چیزهایی هست که تو نمی‌دانی


شماره‌ی دوم| روایت شما


 

نویسنده: مهرداد احدی‌نسب

 

انگشت اشاره‌ام روی شیشه‌ی ویترین سُر می‌خورد، همان‌طور که اگر بخواهم بگویم «من دوستت دارم» این سه کلمه از ذهنم فرار می‌کنند و هیچ‌وقت نمی‌توانم آن‌ها را کنار هم به زبان بیاورم. شما تا حالا «دوستت دارم» را به زبان آورده‌اید؟

نگاهم روی یک جفت گوشواره‌ی نقره‌ای ثابت مانده است؛ گوشواره‌ای به‌شکل یک گل. گلبرگ‌هایش مثل یک گل ستاره‌ای تراشیده شده‌اند و کنار هم که قرار می‌گیرند، یک گل کامل و متقارن می‌سازند. پرچم‌هایش به رنگ کادمیوم است؛ تابشش روی گونه‌هایم با سردی فلز نقره‌ای گلبرگ‌ها در تضاد است. این تضاد انگار همان چیزی است که باید از آن فرار کنم؛ نه از گوشواره‌ها، نه از ویترین، بلکه از خودم که نمی‌دانم چگونه باید آن سه کلمه را کنار هم قرار دهم. شاید مثل جیل[1] باید منتظر معجزه‌ای باشم که وودی آلن برایم نوشته است؛ تا در یکی از خیابان‌های پاریس، میان بساط دست‌فروشان، اتفاقی با دفترچه‌خاطرات آدریانا[2] روبه‌رو شوم و با شوق، روی نیمکت، به سطرهای دل‌انگیزش گوش دهم: «می‌دانم که پیکاسو و همینگوی مرا دوست دارند، اما من فقط عاشق جیلم. شاید به‌ خاطر سادگی او است. دیشب خوابش را دیدم؛ برایم هدیه‌ای آورده بود، یک جفت گوشواره که می‌درخشیدند.»

از آغاز بهار هر شب بین ساعت بیست تا بیست ‌و ‌دو، پشت میز کافه، خودم را از نگاه آدریانا پنهان می‌کنم. کافه در تراس بالای کتاب‌فروشی قرار دارد که کف چوبی‌اش هر قدم را با صدایی ملایم یادآوری می‌کند. از وسط تراس درختی بیرون آمده که ریشه و دوسوم تنه‌اش در کتاب‌فروشی طبقه‌ی پایین است و شاخه‌هایش سایه‌ای لطیف روی میزها می‌افکند. هر بار که زیر سایه‌اش می‌نشینم، حس می‌کنم درخت، تراس، من و آدریانا، همه در شبکه‌ای پیچیده از زمان و مکان گرفتار شده‌ایم. طرز نشستن، نگاه کوتاهش در آینه، کتابی که روی میز باز می‌کند، پیدا شدن دندان‌هایش بعد از هر لبخند و حرکات ریز دست‌هایش، همه تکه‌هایی از داستانی‌اند که هنوز نمی‌دانم چه‌طور باید برایش آن هایکوِ سه‌کلمه‌ای را بخوانم.

چرا از او فرار می‌کنم؟ از چه می‌ترسم؟ شاید نگرانم که عاشق همینگوی یا پیکاسو باشد و من هیچ جایگاهی در ذهن و قلبش نداشته باشم. شاید در این تراس، زیر سایه‌ی درخت و نگاهش پناه گرفته‌ام و نمی‌خواهم با گفتنِ هایکو همه‌چیز را به ‌هم بزنم. نمی‌خواهم مثل طاهره با من سرد رفتار کند؛ من سماجت حسین را ندارم.[3]

 

هر شب، وقتی عقربه‌ها به ساعت بیست ‌و دو نزدیک می‌شوند، نت‌های بک تو بلک در کافه می‌پیچد و ریتم تِرکضربان قلب من می‌شود . با اِمی همراه می‌شوم و زیرلب می‌خوانم: I love you much / It's not enough…" " و حس می‌کنم شاید هیچ‌وقت هم‌کلام نشویم.

دیروز، وقتی باران گرفت، از تراس کافه به خیابان روبه‌رو چشم دوختم. تلفیق تابلو سالن زیبایی و لباس‌فروشی، نویددهنده‌ی داستانی عاشقانه بود با پایان خوش به سبک چاپلین: مردی متبسم با اسبی سیاه کنار دنباله‌ی بلند لباس‌عروس ایستاده بود. همان لحظه معجزه اتفاق افتاد. پاها و زبانم جان گرفتند، نزدیک میز آدریانا شدم. به‌ خاطر موهای فندقیِ مدل بابش[4] گوش‌های بدون گوشواره‌اش از دور پیدا بود. شاید زیر گوشش زمزمه کردم، یا فقط در ذهنم گفتم: «چیزهایی هست که تو نمی‌دانی.» همان لحظه بک تو بلک با صدایی بلند در تراس کافه پخش شد.

 

[1] شخصیت اصلی فیلم نیمه‌شب در پاریس، اثر وودی آلن، 2011.

[2] آدریانا شخصیت فیلم نیمه‌شب در پاریس با بازی ماریون کوتیار.

[3] شخصیت‌های فیلم زیر درختان زیتون، اثر عباس کیارستمی، 1372.

[4] Bob

 

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش