شمارهی سوم| روایت بازمانده

گزارش عبدالله بهرامی از پروندهی دزدی جواهرات در تهران پس از مشروطه
دزدان جواهر، پیش از آنکه ماجرای یک سرقت باشد، قصهی بازماندههای یک انقلاب است؛ کسانی که برای پیروزی مشروطه جنگیدند، ولی پس از پایان نبرد، در نظم تازه جایی برایشان پیدا نشد. مشروطهطلبان و آزادیخواهان بعد از سختیها و جانفشانیهای بسیار سرانجام پیروز میشوند، شاه مستبد را از کشور بیرون میکنند و مجلس و قانون راه میافتد، اما تعداد زیادی از سربازان و نظامیانی که در روزهای سخت به کمک مشروطهطلبان آمده بودند از فردای پیروزی مشروطیت بیکار و بلاتکلیف میمانند. نبود تشکیلات منظم مانع از آن است که تکلیف این آدمها روشن شود: بمانند یا بروند؟
تعدادی از نیروهای قفقاز و روس، که برای کمک به مشروطهطلبان به تهران آمده بودند، پس از چند سال سرگردانی و بلاتکلیفی، دست به سرقت جواهرات میزنند، اما سرقت ناکام میماند و چیزی نصیبشان نمیشود. ماجرا لو میرود و دزدان دستگیر میشوند، اما نظمیه ترجیح میدهد آنها را به سرزمین خودشان بفرستد و با یک تیر دو نشان بزند: هم بازماندههای سرگردان را به کشورشان بازگرداند، هم تصمیم قضایی را به گردن دولت متبوعشان بیندازد.
آنچه میخوانید گزارش عبدالله بهرامی، معاون ادارهی تأمینات و امور جنایی آن دوره، از این پرونده است. گزارشی از سرنوشت کسانی که از انقلاب جان به در بردند، اما بعد از پیروزی آن، خود به مسئلهای حلنشده و بازماندهای از روزهای نبرد تبدیل شدند.
چند نفر دزد مسلح شب به خانهی آقا سیداحمد جواهری، که در مرکز بازار بود، برای سرقت جواهرات وارد شده، با سه گلوله وی را مجروح ساخته بودند. آقا سیداحمد از جواهرفروشان قدیمی بود و در بازار و شهر شهرت زیاد داشت و عامه او را صاحب اجناس نفیس میشناختند و هر وقت احتیاج به یک گوهر گرانبهایی میشد سراغ او میشتافتند. این شخص مانند سایر متمولین آن ادوار در ظاهرْ نمایشی نداشت و دکان او ساده و عاری از اشیای جالبدقت به نظر میرسید و تمام مالالتجارهی وی مخفی و در خانهی شخصی حفظ میگردید.
یک روز صبح، که من به اداره رفته بودم، کمیسر بازار سراسیمه رسید و خبر داد که دیشب آقا سیداحمد را در خانهی خودش چند نفر سارق مضروب ساخته و مشارالیه مشرف به مرگ و اهالی بازار در منزل میرزا محسن، مجتهد معروف آنجا، علیه نظمیه اجتماع کرده، درصدد بستن بازار و تحصن هستند. این مسئله در همان ابتدای تشکیلات نظمیه صورت خوشی برای ما نداشت. من به وسیلهی تلفن مراتب را به موسیو وستداهل اطلاع دادم و خواهش کردم که زودتر یکی از آقایان به اداره آمده تا من به معیت ایشان به خانهی آقا سیداحمد برای تحقیق برویم. آنها از شنیدن این خبر قدری مضطرب شده و در کمتر از نیمساعت هر دو به اداره آمده، یک سر به دفتر من وارد شدند.
