شمارهی سوم| روایت زندگی

نویسنده: جولیا بل
ترجمهی: یاسمن اسلامی
این جستار دربارهی دختری هفدهساله است که با لباس صورتی از حاشیهی ولز به آکسفورد رفته و جستاری درخشان دربارهي حقیقت و زیبایی و بلندپروازیهایی که هنوز راه تحققشان را نمیداند نوشته. تصور میکند مصاحبه فرصتی است تا دانستهها و استعدادش را نشان دهد، اما خیلی زود خود را در اتاقی مییابد که حتی چیدمان صندلیهایش نیز قواعد نانوشتهی قدرت را به رخ میکشند. پرسشها از هر سو به او هجوم میآورند و بدنش زیر فشار نگاه داوران فرمان نمیبرد؛ تا جایی که هر چه میداند از ذهنش میگریزد. آکسفورد جستارش را شایستهی پذیرش میداند، اما خودش را نه.
جولیا بل از آن اتاق میگوید تا آنچه را در هفدهسالگی فقط شرم و شکست میدید از نو معنا کند. آیا واقعاً کم آورده بود یا سازوکاری طبقاتی او را نه بر پایهی دانش، بلکه بر اساس میزان آشناییاش با زبان، رفتار و اعتمادبهنفس نخبگان میسنجید؟ این روایت تجربهای است که با پایان مصاحبه تمام نمیشود؛ زخمی که در تنش باقی میماند بلندپروازیهایش را سالها زیر سؤال میبرد و صدایی را در ذهنش مینشاند که مدام میپرسد: «اصلاً چرا فکر کردی جای کسی مثل تو اینجاست؟» بل بازماندهی اتاقی است که در آن پیش از آنکه بتواند دانستههایش را بر زبان بیاورد، بدنش به جای او پاسخ میدهد و متنش روایت همهی کسانی است که هر قدر هم بر درهای قدرت کوبیدهاند آن درها به رویشان باز نشده است.
هفدهسالهام. لباس صورتی کمرنگی پوشیدهام که برای این مصاحبه از فروشگاه دوروتی پرکینزِ کارماردِن خریدهام. لباس بهام نمیآید و اصلاً نمیدانم چه لباسی مناسبم است. بینهایت بلندپروازم، ولی نمیدانم چهطور به آرزوهایم برسم. به خیالم این مصاحبه قرار است راه را نشانم بدهد.
برای آزمون ورودی دانشگاه جستاری دربارهی «حقیقت و زیبایی» نوشتم، چندین برگهی آ۴ را با دستخط خرچنگقورباغهایام پر کردم و در دفاع از تخیل رمانتیک استدلالهایی آوردم. تا اینجای کار تحصیلاتم ملغمهای است از یک قفسهی پر از نسخهی قدیمی دانشنامهی بریتانیکا، کتاب مقدس، آثار شاعران ولز و آهنگهای پاپ دههی هشتاد.
تا حالا کسی از مدرسهی ما برای ثبتنام در آکسفورد درخواست نداده است. مدرسهمان از آن مدارس جامع دولتی است که تا محدودهی پنجاهکیلومتریاش دانشآموز میپذیرد. مدرسهی خوبی است و دوستش دارم، چون پناهی است برای بیرون زدن از خانهای که اوضاعش خوب نیست و واقعاً هم مدرسهی خوبی است؛ نمونهای از فواید نظام آموزشی درستوحسابی در جامعهای که تحصیلات را منفعتی همگانی میداند. همهی ما، فارغ از تواناییهایمان، یک جا درس میخوانیم. هم کارگاههای فلزکاری و نجاری داریم، هم آزمایشگاه طراحی و فناوری، هم استخر و سالن ورزشی، هم آشپزخانهای برای درس حرفهوفن و هم اتاقکی پیشساخته برای سفالگری و هنر. سالن بزرگی هم داریم که هر سال یکی از نمایشنامههای شکسپیر را در آن روی صحنه میبریم و گاهی آیستدوود مدرسه را تحمل میکنیم که از بس خشک و خستهکننده است، ماتحت آدم روی صندلیها خواب میرود.
آیستدوود پدیدهای است مختص فرهنگ ولز که در آن اشعار ولزی را دکلمه میکنند یا «کِرد دانْت» میخوانند که بداههخوانی دشواری است، نیازمند تسلط عالی بر زیر و بم صدا و توانایی خواندن آهنگی متفاوت است از آنچه چنگ مینوازد. آیستدوود رویدادی است که انگار هیچکس خارج از ولز آن را نمیفهمد و ارزشی هم برایش قائل نیست. اگر در آیستدوودِ مدرسه خودی نشان بدهی، ممکن است به آیستدوود شهر راه پیدا کنی؛ جایی که هر ناحیه برای فرستادن برگزیدگانش به آیستدوود ملی رقابت میکند. آنجاست که استعدادهای واقعی آشکار میشوند؛ ستارههای آیندهی تلویزیون، خوانندگان اپرا یا نوازندگان موسیقی کلاسیک، کسانی مثل گوار ادواردز، برین ترِوِل، اُوِین لوید و کریس مَتیوز محبوب، همگی از قدیمیهای آیستدوودند. آیستدوود جشنوارهی بزرگداشت فرهنگ ولز است، اما مسابقهی استعدادیابی نیز هست. در مناطقی که به زبان محلی ولز حرف میزنند، بین فارغالتحصیلهای هر مدرسهي خوب، یکی دو نفر برندهی آیستدوود ملی شدهاند یا به مقام دوم رسیدهاند. اما چون این مراسم در ولز برگزار میشود ــ جایی که مردمش را اکثراً کندذهن و عقبمانده و فلکزدههایی میدانند که کشورشان صدها سال پیش تصرف شده ــ این هنر هم سنتی و نوستالژیک به حساب میآید و در گفتمان ملی جایی ندارد.
همین حالا هم این چیزها را درک میکنم، هر چند در ولز بزرگ شدهام و زبان محلی را بلدم، خانوادهام هنوز انگلیسیاند و هر سال تابستان به ریشههایمان در دِوِن برمیگردیم. با همهی اینها، در مسابقهی شعر آیستدوود برنده شدم و جایزهاش را هم دارم: تاجی که استاد فلزکاری مدرسه ساخته است. این را هم در فرم درخواست پذیرش آکسفورد نوشتهام.
در سال ۱۹۸۸، کالج عیسای آکسفورد کموبیش همانی بود که امروز هست یا ۴۵۰ سال پیش بوده. اینجا نوعی تداوم و ثبات هست که سنگینی آرامشبخش فضای موزه را تداعی میکند. قرار است شب را در یکی از اتاقهای کالج بمانم، چون مصاحبههایم صبح زود است. دو مصاحبه دارم؛ یکی با استادراهنمای پذیرش و دیگری با رئیس دانشکده. اتاقی زیرشیروانی بهام دادهاند مشرف به منارههای کنگرهدار و کلاسیک. اینجا خانهی تاریخ، تجمل و تشریفات، سنت و امنیت است.
به اتاقنشیمنی میروم که صندلیهای سبز، کاناپهی قرمز بزرگ چستر و فضایی پرنور دارد. کمی آنجا وقت میگذرانم و بقیهي متقاضیها را ورانداز میکنم. با دختری یا زنی حرف میزنم که انگار خیلی بزرگتر از من است. موهایش براق است و پیداست پیراهن بنفش پرزرقوبرقش را از آن فروشگاههایی خریده که من هنوز نه دیده و نه ازشان چیزی خریدهام. یک بوتیک اِمانداِس در کارماردِن هست که یک ساعت تا خانهمان فاصله دارد و خانوادگی همهی رختولباسهای شیکوپیکمان را از آنجا میخریم. اسم این دختر را میگذارم اولیویا، چون ظاهراً همه اسمهای شکسپیری دارند. میگوید در مدرسهی رودین درس میخواند. اسم آنجا را تا حالا فقط با نجوای پراحترام از زبان مادربزرگ مادریام شنیدهام که خودش بگویینگویی زنی اشرافیمسلک بوده و در دهههای ۱۹۲۰ و اوایل دههی ۱۹۳۰ در محافل اجتماعی بریستول و باث نشستوبرخاست میکرده. پدرش مدیر کارخانهی کاغذسازی بازیلدنباند بود و از نامههای عاشقانهای که برایم به یادگار گذاشته پیداست حسابی اهل خوشگذرانی بوده. ولی دانشآموختگان رودین کموبیش مثل دانشآموختگان ایتُن هستند: جماعتی اعیان و ازمابهتران که دلیل برتری رازآلودشان هرگز روشن نمیشود.
در این دورهی زندگیام طبقهی اجتماعی پدیدهای مرموز است. البته میدانم خودمان ظاهراً از طبقهی متوسطایم، ولی اصلونسبمان آنقدرها خالص نیست. در خانهی کشیشیِ قدیمی و زهواردررفتهای زندگی میکنیم و ثروتی نداریم. از مدرسه ناهار رایگان میگیریم، لباسهای دستدوز و دستدوم میپوشیم وکتانیهایمان بوی چسب صنعتی میدهند. مادربزرگ پدریام اهل محلهی فقیرنشین شهر است. یکی از نُه بچهای بود که طبقهی بالای یک آبجوفروشی در نوریچ بزرگ شدند و یک پول سیاه هم ته جیبش نداشت. روزنامهی دیلیمیل میخواند و لهجهی غلیظ نورفوک دارد.
