جزیره‌ی کورفو


 

شماره‌ی دوم| روایت شما


 

نویسنده: محبوبه عین‌آبادی

 

چهل‌وهشت ساعت است که روی نیمکت فلزی سفت‌وسخت کشتی جنگی فونجیان، از ناوگان کشور دوست‌وبرادر چین، چرت می‌زنم. نمی‌دانم دقیقاً کجای این کشتی زشت و سرتاسر فلزی خاکستری هستم. با هفتاد هشتاد نفر دیگر، که به‌جز چشم‌بادامی‌ها ملیت هیچ‌کدام را نمی‌توانم حدس بزنم. دو روز را در این سالن بدون پنجره گذرانده‌ام.

خدمه‌ی کشتی سربازان چینی هستند که برعکس قدهای کوتاه‌شان صداهای بلند انکرالاصواتی دارند.

هربار که آشپزها با چرخ‌های بزرگ غذا می‌آیند با خودشان برنج شفته و سبزیجات بدبو و بدمزه می‌آورند. فقط بیسکویت و آب می‌خورم و به غذای دانشگاه درود می‌فرستم.

 

چهارشنبه، ۱۰دسامبر ۱۹۹۷، آپارتمان شماره‌ي ۱۷، خیابان اسکندربیگ، تیرانا

تلفن آپارتمان زنگ می‌زند، کمی دلشوره می‌گیرم، آقای مولایی معاون دفتر نمایندگی جمهوری اسلامی در تیراناست؛ تحصیل‌کرده و مؤدب. با بقیه‌ی جوانک‌های حزب‌اللهی سفارت فرق می‌کند.

«سلام آقای مولایی.»

- سلام خانم دلیری. قرار شد چون شورش‌ها از کنترل خارج شده، زن‌ها و بچه‌ها رو فردا با کشتی چینی بفرستیم یونان. مردها تو رزیدانس می‌مونن و اگه اوضاع بدتر شد ما زمینی از آلبانی خارج می‌شیم.

«وضع خرابه؟ باید فرار کنیم؟»

- شورشی‌ها از سمت جنوب دارن می‌آن سمت تیرانا، فقط یه کوله از لوازم ضروری و مدارک‌تون بردارین، فرداصبح ساعت ۵ راننده رو می‌فرستم دنبال‌تون. ساعت ۶ صبح کشتی حرکت می‌کنه و دو روز بعد می‌رسین جزیره‌ی کورفوِ یونان.

دلم می‌خواهد هزار سؤال دیگر از آقای مولایی بکنم. او با یک خداحافظی خودش را از شر سؤال‌های بی‌پایان من رها می‌کند و مرا، ترسیده، کنار تلفن آپارتمانم در خیابان اسکندربیگِ تیرانا به خدا می‌سپارد.

 

جمعه، ۱۲ دسامبر ۱۹۹۷، کشتی جنگی چینی فونجیان

شاگردهایم روی نیمکت‌های ناراحت و فلزی کشتی جنگی از بدغذایی و بی‌خوابی بی‌حال شده‌اند. تعداد کارکنان ایران در تیرانا آن‌قدر کم است که به‌زور یک معلم برای‌شان فرستاده‌اند. معلمِ همه‌ی درس‌ها و همه‌ی پایه‌ها بودن کار ترسناکی است. فکر می‌کنم در این آوارگی چه‌طور بچه‌ها را به امتحانات خرداد برسانم؟ اولین سالی است که مأموریت خارج از کشور گرفته‌ام. با خودم فکر می‌کنم چرا این‌طوری شد؟! کلاه‌برداری شرکت‌های هرمی به شورش تبدیل شد.

 

سه‌شنبه، ۷ اکتبر ۱۹۹۷، فرودگاه تیرانا، آلبانی

از هواپیمای قراضه‌ی کوچک ترکیش‌ایرلاین پیاده می‌شوم. بعد از دو روز گشت‌وگذار در این شهر، از زشتی و حقارتش شوکه شده‌ام. فکر می‌کنم سوار ماشین زمان شده‌ام و رفته‌ام به تهران عصر ناصرالدین‌شاه. تنها تفاوت این‌جا با تهران زمان ناصرالدین‌شاه همین صدها کافه و بار مشروب‌فروشی است.

این مردم چهار دهه تحت رهبری حکومت حزب کمونیست و رهبر دیوانه و دیکتاتورشان، انور خوجه، کاملاً له شده‌اند.  امروز نمی‌دانند چگونه باید بدون کمونیسم روزگار بگذرانند.

کشاورزی و دامداری می‌کنند و عصرها در صندلی‌های توی پیاده‌روِ کافه‌ها جمع می‌شوند و آبجو و مشروب ارزان ایتالیایی می‌خورند. برای کشوری که ۵۶ درصد مسلمان دارد زیادی مشروب می‌خورند!

به نظرم این مشروب‌های ارزان پنج‌لکی ارزش یک‌بار امتحان کردن را دارد. خدا مرا ببخشد.

 

شنبه، ۱۳ دسامبر۱۹۹۷، جزیره‌ی کورفو، یونان

ساعت ۵ صبح است. همراه بقیه‌ی فراری‌های داخل کشتی مخوف جنگی به بیرون هدایت می‌شوم. انگار صد سال طول می‌کشد تا تن خسته‌وگرسنه‌‌ام را از آن کشتی نجات بدهم و هوای بیرون به صورتم بخورد. وسط بهشت پیاده‌مان کرده‌اند.

مه صبحگاهی قشنگی روی دریا و ساحل و جنگل‌های مرتفع و بی‌نهایت زیبای جزیره‌ی کورفو پهن شده. خستگی و گرسنگی یادم می‌رود.

در این لحظه، نمی‌توانم به مردم شورش‌زده و فقیر و گرسنه‌ی آلبانی فکر کنم. روی نقشه فاصله‌ای نیست، اما در آلبانی قیامت برپاست.

مردمی که انور خوجه‌ي دیکتاتور مجبورشان کرده بود چهل سال در کل کشور سنگر بسازند و خودشان را برای جنگ با دشمن خیالی آماده کنند.

رادیوِ ماشین پاجیروِ میتسوبیشی سفارت ایران در آتن روی موج بی‌بی‌سی فارسی است.

تیرانا سقوط کرد!

 

 

 

 

 

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش