
وقتی فرار نامِ دیگر ماندن میشود
دِز فیتزجرالد
ترجمهی حسام امامی
انسان از اندوه میگریزد و ناگهان درمییابد هنوز در مرکز آن ایستاده. ما نمیتوانیم تماموکمال از میرایی فرار کنیم؛ فقط شکل زنده ماندنمان را تغییر میدهیم. آدمها با یادآوری، با تولد، با نوشتن، راهی برای تداوم میسازند و این شاید عمیقترین شکل فرار باشد: زنده ماندن به جای رهایی. در این جستار دِز فیتزجرالد از همین وضعیت ناپایدار مینویسد؛ از تلاشی آرام برای ساختن زندگی در سایهی مرگ. او با نگاهی انسانشناسانه رد گریز را در شکلهای مختلف ادامه دادن جستوجو میکند: در سوگواریای که به آفرینش بدل میشود و در تولدی که گذشته را در دل خود دارد. جستار او دربارهی رهایی است؛ دربارهی اینکه چهطور انسان، در مواجهه با از دست دادن، خود را دوباره میسازد تا بتواند همزمان هم بگریزد و هم بماند. فیتزجرالد یادآوری میکند که فرار همیشه مقصدی در بیرون ندارد؛ گاهی در دل خود زندگی رخ میدهد، جایی که مرگ، تولد و حافظه در هم تنیدهاند و ادامه دادن یگانه شکل ممکنِ گریز است.
برای مطالعهی کامل روایت نسخهی چاپی شمارهی دوم را تهیه کنید.

