
روایتی از عشق و فرار در کمپ پناهجویان
عالیه عطایی
وقتی منطقِ امنیت و بقا وارد میدان میشود، عشق که میتوانست چتر نجات باشد نخستین قربانی توطئهی خِرد میشود. آن حس گرم و سادهی شفابخش ناگهان با حسابوکتابی سرد کنار گذاشته میشود. فرار از عشق گاهی به هیئت مردانه درمیآید: پشت چهرهی خونسردی و تدبیر و زیر نقاب مصلحت و آیندهنگری پنهان میشود. کمپ پناهجویان پر است از عشقهایی که در زمانهی بحران منجمد شدهاند. عشقهای معصومی که در میانهی جنگ و توپ و فقر، درست در لحظهی شکفتن، خشکیدهاند. عشقهای سرگردانی که در مسیر فرار گم شدهاند. عشقهای ناکامی که در نبرد میان بقا و زندگی به بدترین شکل میدان را به حریف باختهاند. در زندگینگارهای که میخوانید عالیه عطایی از دریچهی قصهی خودش به داستانهای پناهجویان کمپ سنتدنیز در پاریس سرک کشیده و از روایتهای عاشقانهای نوشته که با فرار نابود شدهاند. از یادگارهایی که از عشقهای نافرجام به جا ماندهاند و صاحبان ترسخوردهشان روزی تصمیم گرفتهاند خاطره را با حضور تاخت بزنند.
برای مطالعهی کامل روایت نسخهی چاپی شمارهی دوم را تهیه کنید.