دم بازار آژان مواظب را برداشته، به سوی خانهی سید رفتیم. زیاد هم دور نبود. در یکی از کوچههای بازار، که نظیر آن زیاده دیده میشد، قرار داشت. آژان خانه را نشان داد. از بیرون چیزی که مغایر بر سایر خانههای مجاور باشد دیده نمیشد. دیوارهای کاهگلی کثیف و سیاه و بخاریهای آجری و بادگیرهای بزرگ داشت. از همان خارج تشخیص داده میشد که مطابق اسلوب قدیم دو یا سه دستگاه ساختمان است. درِ حیاط، که چوبی و محکم و سبزرنگ بود، معلوم بود که از روز نصب آن، که میبایستی اقلاً نیمقرن پیش باشد، تا آن روز دوباره رنگ نشده است. چکش بزرگ آهنی داشت. برای استحکام حلقههای بزرگ برنجی به روی تختههای در کوبیده بودند؛ پهلوی در راهآبِ عمیقی بود که یک نیمهسنگ روی آن را پوشانیده بود. در خانه یک جوانکی بود با وجود اینکه برگدال و من و آژان را میدید، در را باز نمیکرد و تعارف نمینمود تا اینکه من چکش در را سخت کوبیدم. همان جوان، سراسیمه، در را نیمه گشود. ما خودمان را معرفی کرده و اظهار داشتیم که برای تحقیقات آمدهایم. آن جوان دوباره در را بست و در حیاط فریاد کشید: «آقاجان، از طرف نظمیه یک صاحبمنصب فرنگی آمده میخواهد تحقیقات کند.» صدای خشنی بلند که «بگو بیایند. حالا من آنها را میخواهم چه کنم؟ اگر راست میگفتند دیشب وقتی که دزدها آمده بودند بایستی اینجا باشند. حالا که وجود آنها فایده ندارد.»
پسر آقا در را باز کرد و ما وارد صحن حیاط شدیم. حیاط بزرگی بود و دورتادور اتاقهای پنجدری و سهدری داشت و در وسط حیاط حوض بزرگی بود که در اطرافش درختهای کهنسال و میوهدار دیده میشد. من با یک نظر اجمالی از وضعیت زندگانی اهل آنجا خبردار شدم. با هدایت همان جوان، که در را گشوده بود، به اتاق آقا سیداحمد وارد شدیم. از صحن حیاط دو پله بلندتر بود. وقتی که ما وارد شدیم، سه چهار نفر از دوستان آنجا نشسته و او برای آنها شرح واقعه را حکایت میکرد. وقتی نشستیم، او سکوت اختیار کرده و با یک خشونتی از ما پرسید که «فرمایش آقایان چیست؟» من رئیس اداره را معرفی نموده و گفتم که ما از طرف نظمیه آمدهایم که قضیهی دیشب را رسیدگی نموده و سارقین را دستگیر نماییم.
آقا سیداحمد خندهی پرصدایی کرد و گفت: «حالا تشریف آوردهاید که جای پاهای آنها را پیدا کنید؟ دیشب کجا بودید که ببینید مردم بدبخت، که تمام به امید دولت و نظمیه در خانههایشان راحت میخوابند، گرفتار چه مصیبتهایی هستند؟ مردم خیال میکنند که نظمیه دارند و پلیس دارند، در صورتی که من دیشب نیمساعت فریاد میکشیدم احدی از بیرون به کمک من نرسید تا این حرامزادهها مرا با گلوله سوراخسوراخ کردند.»
آقا سیداحمد در آن وقت که من او را دیدم هیچ شباهت به مردی که بدن او از گلوله سوراخسوراخ شده باشد نداشت. معلوم بود که مرد قویبنیهای است. گفت: «من خودم پدر یکی از آنها را که وارد اتاق شده و به من گلوله انداخت درآوردم. چنان گازی از پایش گرفتم که نصف مچ کنده شد.» دیدم باید از او تعریفوتمجید کنم. گفتم: «در حقیقت حاجیآقا دیشب رشادت فوقالعاده کرده و پنج نفر دزد مسلح را ناامید از خانه بیرون نمودهاند و این کار از عهدهی همهکس برنمیآید.»
حاجی از شنیدن این حرف خوشحال شد و تکانی به خود داده و متکا را بیشتر به زیر سر نموده گفت: «بلی، این اشخاص دزدهای معمولی نبودند. پنج نفر تماممسلح و هیکلهای غریب داشتند. دو نفر پایین اتاق آمده، یکی بالای سر من ایستاده و دیگری توی آستانه کشیک میکشید که کسی به کمک من نیاید. من همیشه به بچهها سفارش میکردم که قبل از خوابیدن خودتان حیاط را تفتیش کرده و بالای پشتبام و درختها را خوب نگاه کنید، مبادا کسی مخفی شده باشد. دیشب تازه چشم من بسته شده بود که حس کردم یک دستی زیر متکا و توی جیب من فرومیرود. اول تصور کردم که شاید مادر بچههاست عقب کلید میگردد. اهمیت ندادم و گفتم بگذار بخوابم، خسته هستم. چند دقیقه ساکت شد. خبری نبود. این دفعه ملاحظه کردم که خیر درستوحسابی زیر متکا و زیر تشک دست میرود و میآید. از جا بلند شدم اتاق تاریک بود. دادم زدم کیست. خواستم از جا بلند شوم پنجههای محکمی گلویم را گرفت و به ترکی گفت: ”آچار.“ من ترکی نمیدانم اما فهمیدم که مقصودش کلید است. ملتفت شدم که این شخص باید دزد باشد. یک تکان به خودم داده و دست او را از گلویم دور کردم. خواست پاهای خود را بگذارد روی سینهام که با دندان مچ پایش را سخت گاز گرفتم. از شدت درد فریاد بلندی کشید. من هم سعی کردم از جا برخیزم ولی او نمیگذاشت. از صدا و فریاد ما اهل خانه بیدار شدند و داد میزدند آی دزد، آی دزد، زیرا آنها سه نفر را مشاهده میکردند که میخواهند درِ زیرزمین را از پاشنه درآورند. از صدای آنها همسایهها بیدار شده و چراغها را روشن کردند. دزدها مشاهده نمودند که با این جمعیت و با این هیاهو امشب به مقصود نخواهد رسید. پا به فرار گذاشتند و رفیقشان را صدا میکردند، اما من او را ول نمیکردم. سفت و محکم پای او را با دندان چسبیده بودم. او هم با مشت محکم به سروصورت من میکوفت، ولی فایده نداشت. هنوز استخوانهای صورتم از آن ضربات درد میکند. پس از اینکه دید دیگر چارهای ندارد، یک هفتتیر از کمر باز کرد و یک تیر به پای من زد. در آن وقت من چیزی نفهمیدم و دندانها را شل نکردم. و او یک تیر دیگر به دستم زد. باز هم من مقاومت کردم ولی تیر سوم به پهلویم خورد و سست شدم و دهانم باز شد. او مثل برق عقب رفقایش، که قبلاً فرار کرده بودند، دوید.
این بود تفصیل دیشب. حال ببینم نظمیه چه خواهد کرد و میتواند سارقین را دستگیر و مجازات نماید.»
پس از تحقیقات و نگاه به خانههای اطراف، من به داخل حیاط یکی از خانهها، که پشت خانهی حاجی بود و حدس میزدم دزدها باید از حیاط آن به خانهی حاجی آمده باشند، یک سنگ کوچکی پرتاب کردم. هیچکس حرکت نکرد و صدایی ننمود. سنگ بزرگتری فرستادم. فقط یک گربه از یک زیرزمین بیرون آمد و به ما نگاهی کرد و بعد فرار نمود. من به برگدال گفتم راه ورود دزدان را پیدا کردهایم. آنها از همین نقطه وارد حیاط حاجی شده و به سوی اتاق او رفتهاند. تمام نقشه قبلاً خوب تهیه شده است و بههیچوجه اشتباهی نکردهاند. او هم حرف مرا تصدیق کرد و ما از همان راهی که آمده بودیم برگشته و به اداره رفتیم.
