دریاچه‌ی بی‌نام


 

شماره‌ی سوم| روایت زندگی


نویسنده: تجو کول
ترجمه‌ی: سپید معصومی

 

تجو کول جستارنویسی جسور است؛ نویسنده‌ای نیجریه‌ای‌تبار که در فرم نوشتن هم، همان‌قدر که در موضوع، به پیچیدگی و چندلایه ‌بودن جهان وفادار می‌ماند. دریاچه‌ی بی‌نام، جستار تحسین‌شده‌ی او، ظاهراً از امری شخصی آغاز می‌شود: از یک شب بی‌خوابی و رفتن به اجرای موسیقی؛ اما خیلی زود میان تجربه‌ی شخصی، نقد هنری و تاریخ حرکت می‌کند. اجرای باشکوه بتهوون در کنار سایه‌ی یک فاجعه‌ی تاریخی قرار می‌گیرد و کول از فاصله‌ی میان شکوهی که اکنون تجربه می‌کنیم و خشونتی که در گذشته رخ داده می‌پرسد. در این جستار گذشته تمام نمی‌شود؛ چیزی از آن در اکنون باقی می‌ماند و گاهی، درست در لحظه‌ای که مشغول دیدن یا شنیدن چیزی زیبا هستیم، خود را نشان می‌دهد. و شاید بازمانده همین باشد: آن‌چه از یک فاجعه باقی می‌ماند و در حافظه، هنر و تجربه‌ی روزمره‌ی ما به زندگی ادامه می‌دهد. کول با فرمی تکه‌تکه و تأملی میان آن‌چه می‌بینیم و آن‌چه نمی‌بینیم حرکت می‌کند و به این پرسش می‌رسد که چگونه می‌توان در جهانی که زیبایی و فاجعه هر دو در آن حضور دارند همچنان دید، شنید و به زندگی ادامه داد.

 

 

شب ۸ اکتبر ۲۰۱۴، یا سحرگاه ۹ اکتبر، خواب به چشمانم نمی‌آمد. در تختم دراز کشیدم، چشم‌هایم را بستم و تلاش کردم به چیزی فکر نکنم. ساعت‌ها گذشت؛ به حالی شبیه خواب فرورفته بودم که خواب نبود. ساعت دوی بامداد نوری که آزارم می‌داد خاموش شد؛ شاید چراغ همسایه، شاید هم یکی از دستگاه‌های برقی اتاق‌کناری (در نیمه‌باز بود) که این روزها تمام‌وقت مراقب ما هستند. حالا، پوشیده در تاریکی، افکارم به‌ جای آن‌که در ناخودآگاه سردم فروروند، شروع کردند به غل‌غل و جوشیدن.

در ذهنم مثل ببری در قفس قدم می‌زدم؛ مثل ببر تاسمانی‌ای که از تصور سرنوشت شوم و قریب‌الوقوعش دیوانه شده و از این‌سو به آن‌سو می‌رود. همان جایی که پرتوی کوچکی مرا در بند بی‌خوابی نگاه داشته بود اکنون پلک‌هایم از تابش‌هایی که از درون می‌جوشیدند می‌لرزیدند. تصاویر، که هر یک خود را چون مسئله‌ای نشان می‌دادند که باید حل شود، چنان سریع از پی هم می‌آمدند که همان لحظه تصویر قبلی را فراموش می‌کردم. انگار آگاهی‌ام به دالانی باریک با دیوارهایی بلند بدل شده بود؛ دالانی انباشته از همه‌ی چیزهایی که به‌تازگی خوانده و دیده بودم و هر چشم‌اندازی که اخیراً از کنارش گذشته یا در ذهنم تجربه‌اش کرده بودم. تحمل شدت و سرعت این تصاویر، که به نمایش پیاپی اسلایدها با سرعتی مضحک می‌مانست، هر لحظه سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد. تا این‌که ناگهان بلند شدم و نشستم و، انگار که تلویزیون را خاموش کرده باشم، از تخت بیرون زدم.

به اتاق‌مطالعه رفتم، چراغی روشن کردم، روی صندلی نشستم (نه پشت میز) و شروع کردم به یادداشت نوشتن (پایم را روی پا انداختم و دفتری خالی روی زانویم گذاشتم). صفحه‌های زیادی نوشتم؛ زیر نور متمرکز، در سکوت. اتاق در آرامش فرو‌رفته بود. کرکره‌ها پایین بودند و کوهستان ناپیدا در دوردست. حدود یک ساعت نوشتم، راحت و با ذهنی روشن. گویی شبحی نیک‌خواه دستم را راهنمایی می‌کرد و هیچ شکافی میان سیل افکارم و روانی جوهر نبود. روز بعد، در روشنایی، دیدم دفتر پر است از خط‌خطی‌هایی تب‌آلود و از آن‌چه امید داشتم نوشته باشم فقط یک کلمه‌ی خوانا پیدا بود. تنها چیزی که به یاد داشتم ویدیویی بود که در یوتیوب تماشا کرده بودم؛ چیزی که میان تمام کردن نوشته‌ام و برگشتن به تخت دیده بودم.

سال‌هاست وقتی خواب به چشمانم نمی‌آید، بلند می‌شوم و سخنرانی‌های ژاک دریدا را تماشا می‌کنم؛ حرف‌هایی که روزگاری، در اواخر دهه‌ی نود میلادی، زده بود. او می‌گوید: «هربار که می‌نویسم، احساس می‌کنم در قلمرویی تازه پیش می‌روم (با دست چپش پیش رفتن را نشان می‌دهد)، جایی که پیش از این هرگز نرفته‌ام. این نوع پیش‌رَوی اغلب ایجاب می‌کند حرکاتی انجام دهم که، ممکن است در نظر دیگر اندیشمندان یا همکاران، تهاجمی تلقی شوند. من ذاتاً اهل مجادله نیستم، اما قبول دارم که این ژست‌های ساختارشکنانه دیگران را آشفته می‌کنند، باعث اضطراب می‌شوند یا حتی به آن‌ها آزار می‌رسانند. پس هربار که چنین حرکتی انجام می‌دهم، لحظاتی وحشت برم می‌دارد.» (دریدا موهای سفید باوقاری دارد، پیراهن قرمزی پوشیده و گاهی با شستش لب‌هایش را لمس می‌کند یا دستی به صورتش می‌کشد.)

کنسرت‌ها به افتخار پیشوا، که از سال ۱۹۳۳ بر مسند قدرت بود، برگزار شد. ارکستر را ویلهلم فورتونگلر رهبری می‌کرد. پایان موومان اول، مانند خودِ نبرد، کوبنده و غران بود. هرگز این قطعه‌ی موسیقی چنین هولناک به گوش نرسیده بود: این موسیقی مارس ۱۹۴۲ است؛ موسیقی ناامیدی در لودژ، حبس ژاپنی‌تبارهای امریکا، زمستان هولناک ارتش سرخ در جبهه‌ی شرقی و نبردهای سنگین در مالت. (بعدتر، در همان سال، یهودی بودن دریدا سبب شد از مدرسه اخراجش کنند.) اما آداجیو زلال و لطیف است، آهسته‌تر از معمول نواخته می‌شود و به وجدی فراتر از معمول می‌رسد. مگر ممکن است به گوش تنابنده‌ای برسد و انسان‌دوستی را در وجودش برنینگیزد؟ (کنار هیتلر، هیملر و گوبلز نیز در میان تماشاگران نشسته‌اند.)

کنسرت‌ها در ۲۲ و ۲۴ مارس ۱۹۴۲، در سالنی پوشیده از پرچم‌های حزب نازی، روی صحنه رفته بودند. نسخه‌ای تدوین‌شده‌ی این اجراها بهترین اجرای سمفونی نهم بتهوون به شمار می‌رود. هفته‌ی پیش از آن، در ۱۷ مارس، یکی از اردوگاه‌های نازی‌ها در جنوب‌شرقی لهستان، در بلژتس عملیاتی را آغاز کرده بود. برای نخستین‌بار مردم گله‌وار به «حمام» رفته و با گاز خفه شده بودند. نه بیگاری، نه تیرباران، نه کامیون‌های گاز؛ این تازه آغاز اتاق‌های گاز بود. بلژتس فقط‌وفقط برای مرگ طراحی شده بود. («بهترین اجرای سمفونی نهم بتهوون به شمار می‌رود» از نظر چه کسی؟)

دریدا می‌گوید: «هنگامی که می‌نویسم، خبری از آن نیست. در واقع، وقتی می‌نویسم، احساس می‌کنم ضرورتی در کار است؛ چیزی نیرومندتر از خودم (در این‌جا دست‌هایش را بالا می‌آورد و به سرش اشاره می‌کند) که ایجاب می‌کند به‌ گونه‌ای بنویسم که می‌نویسم. من هرگز به ‌خاطر ترس از عواقب احتمالی، هیچ‌یک از چیزهایی را که نوشته‌ام پس نگرفته‌ام. هنگام نوشتن هیچ‌چیز نمی‌ترساندم. آن‌چه را باید بگویم، می‌گویم. (در این‌جا، در چشمان تنگ‌شده‌اش سرسختی‌ای هویداست. برنزه شده و خوب می‌داند چه‌قدر خوش‌قیافه است.) یعنی وقتی نمی‌نویسم، هنگام خواب، لحظه‌ای غریب فرامی‌رسد.»

از میان ۴۳۴٬۵۰۰ تا ۵۰۰٬۰۰۰نفری که تا پایان کار به بلژتس منتقل شدند، تنها دو نفر زنده ماندند. کارل آلفرد شلوخ، از نیروهای اس‌اس، در سالن کنسرت برلین حضور نداشت، چون همراه کریستین ویرت (کریستین مخوف) در بلژتس مشغول کار بود. شلوخ گفت: «محل استقرارم در تونل درست نزدیک رختکن بود. ویرت من را آن‌جا گمارده بود، چون به نظرش موجب آرامش یهودیان می‌شدم. بعد از آن‌که یهودیان رختکن را ترک می‌کردند، باید به سوی اتاق گاز راهنمایی‌شان می‌کردم. به نظرم کار را برای یهودیان آسان‌تر کردم، چون وقتی رختکن را ترک می‌کردند، به نظر می‌رسید باورشان شده واقعاً قرار است حمام کنند.»

آهنگساز ناشنوا می‌تواند همچنان آهنگ بسازد. فاجعه‌ی واقعی زمانی است که توان شمردنش را از دست بدهد.

سال ۱۹۳۳ (همان سالی که ژاک دریدا در الجزیره سه‌ساله است)، یک ببر تاسمانی، یا تیلاسین، در محوطه‌ای کوچک در باغ‌وحش بوماریسِ هوبارت قدم می‌زند. نامش بنجامین است. سری شبیه سگ دارد و نوارهایی بر پشتش، همچون ببر. اما نه از سگ‌سانان است و نه از تبار گربه‌سانان؛ کیسه‌دار است. گوشت‌خوار و شکارچی هم هست، هر چند نه خیلی سریع است و نه چندان نیرومند. تیلاسین را نخستین‌بار در سال ۱۸۰۶ جورج هریس، نقشه‌بردار ارشد تاسمانی، توصیف کرد: «سری بسیار بزرگ دارد که در ظاهر به گرگ یا کفتار شبیه است. چشمانی درشت، برجسته و سیاه دارد، با غشای پلکی که به حیوان ظاهری درنده و مکار می‌بخشد.»

طبق روایت شفاهی مردم آدنیاماتان‌ها در منطقه‌ی کوهستان‌های فلیندرز، در شرق دریاچه‌ی تورنس، ببر تاسمانی ممکن است تا دهه‌ی ۱۸۳۰ در سرزمین اصلی استرالیا زنده بوده باشد. «امروزه ماروکورلی (تیلاسین‌ها) فقط به‌ عنوان حیواناتی از عصر رویا

شناخته می‌شوند. یعنی دیگر کسی در قید حیات نیست که ادعا کند یکی از آن‌ها را دیده است. اما داستان‌های عصر رؤیا و دیگر سنت‌های شفاهی نشان می‌دهند که احتمالاً این حیوان تا همین اواخر در آن منطقه وجود داشته است.»

گاه‌گاه شاید دریابید آن‌چه به آن می‌نگرید، هم زوال (همان وعده‌ی مرگ) و هم مقداری غریب از جاودانگی را در خود دارد؛ همچون بدنی که دو روح در آن حلول کرده. بقا و انقراض هر دو همواره حاضرند. در دل شب (همان «دل مرگ‌آلود» شب) حالتی از گوش‌ سپردن وجود دارد که شاید مناسب نوشتن یا تفسیر نباشد، اما افق‌های شنیدار را گسترده‌تر می‌کند؛ یا شاید آدمی را به فکر این 

بیندازد که دریاچه‌ای بی‌نام زیر سطح واقعیت نهفته است و جاهایی هست که زمین، چون استحکام کافی ندارد، ممکن است ناگهان آدم را به اعماق حقیقت زیرزمینی امور فروببرد.

تیلاسین، میان سال‌های ۱۸۸۸ تا ۱۹۰۹، طعمه‌ی جایزه‌ی نقدی دولت تاسمانی می‌شود. بسیاری از تیلاسین‌ها در آن شکار جنون‌آمیز جان می‌بازند. سپس بیماری‌ای همه‌گیر بیش‌تر بازماندگان را نابود می‌کند. سال ۱۹۳۳، وقتی بنجامین جلو دوربین قدم می‌زند، آخرین بازمانده از نسل خود است. وقتی در سپتامبر ۱۹۳۶ می‌میرد، تیلاسین از روی زمین محو می‌شود. پس از آن، گزارش‌هایی از رؤیت این موجود منتشر می‌شود، اما هیچ‌کدام معتبر نیستند.

دریدا می‌گوید: «وقتی چرت می‌زنم و به خواب می‌روم (ناگهان این کلمات را نه به فرانسوی، که به انگلیسی بیان می‌کند؛ فقط همین کلمات را)، در آن لحظات خواب‌وبیداری، از کاری که می‌کنم به وحشت می‌افتم: دیوانه‌ای که چنین چیزی نوشته‌ای! دیوانه‌ای که به چنین چیزی حمله می‌کنی! دیوانه‌ای که فلان آدم را نقد می‌کنی! دیوانه‌ای که چنین مرجعی را به چالش می‌کشی، خواه متن باشد، نهاد باشد یا شخص.» (حرکاتش پرشورتر می‌شود.) و می‌گوید: «در ناخودآگاهم وحشتی هست، انگار که... به چه چیزی تشبیهش کنم؟»

احتمالاً وقتی مردم می‌گویند از نظامی‌ها خوش‌شان می‌آید، منظورشان کسی شبیه سرگرد پاتریک چوکووما کادونا نزوگو است؛ کسی که هم معتمد است و هم بااعتمادبه‌نفس. مصاحبه‌گر سفیدپوست است و درباره‌ی وقایع ۱۵ ژانویه‌ی ۱۹۶۶ می‌پرسد: «آیا خود ساردائونا تلاشی برای مقاومت کرد؟» «نه، او را تا لحظه‌ای که به او شلیک کردیم، ندیدیم. وقتی دو گلوله‌ی اول را با توپ‌های ضدتانک به ساختمان شلیک کردیم، او از خانه‌اش فرار کرد. کل اتاق منفجر شد و در آتش سوخت. سپس به پشت خانه رفتیم و اتاق‌به‌اتاق گشتیم تا این‌که او را، که میان زنان و کودکان پنهان شده بود، پیدا کردیم.» نزوگو این بخش را با تمسخری خفیف اما محسوس می‌گوید.

جوان است و خوش‌اندام؛ هنوز بیست و نه سالش نشده و با کلاه افسری و یونیفورم آستین‌کوتاهش یک نظامی تمام‌عیار است. با وضوحی شگفت‌انگیز سخن می‌گوید. اوست که سرانجام و برای همیشه نیجریه را دگرگون خواهد کرد؛ هیچ تردیدی وجود ندارد. «بعدش زنان و کودکان را کنار زدیم و او را گیر انداختیم.» منظور نزوگو از «گیر انداختیم» این است که شخصاً به ساردائونا سوکوتو، سِر احمدو بلو، که وزیر اول نیجریه‌ی شمالی بود، شلیک کرد. در همان کودتا و همان روز هم‌دستان نزوگو نخست‌وزیر نیجریه، سِر ابوبکر تافاوا بالِوا، وزیر اول نیجریه‌ی غربی، ساموئل آکینتولا، وزیر دارایی، فستوس اوکوتی ابو، سرتیپ ساموئل آدِمولِگون و بسیاری دیگر را کشتند. حمام خون به راه افتاد.

چه می‌شد اگر رویدادها بار دیگر چون جلوه‌ای در برابر ما نمایان می‌شدند؟ اگر عاملان‌شان همان‌طور حرف می‌زدند که در زندگی حرف زده بودند و چون آدمک‌هایی در رؤیا به حرکت درمی‌آمدند؟

نزوگو هنگام پاسخ دادن لبخند می‌زند: آینده روشن است. اما ظرف یک سال و نیم، در جریان جنگ بیافرا، در حمله‌ای غافل‌گیرانه کشته خواهد شد. در سه سال جنگ بیش از یک‌میلیون نفر از هم‌وطنان بیافرایی او نیز خواهند مرد.

دریدا می‌گوید: «کودکی را مجسم کنید که کار وحشتناکی می‌کند. فروید از رؤیاهای دوران کودکی می‌گوید که آدم خواب می‌بیند برهنه و هراسان است، چون همه می‌بینند که برهنه است. درهرحال، در میان خواب‌وبیداری، این احساس را دارم که کاری بزهکارانه، خجالت‌آور و ناگفتنی کرده‌ام؛ کاری که نباید می‌کردم و کسی به من می‌گوید: ”دیوانه‌ای که چنین کرده‌ای.“ و در خواب‌وبیداری واقعاً باورم می‌شود که چنین کاری کرده‌ام. و فرمان پنهان در این پیام این است: همه‌چیز را متوقف کن! حرفت را پس بگیر! نوشته‌هایت را بسوزان! آن‌چه می‌کنی پذیرفتنی نیست! اما وقتی بیدار می‌شوم، تمام می‌شود.»

۴ اوت ۲۰۱۴، کشتی مسافربری ام‌وی پیناک ـ ۶، با بیش از ۲۵۰ مسافر، در رودخانه‌ی پادما، نزدیک ماوا گات در منطقه‌ی مونشی‌گانج بنگلادش، به سوی داکا در حرکت بود. آب در حالت مد بود. کشتی بر اثر هجوم آب واژگون و در عرض چند دقیقه غرق شد. در نوار صوتی صدای مردی شنیده می‌شود؛ احتمالاً همان کسی که از ساحل فیلم‌برداری می‌کرد. او با شوک و ترس نام خدا را بر زبان می‌آورد و سپس شهادتین را زمزمه می‌کند: «لَا الهَ الَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّه.» این کشتی فقط مجوز حمل هشتاد و پنج مسافر را داشت. شمار کشته‌شدگان بیش از صد نفر است. این فاجعه در قاب دوربین دستی فیلم‌بردار آماتوری ثبت می‌شود؛ همان فیلم‌برداری که نام خدا را فریاد می‌زند.

