شمارهی دوم | روایت بازمانده

ماجرای عشق جوانیِ عارف که موجب فرار او از شهر میشود
بعضی عشقهای جوانی با فرار و گریز همبستهاند. بعضی عشاق ناچارند دل را بردارند، از شهر و آدمها فاصله بگیرند و بگذارند روزگار خاکسترِ هیجانشان را بخواباند؛ به این امید که شاید در دوردستها سرنوشت با آنها مهربانتر باشد.
عارف قزوینی مردی عاشقپیشه بود. عشق اولش که تا عقدی پنهانی هم پیش میرود به جایی نمیرسد و عشقهای بعدیاش هم یکی پس از دیگری در نیمهراه عاشقی ناکام میمانند. عارف عاشق زیباترین دختر شهر میشود و او را به عقد خودش درمیآورد، اما کار آنگونه که باید پیش نمیرود. خانوادهی عروس، مثل خانوادهی لیلی، از این مجنون سودایی دل خوشی ندارند و چون از ماجرا خبردار میشوند، تصمیم میگیرند او را از سر راه بردارند. این متن بخشی از زندگینگارهی عارف است که با آه و حسرت فراوان از همان عشق و همان گریز نوشته. از عشق ناکامی که مقدمهی ناکامیهای عاشقانهی دیگر او در تمام عمر میشود.
برای مطالعهی کامل روایت نسخهی چاپی شمارهی دوم را تهیه کنید.

