همسرش داویت یقیازایان، کم‌کم کوچینی را بنا کردند. به گفته‌ی او، قرار بود دانسینگ فضایی باشد برای موسیقی، نقاشی و کشف استعدادهای جوان. ویدا اجرایی از فرهاد می‌بیند و صدای شگفت‌انگیزش او را چنان تحت‌تأثیر قرار می‌دهد که فرهاد به یکی از همان استعدادهای کشف‌شده بدل می‌شود. 
روایت پیش از آن را از شهبال شب‌پره، مؤسس گروه موسیقی بلک‌کتز، شنیده‌ایم: این‌که علاقه و تسلط مشترک او و فرهاد به آثار ری چارلز و موسیقی آن‌طرف‌آبی‌ها از همان آغاز چه خوب به هم جوش‌شان داده بود. به‌ این‌ ترتیب، صحنه‌ی کوچینی از نخستین روزها به مرادش، یعنی معرفی استعدادهای جوان، رسیده بود. کوچینی آمده بود تا نوید تجربه‌هایی تازه را بدهد.
مکانی مثل کوچینی برای من، فارغ از سبک معماری، انگیزه‌ی ساخت و متراژ و ابعادش، بیش از هر چیز اسمی است، اتفاقاً خوش‌آهنگ، به نمایندگی از آن‌چه دیگر نیست. همین اشتیاق و حسرت عمیق برای چیزی یا موقعیتی دست‌نیافتنی است که مرا وامی‌دارد گاهی در میانه‌ی گپ‌وگفت با آشنایانی که از سال تولد و محل زندگی‌شان برمی‌آید روزگاری به کوچینی سری زده باشند سراغش را بگیرم.
در فامیل تنها جوانِ آن روزگار که اهل سیر و سیاحت بود عمو نصرت بود. می‌ماندند چند استاد پا‌به‌سن‌گذاشته که از خط‌وربط‌شان با هنر برمی‌آمد کوچینی دست‌کم یک‌بار انتخاب سال‌های دورشان بوده باشد. از میان آن‌ها، پاسخ آقای محمود دولت‌آبادی بیش از همه در یادم مانده است. حلقه‌ی اتصال خاطره‌ی او به کوچینی نیز مثل بسیاری دیگر فرهاد بود. گفت: «داشتیم برای اجرای تئاتر به جنوب می‌رفتیم که صدای فرهاد از رادیوِ اتوبوس پخش شد. من و فتحی، دوست آن سالیانم، شگفت‌زده شدیم و قرار گذاشتیم وقتی از سفر برگشتیم، برویم کافه‌ای که فرهاد در آن اجرا داشت؛ اما یک شب مانده به پایان نمایش بازداشتم کردند و نشد، متأسفانه!»
جواب دادم: «بله، برای ما هم نشد، متأسفانه.» شاید هم نگفتم؛ یادم نیست.
با خودم فکر می‌کنم دانسینگ، از نوع وطنی‌اش، برای من و متولدان یک دهه پیش و دو دهه پس از من چه معنا و مفهومی می‌تواند داشته باشد. صحنه‌ای که بتوانی، تنها به شرط داشتن صدایی خوب و مهارت در نواختن ساز، یا هر هنر دیگری که داری بی‌واسطه هنرت را به اهلش برسانی، چه‌طور است؟ جایی که سه ساعت تمام موسیقی زنده‌ی مدرن و باکیفیت بشنوی، برقصی، قرارهای سرخوشی و شادمانی‌ات را آن‌جا بگذاری و راضی بیرون بیایی. یادم می‌افتد به خبری که همین امروز خواندم: در مجموع هفده سال حبس برای برگزارکنندگان کنسرتی با خواننده‌ی زن؛ کنسرتی که به دو بیت از سعدی ختم شده بود. در مرداد ۱۴۰۵ خورشیدی.
