شمارهی دوم| روایت شما
طوبی از مدرسه آمد و دواندوان وارد خانه شد. نیرهخانم تا او را دید، روغندان خالی را به دستش داد و گفت: «روغنمون تموم شده. یه تُکپا برو در مغازهی آقا یحیی و بده پرش کنه. بگو بزنه به حسابمون. دوباره نری مغازهی آقا صالح! پول تو خونه ندارم. ما با آقا یحیی حسابکتاب داریم. مشتریشیم. کتابهات رو بذار رو طاقچه و برو. زود برگردی ها، مغازه جای یللیتللی کردن نیست. دیگه بزرگ شدهی، دوازده سالته. هر وقت میفرستمت یه قلم جنس بخری، سه ساعت طولش میدی. میخوام غذا درست کنم. الآن بابات گشنهوتشنه از سر کار میآد. هنوز پلو نپختهم. داره دیر میشه!» طوبی روغندان را با اخمهای در هم از دست مادرش گرفت و راه افتاد. درِ خانه را محکم به هم زد، صدای نیرهخانم از پشت در شنیده شد که گفت: «یواااااش، بچه بیدار شد!»
مغازه دوتا کوچه با خانهشان فاصله داشت. وارد مغازه شد و دمدر ایستاد. کسی را ندید. روغندان را آهسته روی پیشخان گذاشت و چیزی نگفت. خواست برگردد، یکدفعه آقا یحیی را دید؛ با خندهای که ترس به دل طوبی میانداخت، از پشت یکی از قفسهها به طرف او میآمد. آقا یحیی نگاهی به روغندان کرد، دست طوبی را گرفت و گفت: «قرارمون چی بود؟ تا برام نرقصی از روغن خبری نیست.»
مدتی بود که طوبی مثل قبل نبود، تماس دستان آقا یحیی برایش چندشآور شده بود. به زمین میخکوب شد. آقا یحیی درحالیکه طوبی را بهزور به داخل مغازه میکشید دولا شد و توی چشمهایش زل زد و گفت: «چهته بچهجون، چرا داری میلرزی؟ سردته؟ بیا تو. بیا دختر خوشگلم. بیا تا عمو گرمت کنه، عزیز دلم.» طوبی دستپاچه بود. تتهپتهکنان گفت: «عمو، روغن. روغن میخوام. مامانم گفته زود برگردم.» آقا یحیی دستی روی موهای بافتهشدهی طوبی کشید و گفت: «بهبه، چه موهای خوشگلی داری.» وقتی طوبی تماس سرانگشتهای آقا یحیی را روی گردنش احساس کرد، صدای تاپتاپ قلب خودش را شنید و دستهایش دوباره شروع به لرزیدن کرد.
«بیا، تا یه شکلات خوشمزه بهت بدم. بیا، عمو. روغن هم بهت میدم. اول قرار بود چیکار کنی؟... برقصی،آهان، داشت یادم میرفت، یه بوس کوچولو هم به عمو بدی تا خستگیهام دربیاد، بعد برات روغندون رو پر میکنم. به جای یه شکلات هم دوتا شکلات بهت میدم...» طوبی دیگر از همهی شکلاتها و شیرینیهای مغازهی آقا یحیی عقش میگرفت. مدتی بود از بوی صابون و شامپو و ادویه و هر چیزی توی آن مغازه منزجر شده بود. از بچگی برای رفتن به مغازهی آقا یحیی کلی ذوق میکرد، اما حالا به هر دری میزد تا از او و مغازهاش فرار کند.
دستش را از دستهای آقا یحیی بیرون کشید و با تمام قدرت تنش را به قفسههای وسط مغازه کوبید، خاطرات زیبای دوران کودکیاش از آنجا را زیر شیشههای شکسته و خوراکیهای ریختهشده مدفون کرد. به خانه که رسید، احساس کرد کسی پشتسرش ایستاده. آقا یحیی را دید که زنگ خانهشان را میزند. از ترس داشت میلرزید. پدرش از سر کار آمده بود، صدایش را از پشت در شنید که پرسید: «کیه؟» آقا یحیی گفت: «منم، آقا مرتضی. براتون روغن آوردهم.» در باز شد. طوبی، انگار که زبانش بند آمده باشد، بدون اینکه سلام کند دوید و رفت توی خانه. مادرش داد زد: «میمردی خودت بیاری که مزاحم مردم نشیم.»