چه می‌شد اگر آن اتفاق روی یک نوار ویدیو ضبط شده بود و می‌شد بارها و بارها آن را از اعماق احضار کرد و درمانده به تماشایش نشست؟

دریدا می‌گوید: «معنای این وضعیت، یا برداشت من از آن، این است که وقتی بیدار و هوشیار مشغول کارم، به‌ نوعی از زمانی که در حالت خواب‌و‌بیداری‌ام، ناهوشیارترم. در حالت خواب‌و‌بیداری هوشیاری‌ای هست که حقیقت را بر من آشکار می‌کند. ابتدا می‌گوید آن‌چه مشغول انجامش هستم جدی است. اما چون بیدارم و کار می‌کنم (دست‌ها را بالا می‌برد و سرش را بلند می‌کند، چون رهبر ارکستری که می‌خواهد ضرب آغاز را بزند)، این هوشیاری در واقع خفته است و نیرویش از آن دیگری بیش‌تر نیست؛ برای همین کاری را که باید انجام می‌دهم.» ژاک دریدا ۹ اکتبر ۲۰۰۴ درگذشت و من در ساعات اولیه‌ی بامداد ۹ اکتبر ۲۰۱۴ این ویدیو را تماشا می‌کنم؛ تصادفی خوشایند. اما تاریخ برای جا دادن همه‌ی روزها در خود ظرفیت محدودی دارد.

رئیس‌جمهور ترومن، پس از نخستین بمب اتم و پیش از دومی، می‌گوید: «من از اثر تراژیک بمب اتم آگاهم. مسئولیت وحشتناکی است که بر عهده‌ی ما گذاشته شده، اما باید خدا را شکر کرد که این مسئولیت به ‌جای دشمنان‌مان به ما سپرده شده؛ باید دعا کنیم تا خدا ما را هدایت کند که از آن در راه اهداف خودش استفاده کنیم.»

تصاویر جزیره‌ی تینیان را در مجمع‌الجزایر ماریانای شمالی، در بعدازظهر آفتابی اوت ۱۹۴۵، نشان می‌دهند. مردانی مشغول آماده کردن بمب برای انتقال‌اند؛ دومین بمب را برای عملیات آماده می‌کنند، درحالی‌که خلبان هواپیمای بمب اول تازه به پایگاه بازگشته است. رنگش می‌کنند، درزهایش را بررسی می‌کنند و آن را جاگذاری می‌کنند. بعضی از مردها لباس‌کار خاکی‌رنگ پوشیده‌اند و بالاتنه‌ی برخی دیگر برهنه است. (آیا ندانسته در معرض تابش اتمی قرار گرفته‌اند؟) محیطْ شاد و استوایی است. بمب، به رنگ زرد درخشان، شبیه کاردستی مدرسه به نظر می‌رسد. بمب پلوتونیومی، بزرگ و تخم‌مرغی‌شکل، هم‌اندازه‌ی یک اتومبیل کوچک است. رئیس‌جمهور خدا را به یاری می‌طلبد. من خواب‌و‌بیدارم، بنابراین از حالت بیداری هوشیارترم. رنگ تصویر شفاف و درخشان است.

چه می‌شد اگر مرئی بود؟ چه می‌شد اگر بی‌قرار از تخت بلند می‌شدی، دستگاهی را روشن می‌کردی و همه‌چیز را دوباره تماشا می‌کردی؟

سرگرد چارلز سوئینی هواپیمایی به نام «باکسکار» را هدایت می‌کند؛ هواپیمایی که بمب موسوم به «مرد چاق» ساعت ۱۱ صبح ۹ اوت از آن رها می‌شود. سی و پنج‌هزار نفر در شهر ناگازاکی همان ‌دم کشته می‌شوند. آن‌ها را «گیر انداختند»؛ آن‌چه بودند، هر چه بود، در دم به نابودی کشیده شد. پنجاه‌هزار نفر دیگر نیز بعدتر، با درد و رنج بیش‌تر، خواهند مرد. اما همه‌ی این‌ها و بسیاری چیزهای دیگر اکنون به عصر رؤیا تعلق دارند.

 

***

1. دوران اسطوره‌ای آفرینش در فرهنگ بومیان استرالیا؛ زمانی که نیاکان روحانی جهان را ساختند و همچنان در آن حضور دارند.

 

 

منبع: این متن در سال ۲۰۱۶ در کتاب مجموعه‌جستارهای تجو کول به نامKnown and Strange Things از انتشارات Faber & Faber منتشر شده است.

 

روایت‌های خواندنی‌

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش