شمارهی سوم| روایت مستند

نویسنده: ویت تان نوین
ترجمهی: قاسم نجاری
همهی تلفات جنگ در میدان نبرد باقی نمیمانند. بعضی جنگها زخمها و ویرانیهایی به جا میگذارند که در هیچ آمار، یادبود، فیلم یا کتابی ثبت نمیشوند. گاهی سالها بعد رد نامرئی این ویرانی در خانهای در کشوری دیگر، در روان و حافظهی کسانی ظاهر میشود که ظاهراً از جنگ جان سالم به در بردهاند. ویت تان نوین در این جستار از مادرش مینویسد؛ زنی ویتنامی که از جنگ و آوارگی گذشته، در امریکا زندگی تازهای ساخته و سالها بعد آرامآرام از واقعیتی که دیگران در آن زندگی میکنند فاصله گرفته است. اما نوین دنبال علتی ساده برای فروپاشی مادرش نیست. پرسش او بزرگتر است: زندگی شخصی از کجا تمام میشود و تاریخ از کجا آغاز؟ چگونه میتوان رنج یک انسان را از جنگ، استعمار، مهاجرت و فقدانهایی جدا کرد که سالها با خود حمل کرده است؟ مادر او در شمار تلفات رسمی هیچ جنگی نیست؛ شاید یکی از همان بازماندههایی باشد که جنگ او را نکشته، ولی هرگز واقعاً رهایشان نکرده است.
برای به یاد آوردن خودت و مادرت پارهکاغذهای گذشتهات را زیرورو میکنی. پیش از پاییز ۱۹۹۰، یک روز مادرت را در جایی میبینی که اگر درست یادت باشد، بخش اعصابوروان آسیا _ اقیانوسیه است. در دفترچهیادداشتت که گاهی، بینظم و آشفته، در آن مینویسی، خودت را اینطور توصیف میکنی: بیحس.
برادر بزرگترت، که دانشجوی پزشکی است، بیماری مادرت را روانرنجوری میداند.
در فرهنگ لغت آمده است که روانرنجوری بیماری روانی نسبتاً خفیفی است، نه گسست کامل از واقعیت. واقعاً؟ ولی تو این بخش و بیمارانش و مادرت را دیوانه میبینی.
هیچکدام از بیماران، از جمله مادرت، انگار جایی در واقعیت تو ندارند. هفت یا هشت ماه بعد، وقتی دانشجوی سال دوم دانشگاه برکلی هستی، در سمیناری به سرپرستی مکسین هونگ کینگستون دربارهی بخش اعصابوروان آسیا _ اقیانوسیه مینویسی. در مقالهات توصیف میکنی که زنی به نام «ترین» روی زمین غلت میزند و یکی از کارکنان بخش، زنی سیاهپوست، با مهربانی بلندش میکند. بعد ترین وسط اتاق، روبهروی ما، میایستد. حرف زدنش آمیزهای است از ویتنامی و زبان بچگانه و شاید چیزهایی ساختهی خودش. از پنجره به بیرون خیره میشود. ناگهان دست میزند و بریدهبریده و نفسزنان آواز میخواند، مثل بچهای که با شوق بیحدوحصر شعر میخواند.
مقاله را کنار میگذاری و تا سی سال بعد دوباره سراغش نمیروی. وقتی بالاخره جرئت میکنی آن را بخوانی، انگار داستانی خیالی است. حالا دیگر نه این صحنه را به یاد میآوری و نه این واقعیت را که بیشتر بیماران آسیایی و ویتنامی بودند. اما تصویری محو از آن بخش در ذهنت مانده، چون «ما» در سال ۲۰۰۵، وقتی عزیمت نهاییاش را از واقعیت آغاز میکند، دوباره به آنجا برمیگردد. آنچه از سال ۱۹۹۰ بیش از همه یادت مانده معذب بودنت در میان این بیماران و هول و وحشتت از این موضوع است که مادرت اینجاست. دیگر خودش نیست. یا شاید هم خودش است. خودش در مقام دیگری. دیگریِ تو.
بیماری سفیدپوست از کنارت میگذرد؛ یکی از معدود سفیدپوستان این بخش. میگوید: «به مادرت بگو نگران مردن نباشه. همهی ما وقتی به اینجا اومدیم همین حس رو داشتیم. همهمون باهاش کنار اومدهیم.»
سری برایش تکان میدهم، به نشانهی اینکه وجودش را دیدهام.
برای بخش بزرگی از جهان بیرون از اینجا این بیماران اصلاً وجود ندارند. شاید این موضوع دربارهی بیماران آسیایی بیشتر صدق کند، کسانی از جوامعی مثل جامعهی خودت که بهندرت دربارهی بیماری روانی حرف میزنند؛ اگر اصلاً حرفی بزنند. شرمآور است. خجالتآور است. تو اینطور فکر نمیکنی، ولی حالا که «ما» مرده است، تازه میتوانی دربارهی سفرش به فراواقعیت بنویسی.
اصلاً به چه حقی چنین کاری میکنی؟
اما شاید این قصه را میگویی تا به رسمیت بشناسی که مادرت، با همهی خودهایش، وجود داشته، وجود دارد و تنها نبوده و نیست.
*
یادت نمیآید چه شد که کارش به بخش اعصابوروان آسیا _ اقیانوسیه کشید، تا اینکه نوشتهی نوزدهسالگیات را میخوانی:
یکی آن بیرون قصد دارد او را بکشد، البته اگر نگوییم همه. از فاضلاب میخزند و از چاه دستشویی سر برمیآورند. او هم درِ دستشویی را قفل کرده و آن تو منتظرشان بوده، تا اینکه طاقت پدرم طاق شد و در را شکست تا به مادرم برسد.
آنجا دستشویی اتاق من بود.
اگر این یکی را یادت نیست، چرا وارونهاش را به یاد داری؛ شبی که «ما»، «با» را تا دستشویی دیگرِ راهرو دنبال کرد؟ وقتی «با» در را به روی خودش قفل میکند، «ما» با صندلی در را میشکند و به زبان ویتنامی، که تو نمیفهمی، دادوفریاد میکند.
همین بابایی که دربارهی همهچیز سختگیر است و آنقدر مواظبت است که هیچوقت نمیگذارد دستت را بیرون از پنجرهی ماشین نگه داری، چون خدای نکرده اگر تصادفی بشود از دستش میدهی، هیچوقت به خودش زحمت نمیدهد دری را که «ما» شکسته درست یا عوض کند. با اینکه تا آخرین سالهای زندگی در آن خانهی قهوهایْ حفرههای دهانگشاد درِ دستشویی و توخالی بودنش را به یاد داری، هیچ تصویری از نشستن کنار مادرت در آن بخش در ذهن نداری.
من را شناخت، اما در جهان او اهمیت من هماندازهی مبلمان بیریخت بود. به دیوار روبهرو خیره شده بود. دهانش کمی باز مانده و نگاهش اندکی ماتومبهوت بود، اما تکان نمیخورد.
این همان نگاهی است که سالها بعد در بخش مراقبت از بیماران مبتلا به اختلال حافظه میبینی؟
«ما» بغلمان نمیکرد و دست بهمان نمیزد؛ مثل بچهای خجالتی شرم میکرد. وسط اتاق میایستاد و وقتی خداحافظی میکردیم، لبخندی بیحس تحویلمان میداد.
باور داری همهی اینها اتفاق افتادهاند، حتی اگر نتوانی به یادشان بیاوری؛ از جمله اینکه مامان به انگورها و آبپرتقالی که بابا آورده بود اعتنا نمیکند و وقتی بابا با مددکار اجتماعی حرف میزند، اشکهایم سرازیر میشوند و پیش از آنکه کسی گریهام را ببیند از جایم بلند میشوم، چون از کلاس ششم به بعد کسی گریهام را ندیده است. بیآنکه چیزی به مامان بگویم، به دستشویی میروم، اما گمان نمیکنم اصلاً متوجه شده باشد. درِ دستشویی را روی خودم قفل میکنم و با اولین هقهق نفسم بند میآید.
فرار از بانمهتوت و سایگون را به یاد نمیآوری، چون فقط چهار سالت بود؛ اما چرا چیزهایی را که در سالهای آخر نوجوانیات اتفاق افتادهاند به یاد نداری؟ خواهرخواندهات را به یاد نمیآوری، همان که دوازده سال از تو بزرگتر بود و وقتی بقیهی شما فرار کردید ماند تا مراقب خانه باشد؛ اما چرا خودت را به یاد نمیآوری؟ هالیوود و استعمار و نژادپرستی تکهتکهات کردهاند و از یادت بردهاند، بله؛ اما بیش از هر کس خودت این کار را با خودت کردهای.
*
آنچه بالاخره، با کمک همین پارهکاغذها، به یاد میآوری این است: در تمام کودکی و نوجوانیات «با» و «ما» میخواهند از تو یک ویتنامیِ کاتولیک تمامعیار بسازند؛ آدمی اخلاقمدار، سختکوش، شریف و درستکار. با خواستهشان موافق نیستی، اما به آنها احترام میگذاری. ریاکار نیستند. نه از باورهای اخلاقیشان کوتاه میآیند، نه از برنامهی جانفرسای کار در خواربارفروشیشان، «سایگون موی» در سنخوزهی کالیفرنیا، نه از آیین شبانهی تسبیح و نه از حضور هفتگی در مراسم عشا که پس از بازنشستگی به امری روزمره تبدیل میشود.
اما تا مرز تعصب مذهبی پیش میروند. شانزدهسالهای و تابستان را در شهربازی گریت امریکای سانتا کلارا کار میکنی. با پول خودت یک شلوار چهارخانهی خاکستری از بخش مد نوجوانان فروشگاه «مِیسی» در مرکز خرید ایستریج میخری. پاچههایش را تا میزنی و محکم دور مچ پایت میپیچی. اصلاً نمیتوانی تصور کنی شلوار را جور دیگری بپوشی، بهخصوص مثل آن بزرگسالهای بیچاره، یعنی معلمها با شلوارهای کتان گشادشان.
«ما» این شلوار چهارخانه را از همان مدلهایی میداند که جوانهای بزهکارِ پناهندهی ویتنامی میپوشند؛ همانهایی که سیگار میکشند، با جنس مخالف میگردند، درسشان ضعیف است، موهایشان را به شکلهای عجیب و بلند حالت میدهند و به کلوبهای شبانه و مهمانیهای پارکینگی میروند؛ همهی چیزهایی که در نظر تو خوب و سرگرمکنندهاند و در خیال «ما» وحشیانه و ویرانگر. توبیخت میکند، میگوید آدمحسابی و محترم نیستی و داری آیندهات را تباه میکنی. دستور میدهد شلوار را پس بدهی. اطاعت میکنی.
و خونت به جوش میآید.
درسی که میگیری این است: باید زندگی مخفی داشته باشی. همین حالا هم در پنهانکاری و سکوت خبرهای. در خانهی «با» و «ما» در سنخوزه، امریکاییای هستی که جاسوسیشان را میکنی. بیرون از خانهی آنها، ویتنامیای هستی که از امریکاییها و آداب عجیبوغریبشان جاسوسی میکند؛ از جمله دنیای ممنوع و افسانهایِ قرار عاشقانه که در فیلمهای جان هیوز، مثل زیبای صورتیپوش، علوم عجیب و یک جور شگفتانگیز، دیدهای.
بعد در «گریت امریکا» با «ج» آشنا میشوی. او صد کیلومتر دورتر از سنخوزه زندگی میکند. برای دیدنش اول سوار اتوبوس میشوی و بعد قطار شهری بارت؛ سفری سهساعته در هر مسیر. مجموعهی عزیز کتابهای کمیکت را میفروشی تا هزینهی تماسهای راه دور را بدهی. سه سال این راز را نگه میداری، تا اینکه پولت تمام میشود و با تلفن خانهی «با» و «ما» به او زنگ میزنی. چهارم ژانویهی ۱۹۹۰، «ما» میگوید: «پدرت برای خودش یه پیراهن دهدلاری هم نمیخره. لباسهای دستدوم تو و برادرت رو میپوشه. حالا تو هی زنگ بزن تا اون بندهخدا هی ده، بیست، سی دلار پول تلفن بده.» و میزند زیر گریه.
تا نهم ژانویه، پدر و مادرت نامههای «ج» و عکسهایتان را زیر تختت پیدا میکنند. دیگر هیچوقت آنها را نمیبینی. از این تجاوز به حریم شخصیات، از دست رفتن خاطراتت، عشقت به «ج» و فرصت زندگی کردن مثل نوجوانهای سفیدپوستِ توی فیلمها خشمگینی. خون «با» و «ما» به جوش آمده، چون ناگهان فهمیدهاند پسر آرام، گوشهگیر، معمولاً سربهزیر و آسیبپذیرشان، که در چشم آنها هنوز مرد نشده، بهشان دروغ میگفته و بدتر از آن، دارد به کسی تبدیل میشود که اصلاً نمیشناسند. مینویسی:
مامان تهدید کرد که سکته میکند.
«با» و «ما» اصرار میکنند رابطه را تمام کنی. نه ماشین داری، نه پول، نه جرئت، در عوض وظیفه داری پدر و مادرت را دوست داشته باشی و حرفشان را گوش کنی. پس به «با» و «ما» میگویی دیگر «ج» را نمیبینی، اما همچنان به دیدنش ادامه میدهی. به زندگی مخفی با دو چهره و دو خود عادت کردهای؛ فقط یکی از آنها را به «با» و «ما» نشان میدهی. اگر از زندگی دیگر تو بیخبر باشند، چه آسیبی میبینند؟ از فکر کردن به آسیبی که این وضعیت به «ج» میزند طفره میروی؛ اوست که این وضع را تحمل میکند. پدر و مادرت هم به شیوهی خودشان کوتاه میآیند. پیشنهاد میکنند تو را با دخترهای خوب ویتنامی کاتولیک آشنا کنند. آخرین چیزی که میخواهی یک دختر خوب ویتنامی کاتولیک است.
اما آخرش با یک دختر خوب ویتنامی کاتولیک ازدواج میکنی؛ با «لان»، که البته خیلی بیشتر از این حرفهاست. او هم، مثل خودت، بلد است برای موقعیتهای مختلف چهرهی مناسب به خود بگیرد. نه چهرهای دروغین؛ فقط چهرهی درست.
بعد، با اینکه یادت خواهد رفت، با اینکه حالا کاملاً فراموشش کردهای، در ۱۸ فوریهی ۱۹۹۰، پنج هفته پس از آنکه «با» و «ما» از رابطهی مخفیات با «ج» باخبر میشوند، «ما» از واقعیت عزیمت میکند و وارد بخش اعصابوروان آسیا _ اقیانوسیه میشود؛ سرنوشتی که شاید از سکتهی قلبی هم بدتر باشد.
تقارنی در کار است؟ یا رابطهی علت و معلولی؟ نمیدانی. اما در سمینار کینگستون در پاییز ۱۹۹۰ تلاش میکنی به مرکز میان دو خودت برسی، به نقطهی تلاقی واقعیت و فراواقعیت؛ میکوشی آنچه را همین حالا هم داری از خاطرت میزدایی دوباره به یاد بیاوری. یکی دیگر از استادان نویسندگیات، بهاراتی موکرجی، نوشتهات را میخواند و میگوید باید به عمق ماجرا بپردازی، به مغز استخوانش.
هیچکس نمیتواند یادت بدهد چهطور این کار را بکنی. باید خودت به خودت یاد بدهی. و اما دفترخاطراتت: تا ۶ اکتبر ۱۹۹۱ دیگر چیزی در آن نمینویسی. آن نوشته آخرین یادداشت این تلاش دیرهنگام و گسسته برای نویسنده شدن است. آخرین کلمههایش؟
احساس گناه.
«ما» بهبود پیدا میکند. به خانه برمیگردد. سر کارش در «سایگون موی» میرود؛ مغازهای که هفت روز هفته و تقریباً همهی روزهای سال باز است. تا پانزده سال دیگر پایش به بخش اعصابوروان آسیا _ اقیانوسیه باز نمیشود. تو همچنان چیزهایی را از او و «با» پنهان میکنی؛ زندگی دوگانهای که برای فرزندان مهاجران و پناهندگان چندان غیرعادی نیست، یا دستکم خودت اینطور به خودت میگویی.
«با» و «ما» میخواهند از تو در برابر خطرهایی محافظت کنند که نمیبینی؛ تو میخواهی از آنها در برابر دانستههایی محافظت کنی که لازم نیست بدانند. آنها هم حتماً رازهایی دارند که تو حتی از وجودشان بویی نبردهای. مگر راز واقعی، بنا به تعریف، چیزی نیست که کسی از وجودش خبر نداشته باشد؟ و اما خودت: کدام رازهایت از همه بدترند؟ بیخدا بودنت؟ مارکس خواندنت؟ دستگیر شدنت؟ یا ادامه دادن رابطهات با «ج» برای ده سال دیگر، تا وقتی که بالاخره رابطه تمام میشود؟ یعنی، به عبارت دیگر، تا وقتی که بالاخره ولت میکند.
«ج» دیگر حاضر نیست راز تو بماند. نمیخواهد با کسی باشد که آنقدر ضعیف است که نمیتواند پای او بایستد و به زندگی دوگانهای رضایت داده که «ج» هرگز نخواسته است. دوگانگی از کجا به دورویی بدل میشود؟ داشتن دو خود، به جای آنکه دیدی دوگانه بدهد، از کجا به خودفریبی میرسد؟ آخرینبار که میبینیاش روز عروسیاش با مردی ویتنامی است. دستکم باعث نشدهای از همهی ویتنامیها زده شود.
با «لان» ازدواج میکنی. گرچه مهمترین ویژگی او برای «با» و «ما» این است که ویتنامی کاتولیک و از خانوادهای آبرومند است، مهمترین چیز دربارهی «لان» برای تو این است که شاعر است و زیبا. پدر و مادرت، خوشحال از این وصلت، خرج عروسی پرزرقوبرقتان را میدهند. عروسی در تالاری چینی برگزار میشود، با همان غذای مفصل دهمرحلهای چینی که در همهی عروسیهای ویتنامی سرو میشود و یک بطری کنیاک هِنِسی روی هر میز، برای چهارصد مهمانی که بیشترشان را نمیشناسی. هیچکس انتظار ندارد از عروسی خودت لذت ببری. چه خیال غربیای!
از تابستان تا زمستان ۲۰۰۳، هفت ماه را با «لان» در منطقهی یازدهم پاریس میگذرانید؛ جایی چند قدم آن طرفتر از ایستگاه متروِ ولتر که کمتر صدای کسی که انگلیسی حرف بزند به گوش میرسد و امریکاییهای کمی آنجا هستند. تازه ازدواج کردهاید و بهتازگی استادیات رسمی و دائمی شده است. جز در صورت ارتکاب جرم، کسی نمیتواند اخراجت کند. دوست صمیمی دوران دبیرستانت میگوید کتاب دانشگاهیات را کنار تختش گذاشته تا کمک کند خوابش ببرد. پس به اینجا نیامدهای که کتاب دانشگاهی دیگری بنویسی؛ آمدهای مجموعهداستان بنویسی، در آپارتمانی یکخوابه، طبقهی سوم ساختمانی معمولی در خیابان نهچندان شیک ریچارد لنوآر. نه خبری از شکوه معماری پاریسی است و نه آسانسوری دارد کار است، اما تو و «لان» جوان و عاشقاید و هر کدام از دار دنیا یک چمدان دارید.
اگر رفتن به پاریس، شهری مشهور به نویسندگانش، برای تو حکم زیارتی ادبی را دارد، «با» و «ما» هم پاییز همان سال با نیت زیارتی مذهبی به دیدنت میآیند. از کار بیرحمانه و فرسایندهی «سایگون موی» بازنشسته شدهاند و تفریح ایدهآلشان این است: دیدن مهمترین زیارتگاههای کاتولیکی در اروپای غربی. طی پنج روز آنها را به لورد در جنوبغربی فرانسه و فاطیما در پرتغال میبری، با توقفی کوتاه در لندن. یک بطری ویسکی در چمدانت میگذاری تا از استرست کم کند، اما به خودت افتخار میکنی که توانستهای برای «با» و «ما» سفری تدارک ببینی که آدم شاید فقط یکبار در عمرش تجربه کند.
این چهارمین سفر خارجی آنهاست. سفر اولشان فرار از وطن بود. اگر مهاجرت اجباری آدم را جهانوطن میکند، پناهندگان و مهاجران باید از جهاندیدهترین آدمهای روی زمین باشند. آنها از کسانی که هیچوقت زادگاهشان را ترک نکردهاند بسیار جهاندیدهترند؛ بااینحال، همانها به این مسافران از بالا نگاه میکنند، بیآنکه بدانند احتمال جان سالم به در بردن این مسافران از سفرْ به اندازهی فضانوردان یا حتی کمتر است.
فضانوردان بالاخره به زمین برمیگردند، اما کیهاننوردانی مثل «با» و «ما» برای همیشه از گرانش خانه میگریزند.
ریشهی میل خودت به ترک خانه همین نیست؟ سنخوزه برایت زیادی کوچک است؟
«نوستالژی» در معنای لفظیاش یعنی دلتنگی برای خانه، و مبتلایانش حسرت خانه را میخورند. اما دلزدگی از خانه را چه باید نامید؟ برای کاتولیکهای مؤمن خانهی واقعی نه زمین، که بهشت است و اشتیاقشان به آن هیچوقت تمام نمیشود. چهطور میشود به آن خانه رسید و این اشتیاق را برآورده کرد، مگر با تبدیل شدن به کیهاننوردی بیبازگشت، مسافری خطرپذیر و ماجراجو؟ هیچچیز خطرناکتر از ایمان به آنچه دیده، شنیده یا لمس نمیشود نیست.
پدر و مادرت معبودشان را خدا مینامند. تو معبود خودت را عدالت. هر کدام به شیوهی خودتان مؤمنانی حقیقی هستید.
رنگهای درخشان ساختمانهای لورد، جایی که مریم باکره بر دختری روستایی ظاهر شد، تو را یاد دیزنیلند میاندازد. مغازههای گردشگری پر از صلیبهای ریزودرشت، بشقابهایی با تصویر پاپ، مجسمههای مریم باکره، گویهای برفی و گردنآویزهای قابدارند. برای پدرزنت یک شیشه آب مقدس میخری، هماندازهی شیشهی کوچک عطر. پدر و مادرت در همان آب مقدس تن میشویند و تو بیرون گرمابه منتظر میمانی.
فاطیما با شدت سرسختیاش مبهوتت میکند. در دل کوههای سرسبز جا خوش کرده و میگویند نامش را از شاهزادهخانمی مور گرفته که شوالیهای مسیحی او را ربوده است. فاطیما یادآور ظهورهای دیگری از مریم باکره است. بازدیدکنندگان با عبور از میدانی بزرگ به باسیلیکایی عظیم با منارهای سربهفلککشیده میرسند. کسانی که از ته دل به یاری مریم باکره نیاز دارند روی زانو از میدان میگذرند. در روزگارانی تیرهتر، زانوهای مؤمنان غرق خون و کبود میشد. حالا زائران زانوبند میبندند. «با» و «ما» در فاطیما دعا میکنند، اما به زانو نمیافتند. نیازی به معجزه ندارند. پیشتر، با کمک دولت امریکا و خدا، خودشان را نجات دادهاند.
هیچوقت به «با» و «ما» نمیگویی بیخدایی، چون نمیخواهی ناراحتشان کنی. با محافظت از «با» و «ما» نشان میدهی دوستشان داری، حتی اگر خودشان ندانند؛ حتی وقتی خودت همهی راههای ناگفتهای را که با آنها عشقشان را به تو نشان دادهاند به یاد نمیآوری. راهنمای سفرشان بودن شکل دیگری از ابراز همین عشق است. «با» و «ما» خودشان را به دست تو میسپارند؛ پسری که بالاخره بزرگسال شده است. ازدواج اولین نشانهی واقعی بزرگسالی توست. بعدش نوه میخواهند، اما پدر شدن، تا مغز استخوان، تو را میترساند.
با این سفر زیارتی برای خودت وقت میخری. عجیب اینکه به خودت هم خوش میگذرد و از دیدن ذوق «با» و «ما» لذت میبری، وقتی آنها را به برج ایفل و ورسای، کاخ باکینگهام و برج لندن میبری. «با» و «ما» پاکیزگی لندن را به کثیفی پاریس ترجیح میدهند. در متروِ پاریس «ما» با خنده به یاد میآورد که وقتی دختربچهای بوده بدون بلیت سوار اتوبوس میشده و میرفته زیر صندلی.
سالها بعد، وقتی در قطار شبانهی درجهسهای در مرکز ویتنام سفر میکنی که بیشتر از ظرفیت مسافر گرفته است، بچهها زیر نیمکت چوبیات خوابیدهاند و غریبهای روی چارپایهای در راهرو چرت میزند و پیشانیاش را به سینهات تکیه داده است؛ آن وقت این خاطره را با تمام وجود درک میکنی.
ترست از پدر شدن تا حدی از دیدن بلایی سرچشمه میگیرد که مادر بودن سر «ما» آورده است. مادرِ دوران کودکیات لبخندی زیبا داشت. دوست داشت به خودش برسد. بلندبالا و باوقار، مقتدر و نیرومند بود. اما «سایگون موی» فرسودهاش کرد، پیرش کرد و از توانش کاست.
اما این سفر زیارتی نشانهی پایان ایثار است. سالهای جنگ مدتهاست گذشتهاند. دیگر «سایگون موی» در کار نیست.
آنها را به همهی زیارتگاههای کاتولیک جهان خواهی برد. حتی شاید با آنها به ویتنام برگردی، تا به یاد بیاوری.
*
پاییز ۲۰۰۳ است. «ما» سالم است. هیچکدامتان نمیدانید که دو سال بعد دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد بود؛ نه برای او، نه برای تو و نه برای من.
تو. و من. چه زوج عجیبی.
