
روایتی از گریز و گازوئیل در نقطهی صفر مرزی
قاسم نجاری
در جنوبشرق ایران سوختبری فقط شکلی از قاچاق نیست؛ اقتصاد ناگزیر مردمانی است که از قطارِ توسعه جا ماندهاند. هر روز هزاران لیتر بنزین و گازوئیل از روستاهای بلوچستان به مرز پاکستان میرود. در این جغرافیا سوخت حکم نان را دارد و گازوئیل دستمزد روزانهای است که گاهی به قیمت جان تمام میشود. بلوچستان در نقشهی ایران شبیه زخمی است که هیچوقت فرصت ترمیم نیافته؛ استانی با بالاترین نرخ بیکاری، کمترین دسترسی به آب و برق پایدار و مردمانی که سالهاست روی مرز باریک میان زندگی و مرگ قدم میزنند. در این سرزمین بادها حافظه دارند و هر وزششان نامِ کسی را تکرار میکند که دیگر از سفر بازنگشته است. قاسم نجاری به یکی از همین مرزها سفر کرده؛ به روستایی در سرباز که ماشینهای سوختبر شبانه سفرشان را از آنجا آغاز میکنند. آنچه در ادامه میخوانید روایت شغلی ممنوع و پرخطر است؛ تصویری از تلاش مدام برای گریز، بقا و رسیدن به فردایی نامطمئن.
برای مطالعهی کامل روایت نسخهی چاپی شمارهی دوم را تهیه کنید.

