شمارهی دوم| روایت شما
نویسنده: انیسا شاکری
بعد از یازده سال دوباره جلو پذیرش بیمارستان ایستادهام. اینبار نه در اصفهان و نه برای بستری شدن خودم. چیزهای زیادی تغییر کرده و هنوز یک چیز ثابت مانده؛ سرطان. اینبار نقشها عوض شده؛ من دیگر بیمار نیستم، جای بابا نشستهام و مراقبم. باید کارها را پیش ببرم و به درد خودم فکر نکنم. نباید بگذارم که بیمار لحظهای شک کند و بفهمد نام مرضی که به جانش افتاده سرطان است. کارکنان بیمارستان میگویند که برای رسیدن به بخش ویآیپی باید خط زرد را دنبال کنیم. خط زرد، آن هم ثابت مانده. دنبالش میکنیم و میرسیم به نردهها و دو مرد گردنکلفتی که نگهبانی میدهند. جملهی روی نردهها دهان باز میکند و قورتم میدهد. «بیمار فقط میتواند یک همراه داشته باشد.» راهورسم حرف زدن با آدمها مخصوصاً کادر درمان را هم از بابا یاد گرفتهام. راضیشان میکنم که بیمار دو همراه داشته باشد. دو همراه غیر از من. آنها میروند و من با خط زرد تنها میمانم. دنبالش میکنم و برمیگردم به یازده سال قبل.
هفده سالم است. باز هم از دنبال کردن خط زرد به نردهها میرسیم و باز هم فقط یک همراه میتواند وارد شود. بابا مردها را راضی میکند که مامان هم همراهمان بیاید. همهچیز روی دور تند پخش میشود و میرسیم به اتاق عمل. روی تخت خوابیدهام. مامان و بابا پشتسرم ایستادهاند و دو جراح روبهرویم هستند. همهی این بدوبدوها برای غدهی پاروئوتیدم است؛ بزرگترین غدهی بزاقی صورت. اگر سالم باشد و سرطان مهمانش نشده باشد، اصلاً نمیفهمی که هست. اما من یک سال است که بیشتر از هر چیزی حضور او را حس میکنم. به جای آنکه محتویاتش را تف کند توی دهانم، همه را برای خودش نگه داشته، باد کرده و از صورتم زده بیرون. خودش را چسبانده به تکتک عصبهای صورتم و همین، کار دکترها را سختتر کرده. یکی از دکترها نگاهم میکند و میگوید:«به احتمال خیلی زیاد، بعد از این عمل نصف صورتت فلج میشه! باز هم میخوای عمل کنی؟» در جوابش میخندم. میگوید: «چرا میخندی؟» صدای گریههای مامان را از پشتسرم میشنوم و بابا را تصور میکنم که آرامآرام اشک میریزد. باز به دکتر لبخند میزنم. مگر راه دیگری هم دارم؟ خودش اگر بود کدام را انتخاب میکرد؟ فلج صورت یا سرطان؟ در همین فکرها هستم که نورهای سقف میپیچند توی صدای پرستارها و دکترها. ارتباطم با جهان قطع میشود و بعد با جملهی «فوت کن!» دکتر دوباره برمیگردم. هیچ تصوری از صورتم و اینکه واقعاً فوت میکنم یا نه ندارم. بعد مامان با چشمهای پفکرده بالای سرم ظاهر میشود و هر دو دقیقه یکبار میگوید: «فوت کن!» و من بهزور فوتی تحویلش میدهم. یک سال بعد از عمل آنقدر فوت میکنم که اعصاب صورتم دوباره به کار میافتند. پرتودرمانی تمام میشود و سرطان و خط زرد دمشان را میگذارند روی کولشان و میروند.
باز هم خط زرد روی دیوار را دنبال میکنم و بیست و یک سالم میشود. باز هم توی همان بیمارستان اصفهان هستم و اینبار تودهای توی سینهام سبز شده. نوبت نمونهبرداری دارم و باز هم گفتهاند که خط زرد را بگیرم تا برسم آنجا. حالواحوال توده خوب است و کار به جراحی نمیکشد. شش ماه یکبار باید قدوقواره و اخلاقش را چک کنیم و من هربار به این فکر میکنم که اگر قد بکشد یا بدخلقی کند چه؟ باز هم باید دنبال خط زرد بدوم؟
من را در آغوش میگیرد و بیست و هشتساله میشوم. زیرچشمی به خط زرد نگاه میکنم. دستش را میکشم تا از بیمارستان بزنیم بیرون. خط زرد دنبالمان میکند. آن اسم منحوس مینشیند رویش. میپیچد دور خودم و آدمهای نزدیکم و گیرم میاندازد.

