شمارهی دوم| روایت شما
نویسنده: بنفشه حکیمی
به نظر من هر اعتیادی، نوعی فرار است. اعتیاد یعنی فرار از دنیایی که دوست نداریم و پناه آوردن به آنچه حالمان را خوش میکند.
من یک فراری حرفهای هستم؛ معتاد به کتابم. همهی معتادها میگویند دوست ناباب گرفتارشان کرد، ولی من چون دوستی نداشتم در دام اعتیاد به کتاب افتادم.
از تنهایی فراری بودم، سکوت کشدار شبهای تاریک زمستان و روزهای گرم و حوصلهسربر تابستان و بیهمزبانی کلافهام کرده بود. برای گریز از بیکسی رفتم سراغ کتاب. شاید هر کتابی آدم را معتاد نکند، ولی از بد سرنوشت من گرفتار جنس خوب شدم. اگرچه بعضیها میگویند کتاب یار مهربان است، اما به نظر من کتابِ خوب افیون است.
آرامآرام تنهاییام کمتر شد، دورم پر شد از کتاب و کتابخانه و ذهنم سرشار از کلمه. حالا توی سکوتم هم صدای شخصیتهای قصهها را میشنیدم. داستانشان را خودم به سرانجام میرساندم. از کتاب خواندن به نوشتن رسیدم.
دیگر وقت کم میآوردم، همهجا و همهوقت، اول صبح، آخر شب، توی تخت، توی صف، در انتظار نوبت دندانپزشکی کتاب میخواندم.
بعدها با کتاب صوتی آشنا شدم. وقتی دستم بند بود، گوش میدادم. کتاب را به تمام ابعاد زندگی بردم؛ در مسیر کار، پای سینک ظرفشویی، وقت آشپزی و حتی حمام.
اینطوری شد که از آدمها و حضورشان هم فراری شدم. حالا عاشق تنهایی شده بودم. از آدموعالم بریده بودم. دنبال گوشهای ساکت برای خواندن میگشتم. منِ گریزان از تنهایی حالا آرزومند خلوت با کتابها بودم.
اگر دوستی هم پیدا میشد، باید اهل کتاب میبود تا با او رفاقت کنم. برای من والاترین حظ کتابخوانی این است که با دوستی از کتابهای خوانده و نخوانده و کتابهایی که آرزوی خواندنش را دارم حرف بزنم.
کتاب خواندن گریز از زندگی واقعی خودم به زندگیهای دیگر است، واقعی یا افسانهای.
کتاب خواندن گذشتن از مرز حقیقت و گم شدن در زمان و مکانی دیگر است. برای یک فراری مخفیگاهی بهتر از قصهها وجود ندارد.
کتاب خواندن فرار از هویتم به شخصیتهای خیالی کتاب است. گاهی حتی مثل یک فراری نام مستعار بر خودم میگذارم: میشوم مارال کلیدر، یا کلاریس در کتاب چراغها را من خاموش میکنم.
کتاب خواندن فرار از گوشهي دنج خانه به دوردستهاست. به جنگلهای تاریک آمازون یا دور دنیا در هشتاد روز. فرار از شکستها و رنجهای گذشتهام به رنجهای کارگران معدن در کتاب ژرمینال.
روزهایم میشود روزها در راه و شبهایم شبهای روشن. هزار و یک شب میگذرد و من فراریام.
رنگ خاکستری روزهای تکراریِ بیپایانم میشود رنگ زرد درخشان ونگوگ در شور زندگی.
از گرمای تابستان گذر میکنم به پاییز فصل آخر سال است.
کتاب خواندن فرار از دلشکستگیام به قلب شازدهکوچولو و رنجی است که از غرور گلسرخ سیارهاش تحمل میکرد.
فرار از نشخوار اندیشههایم به افکار یک جنایتکار در کتاب جنایت و مکافات.
من از تنهایی فرار کردهام و در کتابها غرق شدهام.
تمام پول، وقت و فکروذکرم کتاب میشود. بیرون که میروم از فلان شیرینی و غذا میگذرم، فلان لباس را نمیخرم ولی از کتابفروشی دستخالی برنمیگردم. آیا اینهمه کتاب خریدن وقتی هنوز کوهی کتاب نخوانده دارم اعتیاد نیست؟
زیرلب زمزمه میکنم: «ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی...»
خوبی اعتیاد به کتاب این است که آخر ندارد، هر چهقدر بخوانم باز هم هست. حتی بعضی کتابها را بیش از یکبار میخوانم. بازخوانی بعضی کتابها همانقدر نشئهام میکند که خواندن برای بار اول. اینکه آخر داستان را میدانم، هیچچیز از ارزش خواندن دوبارهی کتاب کم نمیکند.
خیلی وقتها انجام دوبارهی کارها شیرینی و لذت بیشتری دارد. مثل خواندن مجلهی دوباره.

