عبور


 

شماره‌ی دوم| روایت شما


 

نویسنده: محمدزمان سیرت

شب مانند لحافی از سکوت بر سر کویر پهن شده بود و فقط صدای پاهایشان شنیده می‌شد. آرمان بند کیفش را، که به شانه‌اش می‌خورد، تنظیم کرد. خود کیف وزن چندانی نداشت؛ فقط سه بسته‌ي پیچیده‌شده‌ در کاغذ قهوه‌ای داخل آن بود که البته وزن آن از هر سنگی سنگین‌تر بود.

این اولین عبورش از مرز بود. با گوش دادن به صحبت‌های پیرمردهای روستا و قصه‌های بافندگی بزرگ شده بود؛ روسری‌های گلی دوخته‌شده در جاغوری، سوخت دیزلی که از تانکرها کشیده می‌شد، حتی سیگارهایی با برچسب‌های خارجی. اما حالا بازی تغییر کرده بود. قاچاق دیگر برای تجملات نبود؛ برای بقا بود. بی‌کاری‌ها بیشتر شده بود و چیزی که زمانی قماری سودآور بود، حالا به اجبار ناگزیر زندگی بدل شده بود.

در کنارش رضا، مردی با زخمی که از گوش تا فکش امتداد داشت، قدم می‌زد. راهنما بود، کهنه‌سرباز کوهستان، و جز در مواقع ضروری چیزی نمی‌گفت. رضا زمزمه کرد: «سرتون رو پایین بگیرین. سربازها از بالا نگاه می‌کنن.»

آرمان سر تکان داد، صدای تپش قلبش به‌وضوح شنیده می‌شد. گشت‌ها در مرز به طور تصادفی حرکت می‌کردند و نور نورافکن‌ها تاریکی را می‌شکافتند. اگر گیر می‌افتادند، دادگاهی در کار نبود. سرنوشت هر قاچاقچی در کوله‌بارش نهفته بود.

پس از یک ساعت به پایین سراشیبی سنگی رسیدند. رضا زانو زد: «از این‌جا، آروم. با یه قدم اشتباه دود می‌شیم می‌ریم رو هوا.»

آرمان از سراشیبی بالا آمد. سنگ‌ها دستکش‌های نازکش را می‌ساییدند. در نیمه‌ی راه با شنیدن صدای سم اسب‌ها بی‌حرکت ماند؛ اسب‌ها، دور اما نزدیک. او به صخره فشار آورد. رضا تکان نخورد، حتی نفس هم نکشید. سوارکاران از آن‌جا گذشتند. مرزبانان یا رقیبان.

به خط‌الرأس رسیدند. پایین پای‌شان ایران بود؛ تپه‌های سیاهی که در افق خم شده بودند. آزادی نباید آن‌قدر ترسناک به نظر برسد.

رضا با اشاره به نور کم‌سوی دره گفت: «اون‌جاست.»

سراشیبی از سربالایی بدتر بود. سنگ‌ریزه‌ها زیر پاها سُر می‌خوردند. آرمان چندبار تعادلش را از دست داد و درست به‌موقع خودش را نجات داد. حسین کامیونش را زیر انبوهی از شاخه‌ها پنهان کرده بود. تخمه می‌شکست و پوستش را روی زمین تُف می‌کرد. نگاهش مدام در حرکت بود، انگار با هر نفس منتظر خیانت بود.

حسین: «دیر کرده‌ای.»

رضا: «دیر رسیدن بهتر از مُردنه.»

حسین غرغرکنان به کیسه اشاره کرد. آرمان مردد ماند. آن بسته‌های کوچک  نماد دسترسی به این برادریِ مرموز بودند. رها کردن‌شان مثل پاره کردن بخشی از وجودش بود.

بااین‌حال، کیسه را به حسین داد. یکی از بسته‌ها را با چاقو باز کرد، به پودر مرغوب داخل آن نگاه کرد و سپس سر تکان داد.

حسین: «خیلی خوبه. بازار تبریز پولش رو می‌ده.»

آرمان با آسودگی نفس حبس‌شده‌اش را بیرون داد. اما قبل از این‌که بتواند نفس راحتی بکشد، چراغ‌های جلو ماشین‌ها دره را روشن کردند.

فریاد زد: «گشت!»

هرج‌و‌مرج به پا شد. حسین فانوسش را خاموش کرد و بسته‌ها را دوباره به داخل کامیون هل داد. قلب آرمان در دهانش بود. سربازان از دره پایین آمدند، کلمات‌شان تندوتیز بود، سگ‌ها قلاده‌ها را می‌کشیدند. قاچاقچیان از هم جدا شدند.

رضا بازوی آرمان را گرفت. آن دو در تاریکی دویدند و از روی سنگ‌ها ‌پریدند. گلوله‌ها پشت سرشان به سنگ می‌خورد و کمانه می‌کرد. ریه‌های آرمان می‌سوخت، سینه‌اش هوای تازه می‌خواست، اما ترس او را به جلو هل می‌داد.

به گودالی خشک پناه بردند. نورافکن‌ها در آسمان می‌چرخیدند و آن‌ها خودشان را به زمین چسبانده بودند. آرمان می‌توانست ضربان قلب رضا را که کنار دستش می‌لرزید، حس کند. سربازان از آن‌جا گذشتند. مدتی چیزی جز صدای غرش موتورهایی که در تاریکی دور می‌شدند شنیده نمی‌شد.

وقتی دوباره سکوت حکم‌فرما شد، آرمان گفت: «جنس‌ها رو گم کرده‌یم.»

رضا گفت: «گم نشدن. قایم‌شون کردیم. وقتی امن شد، حسین پیداشون می‌کنه.»

آن‌ها تا طلوع خورشید پنهان شدند و منتظر ماندند. بالاخره بیرون آمدند، آرمان از لبه‌ی خط مرزی به عقب نگاه کرد. آن‌ها تا طلوع خورشید پنهان شدند و منتظر ماندند. بالاخره بیرون آمدند، آرمان از لبه‌ی خط مرزی به عقب نگاه کرد. جایی که شب را در آن گذرانده بودند حالا باورنکردنی دور به نظر می‌رسید.

پرسید: «همیشه همین‌جوریه؟»

رضا مستقیم به او نگاه کرد. نور روی زخمی که بر صورتش داشت افتاده بود. «این کار قاچاقه. یه‌بار که از مرز رد بشی، هر دفعه یه ردی روت می‌ذاره. آخرش می‌فهمی مرز واقعی تو خودت هستی.»

آرمان جوابی نداد. پاهایش درد می‌کرد. سنگینیِ حرف‌های رضا از کیف روی دوشش هم بیشتر بود. همیشه فکر می‌کرد قاچاق یعنی پول نقد. حالا می‌دانست پای زنده ماندن در میان است، وفاداری، و سایه‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌توانی زمین بگذاری.

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش