شمارهی دوم| روایت شما
نویسنده: الهام مرادزمان
ظرفهای تلنبارشده در سینک را میشویم و همزمان به حرفهای پسرک گوش میدهم؛ از مدرسه، بازی، کارتون و گرسنگیاش میگوید. آن طرف دخترک زبالههای بازیافتی را وسط آشپزخانه پخش کرده است. دستهایم را بالا میآورم، به دستکشهای قرمز و نارنجیِ کفآلود خیره میشوم و باز هم به فرار فکر میکنم.
عصرها، وقتی دیگر رمقی برایم نمانده و اندک انرژیام هم به شماره افتاده، بیشتر از هر وقت دیگری به فرار فکر میکنم. چندباری هم از شدت کلافگی به پسرک گفتهام: «کاش میشد فرار کنم.»
پرسیده: «کجا؟»
گفتم: «نمیدانم.»
و او با لبخند گفته: «پس با هم فرار کنیم.»
احتمالاً در ذهن پسربچهی ششساله «فرار» نوعی ماجراجویی هیجانانگیز است؛ چیزی که فردا در مدرسه با آبوتاب برای دوستانش تعریف کند.
واقعیت این است که من از آن مادرهایی نیستم که عاشق بچهداری و پختوپز و خانهداریاند. نه از آن کدبانوهایی که از هر انگشتشان هنری میریزد و تمام وجودشان در مادر بودن خلاصه میشود. من مادری خستهام، دستتنها و دور از عزیزانش، که دارد میان ظرفها و لباسها و گریهها فرسوده میشود و البته که شده!
خیلی وقتها به فرار فکر کردهام؛ به ناکجاآبادی که حتی نمیدانم کجاست. وقتهای اندکی که فرصت میکنم به سقف خیره شوم به این فکر میکنم که مردم دربارهی مادری که فرار میکند چه میگویند:
«زن بیمسئولیت! بهشت زیر پایش بود و قدرش را ندانست. بچههایش را رها کرد و رفت دنبال خوشی خودش.»
هیچکس آن زن خسته را نمیبیند؛ زنی که شبها دهها بار بیدار میشود تا نوزاد گریانش را آرام کند، پتو بکشد روی آن یکی و بگوید: «فقط خواب دیدی، مامان همین جاست.» صبح خستهوکوفته بیدار میشود تا یکی را ببرد مدرسه و تا شب با دیگری سروکله بزند. خریدهای خانه را انجام دهد، ظرفهای تلنبارشده را بشوید، غذا بپزد، لباسها را بشوید و هزار خردهریز دیگر که هیچوقت هم به چشم نمیآیند.
و مردی که فکر میکند همین که سر کار میرود و برمیگردد شقالقمر کرده و حالا در خانه فقط باید استراحت کند. درحالیکه زن مشغول رسیدگی مدام به بچههاست، او نگران از دست دادن لحظهی حساس فیلم، بازی فوتبال یا قسمت جدید سریالی است که تماشا میکند. اگر زن خسته اعتراض کند، میگوید: «خب، فردا تو به جای من برو سر کار!»
شاید هم آن چیزی که دنبالش هستم فرار نیست. شاید فقط دلم میخواهد نامرئی شوم؛ نباشم، بیهیچ توضیحی، برای چند ساعت، و بعد دوباره پیدا شوم. مطمئنم مادرهای زیادی هستند که دلشان میخواهد بعضی روزها فرار کنند، بدون نگاه کردن به پشتسر. بروند جایی که فقط صدای سکوت را بشنوند؛ فقط چند ساعتی نفس بکشند و بعد دوباره کارت ورود به زندگی را بزنند و روز از نو...
فقط کمتر کسی از این فرارها حرف میزند. یا شاید مادرهای زیادی حرف میزنند، اما صدایشان به گوش هم نمیرسد.
عصرها، حوالی پنج و شش، دلم یک فرار ناگهانی میخواهد؛ بیبرنامه، بیهیچ مقصدی. فقط رفتن.
ولی هربار پسرک نگاهم میکند و میگوید: «مامان، بیا با هم فرار کنیم.»
و من لبخند میزنم. نمیداند که من، هر روز، هزاربار، در دل خودم فرار میکنم.