چند روزی گذشت و هیچ خبری از سارقین به دست ما نرسید. مردم و بازاریها شاکی بودند و منتظر، تا بر سر نظمیه بریزند و بیکفایتی آن را علم کنند. روزی فکری به سرم زد. در اینجا و آنجا شایعه کردم که یکی از سارقین را گرفتهایم. وستداهل پیش من آمد و گفت شنیدهام یکی از سارقین را گیر انداختهاید. به او فهماندهام که این خبر حقیقت ندارد و برای جلوگیری از تحریکات و بستن بازار آن را اختراع کردهام تا لااقل سه چهار روز دیگر مهلت به من بدهند. وستداهل به فکر فرورفت و سیگاری کشید و برخاست و به من اظهار داشت که هر کاری که میتوانید زودتر بنمایید، زیرا که مخالفینْ این موضوع را بهانه نموده و علیه نظمیه شروع به تحریکات نمودهاند. او بیرون رفت و من باز مدتی در آنجا نشستم.
مأیوسانه درصدد بودم به منزل مراجعت کنم که صدای پایی به گوشم رسید. کسی را دیدم که در ایوان سراغ اتاق مرا میگیرد. قدری تأمل نمودم که پیشخدمت با همان جوانی که در خانهی حاجی دیده بودم آمدند. آن جوان زبان به عذرخواهی گشود. گفت آمده است به ما کمک کند. گفت که پسرخواهرِ حاجی است. عادت حاجی را خوب میداند. حاجی به زن خودش هم سوءظن دارد، چه برسد به شما که آدم غریبه هستند. تمام کارهای حاجیآقا محرمانه است، بهغیر از خودش و یک یا دو نفر مشتری و دلال کسی از اسرار او خبر ندارد. به او گفتم: «من نیز همین را میخواهم. آیا در بین دلالها تاکنون شخصی ارمنی هم دیدهاید؟» جواب داد: «چرا. مخصوصاً دو نفر هستند که یکی از آنها مردی است موسوم به موسیو واهان که خیلی به حجره میآید و غالباً مشتریهای حاجیآقا را به خانه هدایت میکند و یک نفر دیگر هم هست که اسمش را فراموش کردهام. میپرسم، بعد عرض خواهم کرد.»
من از شنیدن اسم واهان خوشوقت شدم چون سابقهی طولانی با او داشتم و جواب دادم دیگر لازم نیست. من خودم آن شخص را پیدا میکنم. بعد از او چند سؤال راجع به زیرزمین حاجی کردم و سپس با خوشرویی خداحافظی کرده و شببهخیر گفتیم. همین که او از اداره خارج شد، من با ذوق و شادی برخاسته، کشوِ میز را قفل نموده، به طرف خانه روان شدم. دیگر مطمئن بودم که بهزودی سارقین را دستگیر خواهم کرد.
واهان پیش ما سابقه داشت و یکبار بازداشت شده بود و من آزادش کرده بودم و با هم رفاقت و نزدیکی پیدا کرده بودیم. همین که او را احضار کردم و آمد گفتم: «حاجی سیداحمد جواهرفروش تیر خورده است و تو باید محبس بروی!» او با کمال تعجب گفت: «او تیر خورده و من باید به محبس بروم؟!» گفتم: «آقای واهان، البته شنیدهای که سارقین تمام ارمنی بودهاند و از جزئیات خانهی حاجی باخبر و این افراد بدون هدایت شخص ثالثی ممکن نبود که از وضعیت داخلی آنجا مستحضر شده باشند و شما تنها شخص ارمنیای هستید که به آن خانه رفتهاید. به همین جهت شما مورد سوءظن هستید. برگدال تصمیم دارد شما را توقیف کند.»
از این حرفهای من چهرهی واهان سیاه شده، مثل بید به خود میلرزید. دست دراز کرده گفت: «آقای عبداللهخان، برای خاطر خدا مرا از این مصیبت نجات بده. میدانید که اگر من یک شب در محبس بمانم، تمام مشتریهایم از دستم رفته، زنوبچهام از گرسنگی خواهند مرد. برای سابقه و دوستی، برای خاطر پدر و برادرهایت، به من کمک نمایید. من چه باید بکنم؟ هر چه شما بفرمایید من اطاعت میکنم.» جواب دادم: «کاری لازم نیست بنمایید. فقط حقیقت را بگویید و چیزی را مخفی نسازید تا من بتوانم راهحلی پیدا کنم.
من میدانم که شما عادت به مشروب دارید و وقتی هم سرتان گرم شد دیگر اختیار زبان با شما نیست. پس لازم است که بگویید تا من بدانم شما در چنین حالتی از ثروت حاجی سیداحمد و وضع زندگانی او برای رفقایت تعریف کردهاید یا خیر.» واهان جواب داد: «تصدیق میکنم که زیاد مشروب میخورم، ولی هیچوقت اسرار مشتریها را در بیرون لو نمیدهم.» گفتم: «در منزل چهطور؟» قدری فکر کرد. جواب داد: «در منزل چرا، گاهگاهی صحبت از تجار مسلمان و خست و عادات آنها پیش میآید و من شاید راجع به سیداحمد حرفی زده باشم.» گفتم: «واهان، خوب فکر کن، ببین بهغیر از اهل خانه آیا شخص دیگری هم بوده که این حرفها را شنیده باشد.» واهان یکدفعه برخاست گفت: «حالا یادم افتاد. تقریباً هشت یا نه روز قبل، عید سال ما بود. طرف عصر چند نفر از آشنایان به دیدن من آمده بودند. من صحبت از کار خودم و معاملات بازار میکردم. راجع به آقا سیداحمد هم حرف به میان آمد. من گفتم این مرد اقلاً پنجمیلیون تومان جواهر در انبار خانه دارد. ولی دیدم ناهار نان و سیبزمینی پخته در حجره صرف میکرد.»
پرسیدم: «بین آن چند نفر آیا کسی هم بود که به وضع کوچههای بازار و ساکنین آنجا سابقه داشته باشد.» جواب داد: «چرا، یکی از بستگان خودم جوانی است که در ادارهی رسومات کار میکند و چون حقوق او کافی نیست خودش روزها چند بطری شراب و عرق محرمانه به بعضی از این خانهها میفروشد. در همین پشت کوچهی منزل آقا سیداحمد یک شیخی است که پسری خیلی نااهل دارد. همیشه در قمارخانههاست. برای این پسر او عرق آلبالو میآورد. او اینجا را خوب میشناسد.» گفتم: «واهان، دیگر کافی است. همراه دو نفر از مأمورین ما بروید و این جوان را به آنها نشان بدهید ولی از این بابت هیچ حرفی نزنید.»
خیلی زود جوان را دستبندبهدست آوردند. به اتاق من که رسید تمام بدنش در ارتعاش بود و پیوسته اظهار میکرد: «بهخدا من تقصیر ندارم؛ مرا ترسانیده بهزور با خود بردند.» گفتم دستبندهای جوان را باز کردند. سیگاری به وی دادم و گفتم: «من برای خاطر واهان به تو کمک میکنم، اما به این شرط که حقیقت را بگویی و چیزی را مخفی نسازی. من خود از تمام وقایع اطلاع پیدا کردهام و رابطهی تو با پسر شیخ پشت خانهی آقا سیداحمد را میدانم و خوب اطلاع دارم که تو آن چهار نفر را از توی حیاط خرابهی کوچک به بام خانه راهنمایی کردهای. پس تو خودت وقایع را از اول برایم تعریف کن.»
جوان ارمنی شروع به گریه نمود و میگفت: «به خدا قسم، من دزد نیستم و هیچ سابقهی بدی ندارم. حقوق کمی در ادارهی رسومات به من میدهند و جزئی عایدی هم از فروش مشروبات به دست میآورم. من شبها کافهی ارامنه کوچهی میرشکار میروم. یک شب برحسب تصادف با جمعی از بچهها پشت میز نشسته چای میخوردم و از ثروت بعضی از جواهرفروشان بازار که از واهان شنیده بودم صحبت میکردم. آن شب گذشت و به خانه رفتم. چند شب بعد که دوباره به کافه رفته بودم، در اطراف یکی از میزها چهار نفر از ارامنهی مجاهد قفقازی بودند که با موسیو یفرمخان آمده بودند. از دیدن من اظهار خوشحالی کرده، تعارف چای نموده و صحبتهای متفرقه شروع شد. شب بعد هم به همین منوال طی شد. تا اینکه یک شب یکی از آنها که گویا رئیسشان بود گفت: ”آن شب که با رفقایتان صحبت بازار میکردید ما پشتسر شما نشسته بودیم و تمام حرفهای شما را شنیدم. مخصوصاً راجع به آن حاجی که اسمش یادم رفته.“ گفتم: ”حاجی سیداحمد را میگویید؟“ گفت: ”بلیبلی، همان.“ آن شخص صندلی خود را نزدیک به من کرد و گفت: ”رفیق، انسان یکدفعه به دنیا میآید و یکدفعه از دنیا میرود. زندگانی بیش از یک خواب و خیالی نیست. چرا ما باید اینطور زجر کشیده و در ذلت زندگانی کنیم، در صورتی که یک حاجی خرپول جواهرها و مرواریدهای گرانقیمت را در انبار خود خرمن سازد؟“
من گمان کردم میخواهد با حاجی معامله کند. اما وقتی با آنها به سمت خانهی حاجی راهی شدیم، مقصودشان را دریافتم. گفتم: ”نه، من از این به بعد با شما همراه نیستم. خودتان بروید و مرا ول کنید.“ جواب دادند: ”دیگر ممکن نیست، شما تا اینجا با ما همراه بودهاید و باید تا آخر بیایید. برگشتن شما از نیمهراه برای شما فایده ندارد. اگر ما گرفتار شدیم، خواهیم گفت که شما ما را به این سرقت دلالت کردهاید.“ هر چه التماس کردم مفید نشد. حتی یکی از آنها اسلحهای از جیب بیرون آورد و مرا تهدید کرد. باقی ماجرا را هم که حتماً خودتان میدانید. هنگامی که یکی از آن افراد مشغول برداشتن کلید از زیر سر حاجی بوده، حاجی بیدار میشود و پایش را گاز میگیرد و او هم برای فرار چند تیر تپانچه به حاجی شلیک میکند و بعد با ایجاد سروصدا ما همه فرار کردیم.»
این جوان که نام او سیمون بود در ضمن سخن از گریه و لابه خودداری نداشت و پیوسته اشک میریخت و در اظهارات خود صادق بود. به او گفتم: «باید بگویی رفقایت کجا هستند.» اظهار داشت: «آنها هر شب به طور معمول در کافهی کوچهی میرشکار جمع میشوند و جای دیگری ندارند.» گفت حاضر است این اشخاص را به مأمورین تأمینات نشان بدهد. من به او یک بسته سیگار داده و مجدداً وی را خاطرجمع ساختم که در استخلاص وی کمک خواهم کرد.
همان شب در ساعت دو یا سه چند نفر از مفتشین مسلح به معیت سیمون به کافه رفتیم و در مقابل میز آن چهار نفر ایستادیم. من جلو رفتم، علامت پلیس را ارائه داده و اظهار داشتم برای تحقیق قضیهای باید با من به ادارهی نظمیه بیایید. آنها هم از مشاهدهی سیمون ملتفت موضوع شده، به همدیگر نگاه کردند، ولی مخالفتی ننمودند و از جا برخاستند و گفتند: «حاضر هستیم. بفرمایید.»
بعد از رسیدن به اداره، یکی از آن چهار نفر را که پایش میلنگید به اتاق برده پرسیدم: «پای شما چهطور شده است و چرا در راه رفتن دچار اشکال بودید؟» جواب داد: «پاهایم را یک سگ پرقوتی چنان گاز گرفته که گوشت آن بریده و سوراخ شده است.» گفتم زخم را نشانم بده. پارچهی روی زخم را باز کرد. تمام آن محل از خون سیاه شده و جراحت در اطراف آن جمع شده بود. جای دندانها بهخوبی دیده میشد. گفتم: «باید این سگ خیلی قوی بوده باشد!» گفت: «بلی، همینطور است.»
با او وارد حرف شدم و از ملیتش پرسیدم. اظهار داشت ارمنی است و از شهر ایروان و تبعهی روس است. با مجاهدین موسیو یفرمخان به تهران آمده و در جنگهای سالارالدوله و ارشدالدوله شرکت کرده. بعد به فکر فرورفت. یکدفعه به او گفتم: «حیف از شما نیست که یک مرد آزادیخواه و روشنفکری هستید به چنین عمل زشتی مبادرت نمایید. من از تمام واقعه باخبرم و زخم دندانهای آقاسید جواهری را به پای شما دیدم! حال چیزی را انکار نکنید و بگویید چرا شما به این کار مبادرت نمودهاید، درحالیکه به نظر من از اشخاص دزد و پست نیستید و معلوم است دارای معلومات میباشید.» او گفت: «یک حرف از شما میپرسم اگر حقیقت آن را گفتید، من هم علت این کار را میگویم. من میخواهم بدانم اگر شما یک سال بدون مایه و بدون اندوخته زندگانی کردید و از هیچ محل به شما کمکی نشد، چه خواهید کرد؟ ما تقریباً سه سال است که به امیدی وارد مملکت شما شدهایم و در همهی جنگها در صف اول ایستاده و از مبارزین حقیقی بودهایم. چندین نفر از رفقای ما در این مملکت کشته شده و گمنام به خاک سپرده شدهاند تا شما صاحب مشروطه شدهاید. پادشاه ظالم خودتان را بیرون کردهاید. فعلاً دارای ادارات جدید و تازه گشتهاید. آیا هیچکس به فکر ما بوده است که اقلاً خرج مراجعت ما را به وطن خودمان بپردازد تا ما برویم. من و رفقایم آنچه داشتیم ـ هر چند چیز قابلی هم نبود ـ به مصرف فروش رسانده خرج کردهایم. من حتی چکمههایم را فروختهام. اگر من پریشب چکمه در پایم بود دیگر حاجی نمیتوانست ماهیچهی آن را اینطور پاره کند. چند ماه است گرسنگی میکشیم. همانطور که حدس زدهاید ما سابقهی دزدی نداریم. ما در کار خود حیران بودیم، تا اینکه اتفاقاً صحبت آن جوان ارمنی را شنیدم. نقشه این بود که وارد منزل جواهرفروش شده، او را بترسانیم، یک قطعه جواهر یا مبلغی پول از او گرفته، بلافاصله از تهران فرار کنیم. ولی کار چنان پیش نرفت و باقی را خودتان میدانید.»
من با کمال تأثر و سرافکندگی به حرفهای او گوش دادم. سپس زنگ زدم دکتری خبر کنند تا پای این جوان را ببیند. آن جوان گفت: «من زندگانی و شرافت خود را به شما میسپارم. حال بسته به انصاف خودتان است. هر کار میخواهید بکنید، من حرفی ندارم.» من از راستگویی و جوانمردی او خوشم آمد و دیدم حق با اوست. نهضت آزادیخواهانهی ما مدیون کمک مجاهدین ارمنی و قفقازی است، ولی مشروطهطلبان ایرانی، که دارای تشکیلات منظمی نبودهاند، نتوانستهاند پس از انجام کار در مقابل خدمات آنها پاداش بدهند. بهعلاوه فکر کردم که این اشخاص اتباع روس هستند و قهراً آنها را از ایران تبعید خواهند کرد. دیگر لزومی ندارد که من حسن خدمت انجام داده و برایشان یک دوسیهی جنایی تشکیل دهم. به همین جهت کارشان را طوری ترتیب دادم که به تفلیس بروند و آنجا مورد رسیدگی قرار بگیرند.