فقط با نوشتن از تو توانستهام از خودم بنویسم. تو خود منی، اما از فاصلهای کم، یا از نهایت فاصله؛ از همان فاصلهای که میان آدم و خودش وجود دارد.
تو بهانهی منی برای نوشتن دربارهی خودم، چون خودم را هم آنقدر ملالآور میدانم که نتوانم مدام از خودم بنویسم و هم آنقدر ترسناک که نتوانم به خودم فکر کنم.
فقط با نوشتن دربارهی توست که میتوانم تلاش کنم؛ نه فقط تو، که خودم را هم به یاد بیاورم. شاید در همین نوشتن و به یاد آوردن باشد که من و تو، درگیر این دیالکتیک ظریف، به چیزی بزرگتر از مجموع تکههای ازهمگسیختهمان بدل شویم.
«با» دیگر فاطیما و لورد را به یاد نمیآورد؛ همان سفرهایی که حالا به آنها چنگ میزنم، خاطرات عزیز روزگاری که «ما» هنوز در همین واقعیت زندگی میکرد و من پسر خوبی بودم. «با» سفر به پاریس و لندن را به یاد دارد. و بیش از همه چه چیزی را به یاد دارد؟ با آه و حسرت از پردههای اتاق هتل یاد میکند.
هتل ماریوتی که نزدیک بیگ بن در آن ماندیم، برای «با» و «ما» و من سوئیتهای بههمپیوستهای داشت با پردههای طلایی بلند از سقف تا کف.
پردههای اتاقنشیمن خانهمان را از روی همانها انتخاب کردم.
«با» که در جوانی خیاط بود، به محض بازگشت از لندن خودش پارچهها را برید و پردهها را دوخت. حالا هر روز صبح و عصر روی مبل چرمی قهوهای و نرمش مینشیند و چرت میزند، با دستهایی درهمقفلشده روی سینه، در روشنایی ملایم و طلایی آفتابی که از لای پردههای بسته میتابد.
وقتی روی آن مبل مینشینی، بر دیوار سفید روبهرو عکسهای پنجاهمین سالگرد ازدواج «با» و «ما» در سال ۲۰۰۴ را میبینی؛ سالگردی که با پنجاهمین سال تجزیهی ویتنام و آغاز زندگی مشترکشان در مقام پناهنده همزمان بود.
حتی وقتی کشوری تجزیه میشود و از آیندهای خونین خبر میدهد، ازدواج دو خانواده و دو عاشق را به هم پیوند میدهد؛ چه جزئیات خوبی برای یک رمان!
در جشن همین سالگرد، «با» کت خاکیرنگی پوشیده و «ما» آئودایی طلایی به تن دارد. مراسم را اسقف سنخوزه برگزار میکند؛ مردی چاق با لپهای گلانداخته با ردایی پرزرقوبرق و کلاه اسقفی که عصای بلند شبانیاش را بالای سر رمهی ویتنامی خود گرفته است.
یک سال بعد، در دسامبر ۲۰۰۵، وسط تعطیلات کریسمس، میخکوب روی همین مبل نشستهام. چیزی در «ما» ناگهان شکسته است.
هیچ علت آشکاری برای این شکاف میان واقعیت ما و فراواقعیت او وجود ندارد. بازنشسته شده بود و از زندگی لذت میبرد: چند غذای خاص را به بهترین شکل میپخت، هر روز از کمد پروپیمانش لباس متفاوتی برای مراسم عشای روزانه با «با» انتخاب میکرد و با نوههایش عکس میگرفت. اما حالا، بر خلاف میل خودش و ما، در بیمارستان بستری است. میفهمم پزشکان میتوانند بیمار را تا هفتاد و دو ساعت بهاجبار نگه دارند، بیآنکه عزیزانش بتوانند بیاورندش بیرون. این یکی از معدود واقعیتهایی است که به یاد دارم.
از این دوره هیچ خاطرهای ننوشتهام.
آن وقت اسم خودم را گذاشتهام نویسنده؟
در غیاب کلماتْ حافظهام خالی است. فضایی به سفیدی استخوان.
تقریباً هیچ خاطرهای نمانده، چون تو انتخاب میکنی فراموش کنی و من حاضر نیستم به یاد بیاورم. بخشی از آن برای محافظت از تو و من است. بخشی دیگر برای اینکه به یاد آوردن چیزی که به یاد ندارم بیشتر داستانپردازی است تا واقعیت. واقعیت این است: یادم نمیآید چه بر سر «ما» آمد، اصلاً هنگام فروپاشیاش آنجا بودم یا نه، چه شکلی شده بود، چه مدت در بیمارستان ماند، نام بیمارستان چه بود یا چهطور سرانجام دوباره از همان بخش اعصابوروان آسیا _ اقیانوسیه سر درآورد. واقعیت این است که خودم هم عمداً از به یاد آوردن سر بازمیزنم. به برادرم زنگ نمیزنم تا کمک کند حافظه و نثرم را تیزتر کنم و بتوانم بهتر با اره به جان استخوان بیفتم.
حافظه را پس میزنم. فراموشیام را میپذیرم. چون واقعیت این است که بخش اعصابوروان آسیا _ اقیانوسیه ترسناکترین جایی است که تابهحال پایم را در آن گذاشتهام و حبس هفتادودوساعتهی مادرم در آن بیمارستان هولآورترین تجربهی زندگیام است. حاضرم از اعضای بدنم بگذرم یا حتی عمرم کوتاهتر شود، اما روزی مثل بیماران آن بخش نشوم، مثل آدمهایی که آن حبس اجباری را از سر میگذرانند.
مثل «ما».
فراموش کردن چیزهای دردناک برای بعضی از ما ضروری است؛ به شرط آنکه بالاخره استخوانی را که نمیتوانیم ببُریم آنقدر بجوشانیم تا نرم شود. آیا آن استخوان را به قدر کافی جوشاندهام؟ میتوانم مغز آن خاطره را بچشم؟
بعد از آنکه پزشکان مادرم را مرخص میکنند، بعد از آنکه بخش اعصابوروان آسیا _ اقیانوسیه را ترک میکند و بعد از آنکه مدارک قانونی لازم را جمع میکنیم تا «با» اختیار سرنوشت «ما» را در دست بگیرد، مادرم را به آسایشگاه میسپاریم.
حافظهام از اینجا به بعد دوباره به کار میافتد؛ در این برزخ میان فراواقعیت بخش اعصابوروان آسیا _ اقیانوسیه و واقعیت زندگی با «ما» در خانهای که به آن تعلق دارد. آسایشگاه نه لوکس است و نه ارزان. شبیه بیمارستان است، اما بیشتر به یخچالی میماند که آدمها را زنده نگه میدارد تا بالاخره آمادهی مردن شوند.
اگر تصویر من از بهشت ابدی کتابخانهای آرام باشد با دیوارهای بلند پوشیده از کتاب، آدمهایی که آهسته پچپچ میکنند و صندلی چرمی مخصوص خودم، این یخچال، اگر خود جهنم نباشد، برزخی است با کف کاشیشده، راهروهای پرنور، غذاهای بیمزه زیر درپوشهای پلاستیکی، بیماران ازکارافتاده، رفتوآمد دائمی پرستاران و درمانگران و ملاقاتکنندگان و وزوز مداوم تلویزیونها.
تابهحال ندیدهام کسی در این برزخ کتاب بخواند.
بیشتر کارکنانش زنهای فیلیپینیاند، با لباس پرستاری یا تیشرت سهدکمه و شلوار کتان. استعمار امریکا در فیلیپین مسیر آمدن پرستاران به ایالات متحده را هموار کرد و در عوض فیلیپین را از نیروهای درمانی خودش تهی کرد و کودکان را از مادرانشان محروم ساخت؛ مادرانی که به آن سوی دنیا رفتند تا از دیگران مراقبت کنند.
کجاست آن کمدیدرام تلویزیونی دربارهی این زنها؟ اسمش را بگذارید «فیلیپینیها» یا «احساسات». همهی آن بازیگران و رقصندگان فیلیپینی که در «میس سایگون» کار کردهاند نشستهاند و منتظرند.
همانطور که خالی از احساس به بیماران نگاه میکنم، آنها هم خالی از احساس روی تختهایشان دراز کشیدهاند یا خالی از احساس در راهروها روی صندلیهای چرخدار نشستهاند. پیر و بیمارند، یا پیر و در حال مرگ. هرازگاهی یکی جیغ میکشد. دلم نمیخواهد عاقبتم به اینجا ختم شود.
مادرم چند روز، چند هفته یا چند ماه آنجا میماند. یادم نمیآید.
آنچه خوب به یاد میآورم این است که اینبار با دفعات قبل فرق دارد.
یک روز، وقتی بعد از یکی از ملاقاتها با «ما» به خانه میرسانم، میفهمم که «ما» دیگر خوب نخواهد شد. همانطور که دربارهی وضعیتش حرف میزنند، میفهمم «ما» دیگر هرگز از فراواقعیت خودش به واقعیت ما برنمیگردد، مگر برای دیدارهایی کوتاه و گاهبهگاه. ناگهان از درون منفجر میشوم؛ هقهق و اشک دیواری را که تو و من، من و خودم را از هم جدا کرده بود خرد میکند و میریزد پایین. چهارده سال از آخرینباری که اینطور در چنگال خودم گرفتار شده بودم گذشته است؛ که اولینبار «ما» را به بخش اعصابوروان آسیا _ اقیانوسیه بردند.
نه پدرم و نه برادرم کلمهای حرف نمیزنند. فرمان را با دو دست چسبیدهام و از پشت پردهی اشک تقلا میکنم جلوم را ببینم.
به خودم مسلط میشوم. خودم را جمعوجور میکنم. تو را برمیگردانم همان جا که به آن تعلق داری. پدر و برادرم گفتوگویشان را از سر میگیرند. من هم رانندگی را.
هیچوقت دربارهی این لحظه حرف نمیزنیم.
بعد از آنکه آسایشگاه «ما» را مرخص میکند، «با» تَن او را به خانه برمیگرداند. اما ذهنش را نه. نه کاملاً. افکارش بیشتر وقتها در جهانی موازی و متفاوت سیر میکنند. بااینحال گاهی به دنیای ما برمیگردد؛ آنقدر که ببیند «با» از هفتاد و دوسالگی به بعد، وقتی باید با بویینگ دور دنیا را میگشت، روی زمین مانده است. خانهنشین.
ده سال تمام، بدون کوچکترین شکایتی، از «ما» مراقبت میکند و به اصرارهای من و برادرم برای گرفتن پرستار و کمکحال، که بهراحتی هم از پس هزینهاش برمیآید، اعتنا نمیکند.
بچه که بودم، «با» را میدیدم که شام میپخت، خرید خانه را انجام میداد و جاروبرقی میکشید. مرد ویتنامی معمولی به این کارها حساسیت دارد. بعدها میفهمم همین کارهای تکراری و پیشپاافتاده خودِ عشقاند.
در سال ۲۰۱۲، میشائیل هانکه، فیلمساز اتریشی که کارهایش را تحسین میکنم، فیلم عشق را میسازد؛ دربارهی زن و شوهری هشتادساله که عاشق یکدیگرند. سکتهای زن را از پا میاندازد و ناتوانش میکند و همهی مراقبتها بر عهدهی شوهر است. شوهر از سر عشق عمیقش خفهاش میکند و بعد در همان آپارتمان پاریسی تنها میماند، یا شاید حتی میمیرد.
هانکه. این هانکهی همیشهعامهپسند اصلاً کارگردان مناسبی برای ساختن فیلمی دربارهی «با» و «ما» نیست.
عشق آنها از جنس استقامت است. هر دو رنج کشیدن و فداکاری را بلدند، بیآنکه کارشان نزد کسی جز پسرهایشان ارجوقربی داشته باشد؛ بدون درام قتل و خودکشی یا به صلیب کشیده شدن.
داروهای فراوان «ما»، که در قوطی کهنهی شیرینی چیده شدهاند، جلو این اداواطوارها را میگیرند. داروها آرامش میکنند. احتمال این را که به خودش صدمه بزند کم میکنند. نمیگذارند کاملاً از واقعیت ما جدا شود. «ما» آنقدر محکم در مدارمان زنجیر شده که خیلی آرام است، بهکندی حرکت میکند و کار زیادی انجام نمیدهد. اما من و «الیسون»، پسرم، و بقیهی نوهها را میشناسد، هر چند فروغ آشنایی خیلی زود در نگاهش خاموش میشود.
بر خلاف فیلم دو ساعت و هفت دقیقهای هانکه، این نمایشی آرام است که کند و گیجکننده، مثل روزهای خوش ساموئل بکت، ده سال تمام ادامه پیدا میکند.
بکت در ننامیدنی هم نوشته است: «باید ادامه دهی، نمیتوانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد.»
این جملهی بکت، که خودش هم پناهنده بود، چهقدر وصف حال مهاجرهاست. «با» و «ما» هم فقط و فقط ادامه دادهاند و ادامه دادهاند و ادامه دادهاند.
مادرم جزو تلفات جنگ به حساب نمیآید، اما کسی را که به خاطر جنگ، کشورش، بخش بزرگی از ثروتش، خانوادهاش، پدر و مادرش، دخترخواندهاش و آرامش روانش را از دست میدهد چه مینامند؟ چه بسیار قربانیان جنگ که هیچوقت به حساب نمیآیند. هرگز کسی برایشان یادبودی نمیسازد، نامشان را روی هیچ دیواری حک نمیکنند، در هیچ رمان و نمایشنامهای از آنها نمینویسند و در هیچ فیلمی نشانشان نمیدهند؛ پناهندهها، خودکشیکردهها، معلولها، بیخانمانها، ترومازدهها، آنهایی که از این واقعیت عزیمت کردهاند، آنهایی که هرگز شناخته نمیشوند.
آی آدمهای ویتنامی، چهطور چیزهایی را که مختص خودتان است از آسیب جنگ، استعمار، تجزیه و اتحاد دوبارهی کشورتان جدا میکنید؟
از پناهنده شدن یا در وطن ماندن؟
از اینکه فرزند مهاجران، سربازان و بازماندگاناید؟
از اینکه فرزند کسانی هستید که جان به در نبردهاند؟
از اینکه ویتنامی هستید؟
چهطور میتوانید خودتان و خاطراتتان را از «تاریخ» جدا کنید؟
چهطور میتوانید حضورتان را از اینهمه غیاب جدا کنید؟
سؤالاتی که فقط میتوانم مطرح کنم؛
سؤالاتی که هرگز جوابشان را نمیگیرم.
در سال ۲۰۱۵، پدر هشتاد و دوسالهام، پس از ده سال، که بهتنهایی از «ما» مراقبت کرده است، بالاخره تسلیم میشود. «با» او را به یکی از همان خانههای سالمندان آرام و دلپذیر میبرد که در فیلمها یا سریالهای تلویزیونی دیدهایم؛ جایی ساکت با کف موکتشده و پیانویی در سالن عمومی که پدرم در هر ملاقات برای مادرم مینوازد. او نواختن پیانو را در بزرگسالی و ماندولین را در پیری، بیمعلم، یاد گرفته بود.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر او هم از امکانات آموزشی پسرم برخوردار بود و مثل او معلم خصوصی پیانو داشت، چهطور آدمی میشد. اما آن وقت دیگر پدری نبود که شد و من هم آدمی نبودم که امروز هستم.
مادرم در بخش مراقبت از بیماران مبتلا به اختلال حافظهی خانهی سالمندان میماند؛ بخشی که باز هم تقریباً همهی کارکنانش زنهای فیلیپینیاند و ساکنانش در یک سالن غذاخوری آفتابگیر دور میزهایی که کارد و چنگالشان را از پیش چیدهاند غذای بیمزه و کمنمک میخورند. او مثل آب توی سینکی گرفتهْ بیحرکت است. قرصهایش همیشه هم اثر نمیکنند. یک روز خبردار میشوم دستش شکسته است؛ پریده روی تخت و افتاده، دستکم کارکنان اینطور میگویند. پزشکی که هیچوقت صورتش را نمیبینم دُز داروهایش را عوض میکند. دست آسیبدیدهاش یا جمعشده کنار بدنش میماند یا بیاستفاده در کنارش آویزان است.
حالا دیگر یادم نمیآید دست چپش بود یا دست راستش.
در سال ۲۰۱۸، حال «ما» وخیمتر میشود. به عکسبرداری و امآرآی نیاز دارد. بخش مراقبت از بیماران مبتلا به اختلال حافظه دیگر از پس نگهداریاش برنمیآید. به همان آسایشگاه برمیگردد؛ صحنهای هولناکتر از هر فیلم ترسناکی که هالیوود بتواند تصور کند. یک درام هالیوودی بالاخره ظرف یکیدو ساعت تمام میشود، اما تمام شدن کار یک انسان میتواند خیلی بیشتر طول بکشد. برای «ما» این فرسایش آرام سیزده سال طول کشید؛ مرگی که سلولبهسلول بر تن و روانش تحمیل شد.
«با» دنبال کشیش میفرستد. کشیشی میانسال با موهای جوگندمی، در لباس سیاه و یقهی سفیدش، از راه میرسد. بالای سر تخت «ما» میایستد تا آیینهای واپسین را به جا آورد و کلمات را به ویتنامی میگوید. من نمیفهمم چه میگوید. «ما» چشمهایش را باز نمیکند.
مراسم در چند ثانیه تمام میشود و کشیش فقط چند دقیقه آنجاست. از این مرد مقدس ویتنامی وقار و همدلی انتظار دارم؛ دستکم دستی بر شانهی «با». اما او کوچکترین همدردیای نشان نمیدهد، حتی وانمود هم نمیکند در اندوه پدرم شریک است. از احساسی که هنگام صلیب کشیدن نشان میدهد میشود خیال کرد دارد ظرف میشوید.
پدر، پسر، روحالقدس.
«با». من. و این... این خاطره، این تاریخ، این یادبود.
این چیز شبحواری که همان وقت، وقتی «ما» داشت جان میداد، به آن فکر میکردم؛ هنرم، نزدیکترین راه من به امر معنوی. یا شاید به امر هولناک و مردهوار. همان لحظه، مثل خیلی وقتهای پیش از آن، به «ما» نگاه کردم و با خودم فکر کردم:
چهطور قرار است دربارهی این چیزها بنویسم؟
دربارهی او؟
و دربارهی روحش.
از این کشیش ویتنامی بیشتر انتظار دارم، اما چیزی نمیگویم. «با» سپاسگزار است، دست کشیش را میفشارد و کمی سر خم میکند. وقتی پدرم اینقدر سپاسگزار است، منِ ناسپاس چه بگویم؟ شاید وقتی مثل «با» پیر و لرزان و آسیبپذیر شوم، من هم سپاسگزار خواهم بود.
«ما» را به خانهاش در حومهی شهر برمیگردانیم. چمن وسیع و سرسبز حیاط حالا تبدیل شده به تکهای خاک خشک، چون «با» آنقدر خسته و پریشان است که دیگر نمیتواند به آن برسد. من در اتاقخواب طبقهی بالا میخوابم؛ همان اتاقی که دو سال آخر دبیرستان در آن میخوابیدم. دسامبر است. خانه سرد است، بهخصوص اتاقخواب طبقهی پایین که «ما» در آن میخوابد. تخت بیمارستانی اجارهایاش را به اتاقنشیمن میآوریم؛ روبهروی تلویزیونی که از وقتی «ما» بیمار شده تقریباً روشن نشده و دستگاه پخش موسیقیای که حتی وقتی «ما» سالم بود کسی به آن گوش نمیداد. موسیقی پسزمینه جایی در زندگی خانوادگی ما نداشت. خانه معمولاً مثل کلیسایی خالی و سوتوکور بود. وقتی میبینم ۲۲ دسامبر به ۲۳ دسامبر میرسد و «ما» آخرین نفسهایش را میکشد، هیچ موسیقی متنیای در کار نیست؛ تقریباً درست سیزده سال از آخرین فروپاشیاش گذشته است. «با»، برادرم، زنبرادرم و من تنها شاهدان این لحظهایم.
«ما» در سال ۱۹۳۷ با نام «نوین تی بای» به دنیا آمد؛ دختری فقیر در روستایی فقیرنشین در شمال ویتنام. در سال ۲۰۱۸، با نام «لیندا کیم نوین»، در مقام شهروندی امریکایی چشم از جهان فرومیبندد، مسافر زندگیای که هم معمولی بود و هم حماسی.
در هفدهسالگی ازدواج کرد و زندگی پناهندگیاش آغاز شد.
اما من در هفدهسالگی نزدیک بود به خاطر افتادن در درس پیشحسابان دبیرستان را تمام نکنم.
«ما» در سی و هشتسالگی، که مادر دو پسر تنی و یک دخترخوانده بود، برای دومینبار پناهنده شد و دنبالهی زندگیاش را در سرزمینی غریب آغاز کرد. من در سی و هشتسالگی، بیآنکه فرزندی داشته باشم، با نوشتن داستانکوتاهی دربارهی «ما» دستوپنجه نرم میکردم.
اسم کوچک «ما» «بای» بود. در روستاهای ویتنام رسم بود روی بچهها اسم عددی بگذارند. خانوادهها اغلب بچههای زیادی داشتند و بعضی از آنها زنده نمیماندند. چه دلیلی داشت برای یک دختر اسم واقعی بگذارند؟
دختر بود و هفتمین فرزند خانواده؛ بیش از این هم سهمش نبود.
«ما» از نام اصلیاش متنفر بود. در دهههای پایانی زندگیاش اصرار داشت با نام امریکاییاش، لیندا، صدایش کنند. اما هر دو نامش روی زبان من غریباند. هیچوقت به اسم صدایش نزدم؛ در کودکی فقط «مِه» و در بزرگسالی «ما». مسیر پناهندگیاش حتی چیزی را که صدایش میکردم شکل داد. شمالیها میگویند «مِه»، جنوبیها «ما»، و من، مثل همیشه، جایی میان این دو ایستادهام.
بیشتر امریکاییهایی که «ما» را دیدند احتمالاً فقط کالبد فانی و معمولیاش را دیدند. اگر چیزی دربارهاش میدانستند، شاید میدانستند زمانی مغازهدار، صاحب کسبوکار و پناهنده بوده است. اگر هیچچیز دربارهاش نمیدانستند، برایشان فقط یک زن آسیایی بود که انگلیسی را خوب حرف نمیزد. «مِه» یا «ما» هیچوقت نمیخواست به زبان بیاورد که تحصیلاتش فقط در حد دبستان است. دارم رازش را فاش میکنم، لازم است بگویم، حتی اگر راز من نباشد که بخواهم فاشش کنم. ببینید «ما» با همین تحصیلات دبستانی چه کارهایی کرد؛ چهطور بر همهچیز غلبه کرد ــ تقریباً همهچیز ــ جز ذهن خودش.
مثل بسیاری از قهرمانان، نه از دیگران، که از خودش شکست خورد.
او قهرمان بود، نه سرباز. آدمهایی مثل «ما» که «تاریخ» هرگز به یادشان نخواهد آورد خود بخشی از تاریخاند؛ کسانی که ناخواسته به بازیگران جنگهای هولناک تبدیل شدند. جنگهای قرن بیستم، از جمله جنگهای ویتنام، دستکم به همان اندازه که سرباز کشتند، غیرنظامی هم به کشتن دادهاند.
داستان غیرنظامیان هم میتواند داستان جنگ باشد.
شاید آنچه بر سر مادرم آمد صرفاً سرنوشت تن و روان خودش بود. اما تاریخ و جنگ، هر کدام بهنوبت، «ما» را کوبیدند، او را در هم شکستند و خرد کردند.
مادرم فرزند استعمار و جنگ بود.
من نوهی استعمار و جنگم.
و فرزند «با» و «ما» هم هستم؛ دو نفری که یکدیگر را انتخاب کردند. با همهی سالهایی که «ما» برایمان گم شده بود، عشق پدرم به او گم نشد. او این واقعیت را از مدار فراواقعیت خودش میدید. این را میدانم، چون آخرین کلماتی که «ما» روی تخت بیمارستان در اتاقنشیمن، پیش از خواندن دعای ربانی با پدرم، به زبان آورد خطاب به پدرم بود:
Em yêu anh. »
این را ترجمه میکنم، حتی اگر ترجمه بهتنهایی کافی نباشد:
«دوستت دارم.»
بعد از دعای ربانی سکوت برقرار شد.
برادرم، که پزشک است، به «ما» مورفین تزریق میکند و زنبرادرم، که او هم پزشک است، نگاه میکند. چشمهای «ما» مدتهاست بستهاند. نفسهایش کُند میشوند.
خم میشوم تا به ویتنامی به «ما» بگویم دوستش دارم. زندگی خوبی داشت. زندگیای پر از کار سخت و فداکاری. زندگیای قهرمانانه. زندگیای که به نیروی فراوان، ازخودگذشتگی و عشق نیاز داشت.
نمیدانم «ما» این ویژگیها را از کجا آورده بود. اما من از آنها بهرهمندم. این کلمات، این ایمانم به او، این خیانتم به او، همه حاصل همان ویژگیها هستند.
چشمهای «ما» باز نمیشوند. هیچ نشانهای نمیدهد که میشنود. نفسش بالاخره میایستد. نیمهشب است. سفرش روی این زمین تمام شده است.
مادرم از آنِ من است
و مادرم برای من «دیگری» است.
برادرم با کسی تماس میگیرد. ظرف یک ساعت غریبهای مؤدب که احتمالاً فیلیپینی است با برانکادی از راه میرسد، فرمی را پر میکند، مادرم را با خود میبرد، تخت بیمارستانی خالیای را وسط اتاقنشیمن جا میگذارد و مادرم را میبرد به دل شب.
یادم میماند که «ما» دوستم داشت.
هر چیز دیگری را میتوانم فراموش کنم.
منبع: این زندگینگاره با عنوان A Departure from Reality در سپتامبر ۲۰۲۳ در وبسایت نیویورکر منتشر شده است.

