
چه شد که با نیویورک به هم زدم؟
لنا دانم
ترجمهی آرزو مقدس
در نگاه لنا دانم نیویورک فقط شهری برای زیستن نیست، جهانی است برای گم شدن؛ شهری که آدم را در خود میبلعد تا روزی که ناگهان بیرونش میاندازد. در این جستار، شهر هم پسزمینهی زندگی است و هم تجربهای ذهنی از جایی که ترک کردنش شبیه پوست انداختن است؛ انگار باید از خودِ قدیمیات رها شوی تا بتوانی در شهر حل شوی. دانم از نخستین خاطراتش در آپارتمانی در سوهو نوشته تا سالهای پرتبوتاب جوانیاش که او را به صدای یک نسل بدل کرده. زندگی شخصی نویسنده و کارگردان نامزد جایزهی اِمی و خالقِ سریال دخترها همیشه حضور پررنگی در آثارش داشته و میشود ردی از اضطراب جوانی، جاهطلبی و بازآفرینی خود را در سریالها و کتابهایش پیدا کرد. اما در این جستار نثرش آرام شده؛ از ازدحام متروها و آپارتمانهای پرسروصدای گذشته فاصله گرفته و به فضایی سیال و رام رو آورده. این جستار از حسرت نمیگوید، دربارهی وداع است، لحظهای که آدم میفهمد گریز لزوماً سرکشی نیست، گاهی لطفی است در حق خویش. دانم مسیر میان تعلق و رهایی را ترسیم میکند و نشان میدهد شاید حتی بیقرارترین دلها، درست وقتی از جستوجوی تعلق دست میکشند آرام میشوند.
برای مطالعهی کامل روایت نسخهی چاپی شمارهی دوم را تهیه کنید.