کلیسا ما را همچنان به طبقهی حاکم پیوند میدهد؛ اما کلیسا نیز در ولز حکایت دیگری دارد. کلیسای ولز است، نه کلیسای انگلستان. ما از پیروان جامعهی انگلیکانایم که رهبر آن اسقف اعظم کانتربری است و بار تاریخی سنگینی به همراه دارد؛ اما پروتستان انجیلی هم هستیم که یعنی چشممان همانقدر به امریکاست که به کانتربری. اینها بنیان جهانی است که میشناسم. غریزی میدانم همهی این جلوهها و لباسهای زربافت را، تشریفات و جامهای ربانی نشان از چیزهایی کهن دارند. اما آن گیتارها و حرف زدن به زبانهای غریب چیز دیگریاند، چیزی جدید.
سر کلاس زبان ولزی به ما یاد دادهاند که انگلیسیها چهطور زبان انگلیسی را با زورِ «ولزی نَه» به مدارس تحمیل کردند. «ولزی نه» تختهای بوده با نوشتهی ولزی نه که دور گردن میانداختند. هر روز صبح آن را گردن اولین بچهای میانداختند که در حیاط مدرسه ولزی حرف میزد و معمولاً آخرین بچهای که تخته در پایان روز به گردنش بود تنبیه میشد و ترکه میخورد. هر چند این کار سیاستی رسمی نبود، به طور گسترده اجرا میشد؛ آن هم نهفقط در ولز، بلکه در سرتاسر امپراتوری و علیه زبانهای بومی دیگر. «او. ام. ادواردز» ماجرایی تکاندهنده را در کتاب خاطراتش روایت میکند که در مدرسهاش در شهری به نام «بالا» چهطور بچهقلدرها ــ یا به ولزی «اِ بِخگِن دروگ» ــ آنقدر لیچار بارش میکردند که آخر صدایش درمیآمد و طبیعتاً ناخودآگاه و از سر غریزه به ولزی جوابشان را میداد. بعد هم تختهی «ولزی نه» را به گردنش میانداختند و ترکه میخورد. نتیجهی این تجربهها شد همان جملهی غمبار زندگینامهاش: بلِنِذوئِد خوِرو اوئذ دِذیای اِسگول ای می؛ «سالهای مدرسه به کامم چه تلخ بودند».
سال ۱۸۸۹، در دفتر گزارش روزانهی مدرسهی بریتانیایی «آبرِئیرون»، که بعدها شد همان مدرسهای که من رفتم، اینطور نوشتهاند: «نمیتوان عادت حرف زدن به زبان ولزی را از سر بچهها انداخت؛ این مدرسه به طور کلی در زبان انگلیسی عقبمانده است.»
مسئله همین است. عقبمانده. هنوز که هنوز است ادامهی آموزش زبان ولزی در مدارس ولز محل بحث است. ادعا میکنند این کار پیشرفت تحصیلی را محدود میکند و دانشآموزان کمتری از مدارس ولزیزبان به دانشگاههای ترازاول راه مییابند. البته من هنوز از این چیزها سر درنمیآورم. فقط میدانم کالج عیسی بوی آشنایی میدهد؛ بوی واکس چوب و کلیساهای قدیمی، ساختمانهای پرگردوغبار فکسنی و رسوم باستانی. روی مبل فرسودهی قرمز تیرهای نشستهام و نگران شانس قبولیام هستم. این کالج ظاهراً به ولزی بودنش میبالد؛ خیلی از فارغالتحصیلانش تبار ولزی دارند. البته انتخابمان به دلیل پیوند نزدیک آنجا با ولز نبود، بلکه چون نام عیسی را بر خود داشت انتخابش کردیم؛ همان سرور و منجی ما که در قلب پدر و مادرم جای دارد.
به نظر نمیرسد اولیویا نگران شانس قبولیاش باشد؛ با رفتار و اعتمادبهنفسش مثل آدمهای بالغ است و انگار به اینجا تعلق دارد.
سرخوشانه میگوید: «موفق باشی!» و بعد چشمش به آشنایی میافتد و سریع میرود سراغش. اولیویا همان چیزی را دارد که من برای به دست آوردنش به اینجا آمدهام؛ هر چه که هست. ولی هر چه بیشتر میخواهمش دستنیافتنیتر میشود.
ما را میبرند تا گوشهوکنار ساختمان را ببینیم. سالها از مقابل چشمانم میگذرند...۱۵۷۱، ۱۶۳۹، ۱۸۵۳. عکسهایی از لورنس عربستان اینجا هست. بالادست سالن غذاخوری میزی گذاشتهاند مخصوص نشستن استادان، و پرترههای مدیران نامدار کالج را به دیوارهایی با روکش چوب آویختهاند. الآن که فکرش را میکنم، انتظار دارم کلاه جادویی را ببینم و دامبلدور وارد شود. با کسی که اینجا درس میخواند طوری رفتار میکنند انگار تافتهی جدابافته است و کیست که نخواهد تافتهی جدابافته باشد؟
با کارت تلفن سبز دهپوندیام به خانه زنگ میزنم. به نظرم فناوری آینده همین است. خیره به عددهای دیجیتالی شمارش معکوس روی نمایشگر السیدی مقابلم، یک پوند از اعتبار کارت را مصرف میکنم تا به پدر و مادرم بگویم اوضاعم روبهراه است.
حرفم که تمام میشود، پسری میآید طرفم. صورتش مثل خودم سرخوسفید است و هر چه جلوتر میآید سرختر میشود. دوران بلوغم با این عذاب دستوپنجه نرم میکنم که هربار کسی با من حرف میزند رنگ لبو میشوم. مرا طوری بار آوردهاند که خوب و مفید باشم، اما در اعماق وجودم چنان خجالتی و شکنندهام و آنقدر تشنهی راضی کردن دیگرانم که شخصیتم کمکم دارد از ریخت میافتد، حریص تجربه کردن جهانی ورای خودم هستم، حریص جهان آن بیرون. اما جرئت بروزش را ندارم. ما خانوادهای شناختهشدهایم که مأموریت داریم جهانیان را به سوی عیسیمسیح دعوت کنیم و همین ما را از دیگران جدا کرده. چشم مردم به ماست.
پسر سرخرو موی کوتاه و شانههای فراخ دارد. خپل است و با لکنت حرف میزند. با لهجهی بینهایت اشرافمأبانه میپرسد میتواند کارت تلفنم را قرض بگیرد. رغبت چندانی ندارم کارتم را به او بدهم، ولی درخواست کوچکی به نظر میآید. گمان میکنم هر قدر که استفاده کند، پولش را میپردازد. اعتبارم برای چند تماس طولانی کافی است. بیست و چهار ساعت که بیشتر اینجا نمیمانم؛ پدرم فردا میآید دنبالم. پسر کارت را میگیرد و میگذارد توی جیبش و خیره به کفشهایش زیرلب تشکری میکند. دلم برایش میسوزد چون صورتش همرنگ گوشت خوک پخته شده است.
اشاره میکنم که در اتاقنشیمن، کنار تلفنها، منتظر میمانم تا زنگش را بزند، ولی شک دارم منظورم را فهمیده باشد. حتی نمیتواند نگاهم کند. برخوردمان آنقدر معذبکننده و خالی از قواعد معمول معاشرت است که شک میکنم به عمرش با دختری حرف زده باشد.
در اتاقنشیمن مینشینم و کیتس میخوانم، دقیقتر اینکه «قصیدهای برای گلدان یونانی» را میخوانم. یعنی منظور کیتس از جملهی «زیبایی حقیقت است و حقیقتْ زیبایی.» چه بوده؟ سؤالم این است.
کیتس اینجا در اوج جوانی است و با شگفتی به سفالینههای یونانی موزهی بریتانیا مینگرد و مبهوت این شیء باستانی و تاریخ پشت آن میشود و آن را منظرهای روستایی و سرد، لبریز عشقی سرخوش و شادمانه و تعقیبوگریزی دیوانهوار توصیف میکند. من هنوز نه گلدانی یونانی دیدهام، نه نگارههای زنان چنگنواز و تونیکهای یونانی و چهرههای تخت و صحنههای شهوانی مردانه را. مسیحیها یونانیان را بتپرست میدانستند و سنپل بر پلههای آکروپولیس دربارهی خدایان دروغین برای آتنیها موعظه میکند.
اما منظور کیتس واقعاً چه بود؟ به نظر تی. اس. الیوت، طرح این سؤالْ شعر را خراب میکند و مشخص نیست چه کسی این جمله را گفته. به نظر من از قول خود گلدان است که از زمان فراتر میرود. شاعر میخواهد بگوید یک شیء باستانی از تاریخ مکتوب شیواتر سخن میگوید؛ مدرکی ملموس است و کلامش رساتر از هر زبان. اگر آن روز این را میدانستم، این گفتهی سوزان سانتاگ را نقل میکردم: «از گذشته چه داریم؟ هنر و اندیشه. این چیزی است که باقی میماند.» کیتس از این مکاشفهي ناگهانی شگفتزده است و آن را زیبا میداند.
اما استدلال دیگری هم وجود دارد که هنوز نمیدانم چگونه بر زبان بیاورم. هنوز با این دیدگاه فوکو آشنا نشدهام که میگوید: «حقیقت پدیدهای اینجهانی است که جز از رهگذر اَشکال گوناگون اجبار حاصل نمیشود.» هنوز مانده تا به رابطهی حقیقت با قدرت و دانش و اینکه چه کسی اجازهی سخن گفتن دارد فکر کنم. چون حقیقت اغلب زیبا نیست؛ زشت است و چرک است و غمانگیز و مردم به هر قیمتی از آن میگریزند. حقیقت آدم را آزاد میکند، اما اول کفرش را درمیآورد. در خانوادهی ما هم فقط همان یگانهحقیقتِ راستین وجود دارد؛ حقیقتی که احتمالاً کتابچهای دربارهی عیسیمسیح هم ضمیمهی آن است.
پسری که کارت تلفنم را گرفت برنمیگردد. میروم توی راهرو سرک میکشم، اما هیچکس نیست. لابد یادش رفته. به ذهنم نمیرسد که شاید منظور از امانت گرفتن استفاده کردن و پس ندادن باشد.
شب را در اتاق زیرشیروانی با پنجرهای کوچک میگذرانم، مشرف به پشتبامها، رو به دودکشهای بلند، سقفهای سربی سبز، صلیبها و تندیسها و انواع پیرایههای پوچ معماری.
در دفترم مینویسم ذهنم در تسخیر تد هیوز است و شعر «روباه اندیشه»اش. همهجا را شعر گرفته! دلم نشانه یا رؤیایی رازآلود میخواهد که بگوید من هم برگزیدهام، اما از این خبرها نیست. در تخت غریبهای خوابیدهام و به جیرجیر خانهای قدیمی گوش میکنم. از بیرون صدای پا میآید و خندههای دور. تا حالا به عمرم چیزی را اینقدر نخواستهام. میخواهم بیاموزم. آمادهام.
در میزنم. کسی جواب نمیدهد. به ساعتم و فهرست نامهای کنار در نگاه میکنم. اسم من است و نوبت من. دوباره در میزنم. دلشوره میگیرم. نمیدانم باید چهکار کنم. برای بار سوم در میزنم، دندانهایم را روی هم فشار میدهم و وارد میشوم.
سه نفر در اتاقاند؛ زنی روی شزلون کنار در لم داده، مردی با سبیل سیاه و موی مجعد کنج اتاق ایستاده که متوجه میشوم استاد راهنمای پذیرش است. بعدها وقتی کتاب مرد تاریخ ملکوم بردبری را میخوانم، به نظرم میرسد هاوارد کِرک دقیقاً چنین قیافهای دارد. یک صندلی خالی هم در اتاق هست که وقتی روی آن مینشینم، از همه بالاتر قرار میگیرم. پشت این صندلی مرد دیگری نشسته که شلووارفته به کتابخانهای تکیه داده است.
اتاق اصلاً به درد این کار نمیخورد. چرا پشت یک میز ننشستهاند؟ زن بیحوصله به نظر میآید، حتی نگاهم نمیکند و چون بالاتر از همه نشستهام احساس میکنم وسط دریا هستم. انگار کف اتاق دورم میچرخد. حس میکنم اینجا قوانینی دارد، اما نمیفهمم چه هستند.
حالا دیگر اضطراب سراپایم را گرفته است. فکم سست شده و صورتم سرخ میشود. همهی وجودم پر از کورتیزول است و مویرگهای تنم همگی در حالت هشدار. بخش حیوانی وجودم دارد وارد نوعی حالت تدافعی بدوی میشود؛ ستیز یا گریز یا میخکوب شدن. بدنم احساس میکند در خطری جدی قرار گرفته و طوری واکنش نشان میدهد که انگار به من حمله شده است. رگهایم منقبض میشوند تا خون کمتری از دست بدهم و این وضعیت به همراه بالا رفتن ضربان قلبم دارد ذهنم را از کار میاندازد.
به زنی نگاه میکنم که روی شزلون لم داده. او را شبیه زنان نقاشیهای پیشارافائلی به خاطر میآورم؛ مثل اوفلیا موقرمز است و بهغایت بیحوصله. چشممان به هم میافتد و او نگاهش را از پنجره به بیرون میدوزد.
هاوارد کرک بیهوا سؤال میکند:
«جستارت دربارهی کیتس بود. به نظرت چی باعث اهمیت کیتس میشه؟»
دهانم از خشکی به هم چسبیده. زبانم مثل سرب سنگین شده و دارم کبود میشوم. زن روی شزلون نیمنگاهی به من میاندازد و انگار لبش به پوزخندی چین برمیدارد. مرد پشتسرم که نمیبینمش سرفه میکند.
تتهپتهکنان چند جملهای دربارهی اهمیت کیتس در ادبیات رمانتیک به زبان میآورم. برای فکر کردن جان میکَنم. آنچه میدانستم و نمیدانستم از مغزم پر کشیده و رفته. جواب این سؤال را بلدم: جواب خوب و مطمئنی هم هست، اما انگار برای رسیدن به آن باید ذهن کندی را به کار بیندازم که با قیر مذاب پر شده است.
«در جستارت گفتی گلدان یونانی در نظر کیتس زیباست چون یک جور مدرکه. مدرک چی؟ منظورت چی بوده؟»
این سؤال از پشتسر به سمتم هجوم میآورد؛ از زبان کسی که نمیبینمش. حالا دیگر کاملاً هول کردهام. یادم نمیآید. یادم نمیآید. سؤال را هم طوری پرسیدهاند که انگار دارند اتهامی میزنند. اشتباه میکنم؟ احساس میکنم اشتباه میکنم.
یادم نمیآید چه گفتم، دوباره منمنکنان چیزی میگویم و زن کشوقوسی به تنش میدهد و طوری به سقف نگاه میکند که انگار دلش میخواهد هر جای دیگری باشد جز اینجا در حال مصاحبه با من. میگوید: «توی فرم نوشتهای برای رادیوِ بیمارستان کار میکنی.»
تأییدکنان سر تکان میدهم. درست است. شنبهصبحها میروم توی کانکس بیرون بیمارستان برونگلس مینشینم و خانمهای مسنِ تنها آهنگ رحمت شگفتانگیز جیم ریوز را درخواست میکنند.
«بله.»
«به نظرت چرا مردم رادیو گوش میکنن؟»
دستکم جواب این سؤال را میدانم، هر چند باز هم دودلم. اوضاع طوری شده که احساس میکنم هر چیزی بگویم ممکن است ثبت شود و به عنوان مدرکی علیهم استفاده شود.
«اوممم... چون تنهان.»
زن پوزخند میزند. باز هم سادهلوحیام را نشان دادم، اما دیگر باید چه میگفتم؟
«پس فکر میکنی رادیو باید تحت حمایت خدمات اجتماعی باشه؟»
منظورش را نمیفهمم. اصلاً نمیدانم کار خدمات اجتماعی چی هست. مدرک علوم سیاسی کلاس نهم را گرفتهام، اما ساختار حکومت و مفهوم شهروندی را که در مدرسه یاد نمیدهند. آدم این چیزها را خودش بهمرور از محیط یاد میگیرد یا نمیگیرد. تا جایی که من میدانم، خدمات اجتماعی یعنی همان آدمهایی که میآیند سراغ بچههایی که کسی بهشان نمیرسد؛ مثل یکی از دخترهای مدرسهمان که از پدر و مادرش جدایش کردهاند. ربط اینها به خانمهای مسن تنها را نمیفهمم. اصلاً اختیار رادیو دست چه کسی است؟ بیبیسی؟ متوجه میشوم جواب دادن به سؤال را خیلی طول دادهام. هنوز هم دارم با بدن سفت و منقبضم که عرق و شرم از آن میچکد دستوپنجه نرم میکنم.
«نمیدونم. بله. به گمونم.»
همچنان در عجبم که چرا اتاق را اینطور چیدهاند؛ هیچچیز سر جایش نیست. زن از من متنفر است؟ مرد پشتسرم دارد چهکار میکند؟ هاوارد کرک انگار دارد در دفترچهاش نقاشی میکند. دارند مسخرهام میکنند. دارند مسخرهام میکنند. قفسههای پر از کتاب پشتسرشان مدام پیش چشمم تار و دوباره واضح میشوند. آن بخش از وجودم که خونگرم و کنجکاو است در خود مچاله میشود.
چرا اتاق را آنطور چیده بودند؟ سالها بعد، که از خاطرهی آن روز جز کبودیِ محوی به جا نمانده، این را از خودم میپرسم. تله بود یا آزمون؟ اگر آزمون بود، چه چیزی قرار بود محک زده شود؟ اگر تله بود، چه چیزی قرار بود به دام بیفتد؟
روی آن صندلی نشسته بودم و با وجود آنهمه ــ آنهمه ــ چیزی که میدانستم، هیچچیز یادم نیامد. ذهنم تبدیل شد به صفحهای خالی. همهچیز را بهیکباره و به شکلی کاملاً وحشتناک و بهغایت تحقیرآمیز تجربه کردم. با وجود همهی چیزهایی که بلد بودم، تماموکمال از ترس لال شده بودم. البته هنوز این را نمیدانستم. آنچه من تجربه کردم شرمی ملموس بود، کافی نبودم و همین احساس بیکفایتی من را مضحکهی مردم کرده بود.
سال ۲۰۱۴، مطالعهای در دانشگاه بریستول نشان داد که میان بخش شناختی مغز، یعنی همان مرکز کنترل و بخشی که واکنش میخکوب شدن را فعال میکند، مسیر عصبی مستقیمی وجود دارد. در موقعیت مرگ و زندگیْ خود را به مردن زدن همانقدر برای نجات از دست شکارچی مؤثر است که فرار کردن.
ورزشکاران ترازاول، که ویژگیهای جسمانیشان را میکرونی اندازه میگیرند و حرفههایشان به جزئیترین درصدها وابسته است، خوب میدانند تسلط بر وحشت و اضطراب گاهی به معنای مرز میان برد و باخت است. لشکری از روانشناسان، که تخصصشان کار کردن با ورزشکارهاست، دستبهکار میشوند تا برای آرام کردن اعصاب و غلبه بر غریزههای بدوی، مهار افکار را به آنها بیاموزند. هیچکدام از اینها ذاتی نیست و غلبه بر این وضعیت آگاهی، تمرین و تسلط میخواهد.
الآن چیدمان خاص مسیرهای عصبیام را درک میکنم؛ همان محرکهای مخصوص به خودم و فرایندهایی را که شالودهشان در کودکیام بنا شده است. میل آموختهشدهام به راضی کردن دیگران نوعی توقع فرهنگی برای جوانمردانه بازی کردن است که از انصاف ولزی میآید: «خوب مردانگی کردی، رفیق.» همان غرابت بنیادین که باعث میشود در محیطهای اجتماعی احساس بیگانگی کنم. چیزی بدوی در وجودم هست که آموخته ظرافت این موقعیتهای مبتنی بر طبقهی اجتماعی را خطری شدید بداند و ذهنم را به حالتی نزدیک به بهت و انجماد ببرد.
آن اتاق را برای چه کاری چیده بودند؟ برای سنجیدن اطلاعات من که نبود. میخواستند بدنم را در نبرد با خودش محک بزنند. میخواستند ببینند تا کجا بر اعصابم مسلط میمانم. چیدمان غیرمنتظرهی صندلیها را تا کجا تحمل میکنم. خطر کوچکی بود که بخش بدوی وجودم آن را فاجعهای تمامعیار دانست. اینجاست که زیستقدرت و حتی زیستسیاست فوکو را میتوان در عمل دید. زیستقدرت به معنای اعمال قدرت بر تن است. «هجمهی شگردهای متعدد و متنوع برای انقیاد تن و کنترل جمعیت مردمان.» منظور فوکو این است که زیست بشر بستر اِعمال سلطهی حکومت و اجتماع است. بخشی از این سلطه علنی است، مثل مباحث پیرامون حق سقط جنین یا حق پایان خودخواستهی زندگی. ولی این بخش در خفاست. موج چشمگیر افزایش اختلالهای اضطراب میان نسل جوان باید ما را از نکتهای اساسی دربارهی تأثیرهای جریانات سیاسی بر بطن جامعه آگاه کند. این سنجش و رتبهبندیِ دائمی، که ما را از آموزش انسانمحور و کلینگر دور میکند، در حال پرورش نسلی از کودکان است که از نظر بالینی مضطرباند.
فوکو معتقد بود سلطهی اجتماعی اگر ناخودگاه باشد، تأثیرگذارتر است؛ بسیاری از انگارههای انسان دربارهی طرز زندگی کردن در بدن قرار گرفته است، در امیدها و ترسها، رؤیاها و کابوسها و همین است که کار فریب جوامع را آسان میکند. اگر پروپاگاندا روی بدن اثر نگذارد، کارساز نخواهد بود. برانگیختن واکنشهای بدوی در جامعه مردم را دچار ترس و شرم میکند چون (باز هم به قول فوکو) «قدرت در سطح زندگی، گونهی زیستی، نژاد و پدیدههای کلان جمعیتی جا گرفته و اعمال میشود.»
در جریان آن مصاحبه، من در معرض شیوههای مختلف اِعمال قدرت قرار گرفتم، نهفقط قدرتورزی گفتمانی. مثل یک جور مراسم آزار سادیسمی بود برای دست انداختن تازهواردها. انگار میخواستند مطمئن شوند قدرت دست کسانی نخواهد افتاد که از همه شریفتر و داناتر و باهوشترند، قدرت از آنِ کسانی خواهد بود که بهتر از دیگران بر غربت و بیگانگی خود و بر وضعیت اعصابوروانشان مسلط میشوند، همانها که خود را لایق قدرت میدانند، همانها که قدرت در دستشان است. دختر کشیشی ولزی، که کمی هم غیرعادی است، در این بازی جایی نداشت و هرگز هم نخواهد داشت.
نخستوزیر فعلیمان هم دختر کشیش است و در قلهی سیاست برای حفظ قدرت حاکم و دفاع از مردان همطبقهاش میکوشد؛ اگر من هم در محیطی انگلیکان و انگلیسیتر بزرگ میشدم، شاید الآن جای او بودم.
استعدادهایم زیادی هدر رفته و سرکوب شدهاند. صاحبان قدرت بههیچعنوان در زمرهی بهترین متفکران نسل من نیستند، کسانی هستند که در طیف محدودی از معیارهای زیستی و همچنین اجتماعیاقتصادی میگنجند. هوش چیست مگر محصول مغز و به تبع آن تن آدمی؟ مجموعهای اسرارآمیز از مسیرهای عصبی که دانشمندان هنوز میکوشند نقشهی آن را ترسیم کنند.
آن زمان چه کسانی به آکسفورد راه پیدا میکردند؟ جمع قلیلی که پایبندیشان به سنتهای قدیمیِ هویت انگلیسی دیگر نمیتواند جزایر بریتانیا را، با مردمان جورواجورش، برای رویارویی با هجوم مدرنیته و جایگاه واقعیمان در جهان و عواقب امپراتوری آماده کند.
این همان پادشاهیِ روبهزوال انگلستان است که ولز و اسکاتلند و ایرلند را به زیر سلطه کشید. بزرگترین مشکل محافل بستهي نخبگانْ نزدیکبینی آنهاست. این کشور بسیار شکنندهتر و چندپارهتر از آنی است که آنها میبینند. اینها همان کسانیاند که هنوز در پسِ ذهنشان باور دارند نقشهی جهان صورتیرنگ و زیر سلطهي بریتانیاست. اما درسهای ادبیات یونان و روم باستان را فراموش کردهاند: پس از سقوط امپراتوری چه اتفاقی میافتد؟ وقتی دیگر کسی باقی نمانده باشد که بر او سلطه برانند، حکومت به جان مردم خودش میافتد. ما دیگر اتباع امپراتوری بریتانیا نیستیم؛ حالا زیر سلطهی بازماندگان طبقهی فرادست انگلستان قرار گرفتهایم. همین امسال گزارشی دربارهی روند پذیرش دانشجوی کارشناسی نشان داد که در سال ۲۰۱۷ شمار دانشآموزان مدرسهی اعیانی وستمینستر، که در آکسفورد پذیرفته شدند، از مجموع دانشجویان سیاهپوست پذیرفتهشده بیشتر بود؛ نشانهای آشکار از اینکه ثروت موروثی حلقهی انحصار را روزبهروز تنگتر میکند.
حالا به بچههایی مثل خودم فکر میکنم؛ به آنهایی که در قالبهای مرسوم نمیگنجند، به نامتعارفها، بچههای طبقهی کارگر و سیاهپوستان؛ یا اصلاً به آنهایی که از شهرهای محروم شمال انگلستان میآیند، اهل ولزند یا در روستا بزرگ شدهاند. بچههایی که هر قدر هم محکم به در بکوبند در این مکان جایی برایشان نیست
.
بعد از مصاحبه، در حیاط دانشکده پرسه میزنم، میدانم خراب کردهام. چند هفته بعد هم نامهی تأییدیهاش میآید که نوشته مقالهی ورودیام کیفیت خوبی داشته و بهخودیخود برای قبولیام کفایت میکرده، ولی در مصاحبه آنقدر ضعیف بودهام که پذیرشم منتفی است.
از آن به بعد، تا مدتها گرفتار حسی بیمارگون میشوم که میگوید آنقدرها باهوش نیستم که حرفی برای گفتن داشته باشم؛ احساس میکنم شکستی تمامعیار خوردهام و بلندپروازیهایم مضحکهای بیش نیستند. اصلاً چرا فکر کردی جای کسی مثل تو اینجاست؟
در زندگیام با کسانی آشنا میشوم که در کالج عیسی یا جاهای مشابه آن درس خواندهاند. خیلیهایشان در صنعت نشر و رسانه کار میکنند. خیلیهایشان در لندن زندگی میکنند. یکبار در یکی از آن ضیافتهای طاقتفرسای شام که انتشارات برگزار میکرد میان دو تن از بزرگان نشسته بودم که از بالای سرم، به یاد دوران تحصیلشان در کمبریج، به زبان لاتین با هم شوخی میکردند.
پسر سرخرو را آن سر حیاط میبینم و میدوم سمتش تا ببینم کارت تلفنم چه شد. زیرلب چیزی میگوید و آن را از جیبش بیرون میآورد. کارتم خم شده و گوشهاش تا خورده. بعداً که میخواهم با آن زنگ بزنم، میبینم همهی اعتبارم را مصرف کرده. به این ترتیب بود که مصاحبهی آکسفوردم به من درس زندگی داد.
منبع: این زندگینگاره نخستینبار در ۱۳ نوامبر ۲۰۱۸ با نام Back of the Class در وبسایت Time Literary Supplements منتشر شده است.

