سیزده و بیست ‌و پنج


 

شماره‌ی دوم| روایت شما


 

نویسنده: مهدیس رجب‌بیگی

 

بیست‌ و پنج سال... بیست‌ و پنج سال است بدون آن‌‌که بخواهم و گاهی بدون این‌که بفهمم در حال فرارم.

همه‌چیز از یک عصر زمستانی شروع شد، سیزده‌ساله بودم و چرت بعد از مدرسه باعث شد برای رفتن به کلاس زبان دیرم شود. برق‌لب مامان را زدم و یک روسری صورتی با گل‌های قرمز کوچک سر کردم. تا سر خیابان دویدم و به اولین ماشینی که از کنارم رد شد گفتم: «سر پنجم!» پیکان آبی ترمز کرد و من روی صندلی عقب نشستم. برف ریزی می‌بارید و آسمان به سرخی می‌زد. به مغازه‌ها نگاه می‌کردم و خدا می‌داند غرق چه فکری بودم که راننده پرسید: «پس می‌آی؟»

با تعجب نگاهش کردم و وقتی سرعت ماشین را کم کرد و یکی از دست‌هایش را آورد عقب و گذاشت روی پایم، از ترس یخ کردم. دستش را روی پایم تکان می‌داد و چیزهایی می‌گفت که حتی تصورشان دلم را آشوب می‌کرد.

گفتم: «پیاده می‌شم!» و وقتی حرفم را نشنیده گرفت، داد زدم: «نگه دار!» راننده‌ی ماشینی که از کنارمان رد شد نگاه‌مان کرد و من که خیلی خجالت کشیده بودم زدم زیر گریه. ماشین را نگه داشت و پیاده شدم. گریه می‌کردم و می‌دویدم. نمی‌دانم چه‌قدر طول کشید... به خودم آمدم و دیدم نمی‌دانم کجا هستم. نشستم لبه‌ی جدول و یادم آمد دستی که روی فرمان بود حلقه داشت. حالت‌تهوع گرفتم.

از آن روز به بعد شاخک‌هایم تیز شد و در جواب لبخند هر مرد متأهل، چه غریبه و چه آشنا، اخم کردم. هر زنی که از مشکلاتش در ازدواج حرف زد ته دلم خالی شد و هر خبر خیانت و طلاقی که شنیدم جایی زیر سینه‌ام سوخت.

پنج‌ سال گذشت و من با پسری هم‌سن‌وسال خودم آشنا شدم. بعد از دانشگاه با هم می‌رفتیم پیاده‌روی و کافه و سینما. همه‌چیز خوب بود تا وقتی که گفت: «بعد از ازدواج می‌تونیم...» حرفش را قطع کردم و گفتم: «من نمی‌خوام هیچ‌وقت ازدواج کنم.»

سال‌ها از پی هم می‌گذشتند و با درس و کار سرگرم بودم. آدم‌ها هم می‌آمدند و می‌رفتند و من به همه می‌گفتم تا وقتی که صحبت و قصد ازدواجی در کار نباشد کنارشان هستم. اما مشکل از جایی شروع شد که عاشق شدم.

پوستش روشن بود و انگشت‌های کشیده‌ای داشت. از موهای خرمایی و فرم کشیده‌ی بدنش خوشم می‌آمد، اما صدایش چیز دیگری بود. با هم به تئاتر و سینما می‌رفتیم و از کتاب‌هایی که می‌خواندیم و فیلم‌هایی که می‌دیدیم حرف می‌زدیم. شش ‌ماه که گذشت، با خانواده‌اش آشنا شدم و کم‌کم در مسیری که ازش می‌ترسیدم افتادم. اوضاع پیچیده‌ای داشتم؛ قسمتی از وجودم می‌خواست آن مرد را همیشه کنارم داشته باشم و قسمت بزرگ‌تری از فردای ازدواج می‌ترسید. شب‌هایی را به یاد می‌آورم که با این کابوس که به خانه‌ام برگشته‌ام و مچ او را با زنی دیگر روی تخت‌خواب مشترک‌مان گرفته‌ام از خواب می‌پریدم و روزهایی را که به دیدن عکس‌های حلقه‌ی ازدواج و لباس‌عروس می‌گذشت.‌ چند ماه دیگر هم گذشت... از کارش تعدیل شد و با خواهرش بحثم شد. تمامش کردم و به اصرارهایش اهمیتی ندادم؛ دلم شکست و مغزم آرام شد.

آدم‌های دیگر هم آمدند و رفتند، سال‌های دیگر هم گذشتند، مدت‌های طولانی تنها ماندم و کم‌کم به تنها مجرد جمع تبدیل شدم. اما همچنان هر آشناییِ به قصد ازدواجی را رد کردم و از شنیدن خبر خیانت‌های همسرهای دوستانم تنم مورمور شد. اما در آن سفر جنوب، که زوج‌های اطرافم سر بر شانه‌ی یکدیگر به دریا خیره شدند و من کاری جز پا ساییدن بر شن‌های ساحل پیدا نکردم، از فرار بزرگم چند قدم عقب کشیدم و بغض کردم.

بغض کردم و در آستانه‌ی سی‌سالگی درهای زندگی‌ام را به روی روابط جدی‌تر گشودم، اما هر غریبه‌ای که از این در گذشت، بیش‌تر به فرار سوقم داد و سردردهای عجیب و ناخن جویدنْ جزئی از روتینم شد.

فرار از تصمیمی جدی درباره‌ی روابطم کم‌کم شکل عینی‌تری گرفت. هر صبح می‌دویدم و هر شب تلفن همراهم را خاموش می‌کردم؛ پناهگاهی که به آن می‌گریختم، روزبه‌روز گرم‌تر و امن‌تر می‌شد. کم‌کم عادت ناخن‌ جویدن از سرم افتاد و پتک‌هایی که بر سرم می‌کوبیدند آرام گرفتند. آن‌وقت وارد یک رابطه‌ی جدی شدم؛ رابطه‌ای خیلی جدی... رابطه با ذهنی که با تنش و خودش به صلح رسیده بود.

بهمن که بیاید عمر فرارم بیست ‌و پنج‌ساله می‌شود. به نارنجی‌هایی که با نسیم پاییزی تلوتلو می‌خورند خیره می‌شوم و تنهایی بزرگی که در سی ‌و هشت‌سالگی کنارم ایستاده گلویم را فشار می‌دهد. دستش را از دور گلویم باز می‌کنم و کتابی را که شب قبل خریده‌ام در دستش می‌گذارم: «کسی جز ما نیست... بیا با هم کتاب بخونیم.»

وقتی عکس‌های عروسی، تفریح‌های دونفره و بچه‌دار شدنِ دوستان و اطرافیانم را در اینستاگرام می‌بینم، دست تنهایی‌ام را در دست می‌گیرم و دلم به این قرص می‌شود که دیگر استرس خیانت یارم را ندارم. این فرار به کجا می‌رساندم؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم به یک‌جانشینی عادت ندارم و با فرارم آرام‌ترم.

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش