شمارهی دوم| روایت شما
نویسنده: زهرا حبیبی
فقط یک لمس تا تحقق رؤیای همیشگیام فاصله دارم. گوشی تلفن پشتسرهم زنگ میخورد. به صفحهاش خیره میشوم و منتظرم فرد پشت خط از پافشاری دست بردارد، چون هر لحظه ممکن است تصمیمم تغییر کند و تلفن را جواب دهم.
چند روز گذشته ذهنمْ میدان جنگ بود؛ جنگ میان انتخاب چیزی که قبلاً میخواستم و انتخاب مسیری که حالا در آن هستم. بارهاوبارها دلایل انتخاب نکردنش را در ذهنم مرور کردهام و گاهی برای اینکه کفهی ترازو به نفع نخواستنش سنگین شود، دلیلهای بیهوده تراشیدهام؛ دلایلی از جنس حرفهای خالهزنکی یا تحلیلهای زردی که همیشه خودم منتقدشان بودهام. برای اینکه کفهی ترازو را پر کنم، به هر سنگریزهای، با هر جنسی، چنگ زدهام. آدمیزاد در زمان تزلزل به چه کارهایی دست میزند و چهقدر میتواند خلاف عقاید و خطمشی خودش عمل کند!
انگار باید تکهای از وجودم را قانع میکردم که دیگر تحقق آن آرزو را نخواهد؛ همان تکهای که سالها رنج کشید و برای تحمل وضعیتْ برچسبهای مختلفی به خودش و دیگران چسباند. یک روز خودش را ناکافی دانست، روز بعد از نالایق بودن دیگران نالید و هفتهی بعد با این توجیه خودش را آرام کرد که: «دنیا همین است دیگر، نمیشود انتظار دیگری داشت. مگر کم بودند آدمهایی شبیه من و سرنوشت من؟!» البته بعضی وقتها هم تمام تلاشش را میکرد که بیطرف بماند و با عینک منطقْ زخم نرسیدن را تجزیهوتحلیل کند.
وقتی صحبت از تحقق آن خواسته شد همهچیز فرق کرد. یک تماس غیرمنتظره میتواند جنگهای خاموش بسیاری را در ذهن و قلب به راه بیندازد و رشتههای چندینساله را پنبه کند. با یک تماس همان بخش وجودم که سالها تشنهاش بود، در چشمبههمزدنی ناکامیها و روزهای سخت را فراموش کرد و کوشید تا در مسیری که میخواست حرکت کند، اما بخش دیگر وجودم با تمام توان مقاومت میکرد.
عجیب است، فرار از رسیدن به آرزو. بارها از خودم میپرسم از چه فرار میکنم؟ از آدمی که بعد از تحقق آن رؤیا میشوم؟ یا از آدمهایی که سالها هویتم را با آن گره زده بودند و مدام مجابم میکردند که زندگیام فقط با آن معنا دارد؟ شاید هم دلخورم از اینکه آرزویم وقتی که باید، برآورده نشد. اما مگر همیشه همین را نمیخواستم؟ مگر سالها با تصور رسیدن به آن، شب را به صبح نرساندهام؟
خوب یادم هست روزهایی را که آرامآرام از آن فاصله گرفتم. سعی کردم جایش را با چیزهای دیگر پر کنم. از آدمهایی که یادآورش بودند دور شدم. کمکم به خودم قبولاندم که بدون آن اتفاق همیشه تکهای از من در خلأ میماند و چارهای نیست جز پذیرفتن تقدیر.
بالاخره توانستم از خودم آدمی بدون آن آرزو بسازم، هر چند با خلئی بزرگ در درون. روزها مثل همیشه میگذشت و گاهی دلتنگش میشدم، اما این دلتنگی با گذشت ماهها و سالها رنگ باخت. دیگر از آن آرزو فقط سایهای محو در ذهنم مانده است، به همراه زخمی عمیق. آدمی که اکنون هستم یاد گرفته زخمهای نرسیدن را مرهم بگذارد.
چهقدر به این «منِ اکنون» وابستهام. تلفن دیگر زنگ نمیخورد. بخشی از وجودم هنوز تردید دارد که تصمیم درستی گرفته، و بخشی دیگر سرخورده و ناراحت است از اینکه در جنگ با نیمهی دیگر وجودم باخته است.
حس میکنم از آدمی که قرار بود بشوم فرار کردهام و برگشتهام به آغوش کسی که هستم. بوی آشنا در هوا پیچیده است. چشمانم را میبندم. گاهی فرار، با همهی خلئی که در پی دارد، همینقدر شیرین و آشناست.
گاه فرار کردن هم شجاعت میخواهد؛ شجاعت قدم نهادن در مسیری که هیچ نشانهی آشنایی ندارد و تنها نکتهی مثبتش هم همین است.

