قاتل به تکرار قتل محکوم شده است!


 

شماره‌ی دوم| روایت شما


نویسنده: حسین نیرومند

می‌دانستم بالاخره یک روز قرار است مثل آب‌دهان کش‌دار و رقیق از دهانِ تهران به نقطه‌ای کور پرت شوم. نه حتی دور، کور و در همان حوالی. تا مدام برگردم و تهران با ریشخندی تحقیرآمیز در گوشم بگوید: «ممکن نیست دیگر بتوانی در من زندگی کنی. دست‌کم حالا، تا آینده‌ای نامعلوم.» می‌توانم از کرج، اسلامشهر، محمدشهر، شهرری، شهریار، گرمدره و ملارد یا حتی قزوین و همه‌ی شهرهای کوچک و متوسط اطراف به تهران بیایم تا بتوانم حداقل هشت ساعت کار کنم. اما بعد از آن، حکم ورود موقتم باطل می‌شود. 

سال ۱۳۹۶ بروجرد را رها کردم تا در آغوش تهران آرام بگیرم؛ تئاتر بخوانم؛ کار کنم؛ زندگی مستقلی داشته باشم. جنگجویی شدم که در مرز مخدوش شکست و پیروزی مبهوت است و تلوتلو می‌خورد. حالا در سال ۱۴۰۴ از دهان تهران به کرج پرتاب شده‌ام؛ از جنت‌آباد جنوبی به خیابان اهری؛ به محله‌ای که تنها دلیلم برای رفتن قیمت پایین خانه بود. هر روز یک ساعت و نیم مسیر خانه تا شرکت را طی می‌کنم؛ از تاکسی به مترو و اتوبوس می‌روم تا به پشت میزم در شرکت برسم. با ریتم مشخص و فشرده‌ای از حرکات ثابت بدنم. پاهایم مدام در هراس و اضطراب می‌دوند و چشم‌هایم فقط روی مسیری می‌افتند که به در زردرنگ مترو می‌رسد. 

در روزهای کاری من، شنبه تا چهارشنبه، ۷۶ قطار از گلشهر به تهران (ایستگاه صادقیه) می‌رود.  قطارهایی با ۹ واگن که ظرفیت هر کدام حدود ۴۱۷ نفر (ایستاده و نشسته) گزارش شده است. یعنی هر قطار ۳ هزار و ۷۵۳ نفر را به تهران می‌رساند. روزانه ۲۸۵ هزار و ۲۶۶ نفر، در هفته ۱ میلیون و ۹۹۶ هزار و ۵۹۶ نفر. در ماه و سال را خودتان حساب کنید. من پنجشنبه و جمعه را فاکتور گرفته‌ام. تهران هر چه را بیرون پرت می‌کند، همین گلادیاتورها دوباره به آن برمی‌گردانند؛ روز بعد، دوباره و دوباره. عددها دروغ هم می‌گویند. هر قطار تندرو سلولی انفرادی است که شش زندانی را در آن چپانده‌اند. یک چرخش اشتباه سر ممکن است تو را به زیربغل آدم کناری یا پشت‌سری برساند. این در صورتی است که آدم خوش‌شانسی باشی. اگر قبل از این، در سال‌های سنگ و آهن، پدرانم با نیزه و کمان به شکار خرس و گوزن می‌رفتند یا زره و کلاه‌خود برای جنگ‌ خون‌بار قبیله‌ای به تن می‌کردند، حالا من باید قبل از 8:29 دقیقه به متروِ کرج برسم تا قطار تندرو را از دست ندهم. کوله‌ام را برعکس روی سینه‌ام بیندازم. دست‌هایم را در دو طرف محکم نگه دارم. با پاهایی استوار آماده باشم تا صدای بیب قطار هم‌زمان با روشن شدن چراغ بالای در ورودی واگن به صدا دربیاید. نفس در سینه حبس کنم، بی‌محابا، همچون ماتادوری که به جنگ گاوی خشمگین می‌رود، روی پنجه به جلو پرت شوم تا جایی برای نشستن پیدا کنم. نشستن روی صندلی در قطار تندرو؛ این بزرگ‌ترین شکار و پیروزی هرروزه‌ی من است که با لبخندی غرورآمیز جشنش می‌گیرم. تخت پادشاهی نیم‌‌ساعته!

تمام این افعال به‌ظاهر ساده که با رخوت و ملال‌ در تمام شهر از کفش‌هایم بالا می‌آیند تا به چشم‌هایم برسند فقط قرار است من را فراری دهند. از خودم. از آن‌چه باید و نباید باشم. از گذشته و حال و آینده‌ای که هرگز نه به چشم می‌آید و نه به چنگ. همگی‌شان هم‌دست قتلی خاموش‌اند که زیر پتو در تمام ساعت‌‌های ۷ صبح اتفاق می‌افتد. آن لحظه که باید این سبک‌ترین بار هستی را کنار بزنم تا به آفتاب، به قتلی تازه، سلامی دوباره کنم؛ تا با ترک صحنه‌ی قتل به جایی دور فراری شوم. هر چند می‌دانم که دوباره به صحنه‌ی جرم برمی‌گردم. من قاتلی فراری هستم که به تکرار قتل محکوم شده است.

 

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش