شمارهی دوم | روایت بازمانده

نامههای عاشقانهی تیمورتاش گریزپا به همسرش سرورالسلطنه
نامههایی که اینجا برای نخستینبار منتشر میشوند روایت مردیاند ماجراجو، بیقرار و گریزپا؛ مردی که تا بیست و ششسالگی درس خواند و بیست و شش سال باقیِ عمر توفانیاش را فقط کار کرد و سفر رفت و « جهان خورد و کارها راند». تیمورتاش در سیزدهسالگی راهی روسیه شد و سیزده سال بعد با دلباختگی به صغریسلطانخانم، ملقب به سرورالسلطنه، به ایران برگشت. پس از دو سال عاشقی و نامهنگاری سرانجام زیر یک سقف به وصال رسیدند و ثمرهاش سه پسر بود و دختری به نام ایران. اما تیمورتاش، ملقب به سردار معزز، مردی نبود که در قیدوبند بماند. نهاد ناآرامی داشت. همان نهادِ ناآرامی که بعدها او را به سرنوشتی شوم رساند که به تعبیر بیهقی همان سرنوشت حسنک است: «عاقبت کار آدمی مرگ است، اگر امروز اجل رسیده است، کس بازنتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار.» از دلِ نامهها پیداست که سرورالسلطنه زنی سختگیر و کنترلگر است و از همان آغاز نگران لغزیدنهای تیمورتاش و همین کنترلگری میل به گریز را تشدید میکند. تیمورتاش در کلمات بیتابِ سرور است و جهانش را بدون او نمیخواهد، اما در زندگی واقعی سختگیری او تیمورتاش را متمایلتر میکند به فرار. مردی که در قدرت، ثروت، عشق و هوس حد نمیشناخت در زناشویی هم از پایبندی میگریخت؛ درست به همان اندازه که برای به دست آوردنِ سرور میسوخت، از بندِ او فاصله میگرفت.
برای مطالعهی کامل روایت نسخهی چاپی شمارهی دوم را تهیه کنید.