همین تازگی‌ها بود که برای نخستین‌بار به یک کنسرت زیرزمینی رفتم و حضور در جمعی را تجربه کردم که بهانه‌ی گرد آمدن‌شان شنیدن موسیقی باب ‌میل و خوش‌ گذراندن بود. برای من که از مرز سی‌سالگی گذشته‌ام، تماشایی‌تر از آن‌چه روی صحنه می‌گذشت جنب‌وجوش آدم‌های اغلب کم‌سن‌تر از خودم در برابر صحنه بود. آن‌چه مدام در سرم تکرار می‌شد نه وجد و شگفتی بود و نه رضایت و شادی. برای درک حسم باید این واژه را با تمام غلظتش ادا کنم: همین؟ یعنی تمام این «نباید»ها و «نمی‌شود»ها و بگیر‌وببندها برای همین بود؟
در نهایت، تماشای آن اجرای یک‌ساعته را، که شکوهش بیش از هر چیز مرهون تماشاگرانش بود، با دست خالی و حالی طلبکار به پایان رساندم. طلب تجربه‌های نکرده‌ای که از فرط سادگی پوزخند بر لب می‌آورند. طلب ندیده‌ها و نچشیده‌ها. طلب چند ساعت رقص؛ در معنای حقِ ملال‌زدایی از زندگی.
*
دومین‌بار هم که خودم را به نبش بولوار کشاورز و خیابان فلسطین می‌رسانم باز به درِ بسته می‌خورم. این‌بار به صرافت می‌افتم حال کوچینی را از همسایه‌های دوروبرش بپرسم. آن ‌طرف خیابان بنگاه مشاور املاکی است. مردی که پشت میز نشسته جواب می‌دهد: «شیش ماهی می‌شه باز بسته‌ست. قبلش یه دو سالی جسته‌گریخته باز بود... پیِ اجاره‌شی؟» از کم‌خط‌وچروک بودن چهره‌اش و سیاهی موهایش پیداست که چیزی از کوچینی در روزگار خوش‌بختی و بروبیایش ندیده است. دیگر جایی برای سؤال نمی‌ماند.
جست‌وجوی مختصری در اینستاگرام کافی است تا ببینم آخرین‌باری که کسی آن‌جا را اجاره کرده و برای رونق کسب‌وکارش بیش از «آن‌چه خواهیم دید» به «آن‌چه گذشت» دل بسته، کوچینی چه حال‌وهوایی داشته است. در کپشن یکی از پست‌های تبلیغاتی رستوران ساده و صریح نوشته‌اند: «کوچینی جای موسیقی دوزاری نیست.» مردی روی صحنه چند ترانه از گوگوش و دیگران را هم بازخوانی می‌کند. مسئله پای‌بندی به موسیقی‌ای نیست که زمانی در این فضا نواخته می‌شد. همه می‌کوشند این مکان را، که جز اسکلت بنا و نقش گورخرِ ورودی‌اش نشانه‌ای از کوچینی ‌بودن ندارد، با هر وصله‌ای که شده به دهه‌های چهل و پنجاه بدوزند. خواننده تلاشش را می‌کند، اما این بازخوانی از جنس بازخوانی فرهاد و طنین صدایش هنگام خواندنِ I Believe to My Soul نمی‌شود؛ بازخوانی‌ای که در آغاز بازخوانی باشد، اما در نهایت به خلق جمعه برسد. نمی‌شود که نمی‌شود.
برای دیدن کوچینی بهتر است به خانه برگردم. فیلمفارسی می‌تواند دیسکوکلاب را در سال‌های اوجش نشانم دهد. ایرج قادری دوبار در فیلم‌هایش سراغ کوچینی رفته است: یک‌بار در سال ۱۳۵۲ با فیلم بی‌قرار و بار دیگر در سال ۱۳۵۶ با برادرکشی. در فیلم نخست، کبری دختر سرکشی است که طبقه‌ی اجتماعی و شغل مادرِ خدمتکارش را دون شأن خود می‌داند. او می‌کوشد با انتخاب معاشران و پاتوق‌هایش، خود را به زندگی متجدد و مدرنی پیوند بزند که آرزویش را دارد؛ برای همین هم آشنایانش چندبار او را در دانسینگ کوچینی پیدا می‌کنند. در برادرکشی نیز دو جوانِ گرفتار عشقی ممنوع، به پیشنهاد دوستی دیگر، برای آب ‌شدن یخ رابطه‌شان از پارک ساعی به کوچینی کوچ می‌کنند تا خوش‌ بگذرانند. قادری دوربین و صدا و باقی بساط فیلم‌سازی‌اش را به آن‌جا برده تا کوچینی را ثبت کند، بی‌آن‌که بداند تنها یک سال بعد دیگر هیچ اثری از آن‌چه بوده است باقی نخواهد ماند.
 و از آن بهتر تماشای چنددقیقه‌ی به‌جا‌مانده از کنسرت‌های بلک‌کتز در کوچینی است.
…Mr Shahbal on Drum 
Big fat gentleman from ariyashahr mr Manoochehr on Trumpet

Don’t forget my address here is Farhad from Darvazeghar.
All right… yeah! Come on!
این چند جمله را با لحن فرهاد و آمیخته به صدای ترومپت و پیانو و سازهای دیگر بخوانید؛ زمانی که هنوز خیلی جوان است، پیراهن مردانه‌ی آستین‌بلندش را در شلوارش می‌گذارد، موهای فِرِ سیاهی دارد و اغلب ته‌ریشی نامرتب بر صورتش نشسته است.
آن‌چه روی آن صحنه نواخته و خوانده می‌شود در حد بازخوانی باقی نمی‌ماند. ذوق هنرمند در مواجهه با درک و شور شنونده ترکیبی انفجاری می‌سازد که حاصلش اجرای ترانه‌هایی اصیل و در زمانه‌ی خود بی‌نظیر، مثل جمعه، است؛ ترانه‌هایی که هنوز زنده‌اند و اگر یک مصرع‌شان را بخوانی، مصرع بعدی را از زبان نفر کناری‌ات می‌شنوی، چه متولد دهه‌ی سی باشد و چه دهه‌ی هشتاد.
قصه‌ی آشنایی ویدا قهرمانی با فرهاد، پیوستن فرهاد به بلک‌کتز و بالا رفتن عیار کوچینی با موسیقی مرغوب، تا جایی شبیه فیلم‌نامه‌ی آن فیلم‌های هالیوودی است که قصه‌ی کشف یک ستاره و آغاز راهش را روایت می‌کنند؛ دلخوش‌کننده است. اما ردِ چنگ جغرافیا بر ظهور و هبوط ستاره‌ها عمیق است و نمی‌توان از آن چشم پوشید. بهتر است از «پیش» بگوییم؛ از سال‌هایی که نبش خیابان کاخ، ساعت چهار تا هفت عصر، در اختیار موسیقی‌ای بود که هم به مذاق خودی‌ها خوش می‌آمد و هم فرنگی‌هایی که به قصد کار یا سفر چند صباحی در تهران صبح را شب می‌کردند.
طولانی‌ترین اجرای به‌جامانده از همان «پیش» را پیدا می‌کنم و می‌زنم روی دانلود. برای دورهمی‌های زیر سقف خانه. برای مجالس خودمانی‌ای که موسیقی‌شان صدای همسایه‌ی طبقه‌ی بالا و پای‌کوبی‌شان دادِ پایینی‌ها را درمی‌آورد. یاد عمو نصرت می‌افتم، شماره‌اش را پیدا می‌کنم و لینک فیلم را برایش می‌فرستم. برای خودم زیرش تایپ می‌کنم: Fernweh. بعید است برایش سؤال شود که یعنی چه. احتمالاً یاد کلمه‌های ریزودرشت غیرفارسی‌ای می‌افتد که از جوان‌ها می‌شنود و سری می‌جنباند که «جوون هم جوون‌های قدیم.»
بعد از مصادره‌ی دیسکوکلاب کوچینی و دست‌به‌دست‌شدنش بین پیمانکارها، آن‌چه از تن بی‌جانش باقی ماند سال‌ها تالار عروسی بود و بعدتر سفره‌خانه‌ای با گه‌گاه موسیقی زنده. حالا کوچینی بیش‌تر ماه‌های سال بسته می‌ماند و حتی جمعه‌ها هم پذیرای مقدم عزیزی نیست. مسئله چیزی است که از دست رفته یا چیزی که اصلاً فرصت به وجود آمدن پیدا نکرده؟ برای من، حتماً دومی است. 
یاد عمو نصرت و سر تکان دادنش می‌افتم. شاید بهتر بود در آن جمله‌ی حسرت‌بارش، به ‌جای «جوان» کلمه‌ی دیگری می‌نشست. آن‌چه هست و، بیش‌تر از آن، آن‌چه نیست: «نازنین! هدیه‌ای برای تو که هر روزت جمعه است»1
 

 

1. این جمله در پوستر جمعه زیر عکس فرهاد و شهیار قنبری و اسفندیار منفردزاده نوشته شده. فرهاد این قطعه را اولین‌بار در کوچینی اجرا کرد.

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش